موهای سفیدم
را
رنگ نمی کنم
اما تو
هنوز
باور نداری
در من
زنی هست سخت در خود چروکیده
اولین کسی که عاشقش شدم یک بیزنس من سیاه چرده کچل بود. مردانه و جذاب ,چقدر جوان بودم و شاداب و چه روزها و شبهایی را گذراندم فارغ از همه دغدغه های اطرافم پرواز می کردم و هیچ چیز سد راهم نبود خودم را در آن روزها خیلی زیاد دوست دارم هنوز لاغر انمدام بودم و موهایم را رنگ می کردم نه آنکه سفید ها را بپوشانم که جذابیتی فزاینده داشته باشم . نمی دانم داشتم یا نه اما روزگارانی خوش بود . اما پرواز که می کنی روی بالهای رویا باید حواست را جمع کنی همیشه احتمال سقوط هست کاش می دانستم رویا ها کجا تمام می شوند که فرود می آمدم نه سقوط . روی بال رویا ها بنا بود 30 سالگی ام سالی خاص و منحصر به فرد باشد . بود؟ !
سی ساله شدم , دلم شکسته بود میان داستانکهایم خودم را مرور می کردم خودم را کشف می کردم و جماعت آشنایانم تغییر می کرد چه پخته تر دوست می داشتم و معاشرت می کردم پاهایم کمی به زمین نزدیک تر شده بود اما همچنان کودکی می توانستم از کوچکترین ها سرشار شوم . آدمهایی آمدند و رفتند و من انگار داشتم شکلی جدید می گرفتم در کشف و شهودی درونی خودم را آنگونه که هستم باور می کردم رویاها فقط شکل رویا داشتند .چه خوب بود سی سالگی ام با آن همه اتفاق پیچیده و دلی شکسته بسیار دوستش داشتم آنچنانم بزرگ کرد که باورم نمی شد یک سال این همه مرا بزرگ کند این میان انسانهای زیادی را یافتم که تکه هایی از مسیر زندگی ام را ساختند و یا حتی تغییر دادند .
دومین باری که عاشق شدم شاعرانه بود , عاشق مردی هنرمند باز هم کچل , آن هم در یک ظهر تابستانی شرجی چه حس عمیق خوبی بود می توانستم در آن لحظه بمیرم که نگاهی مرا داغ می کرد و صدای نفس کشیدنش هم به وجدم می آورد . باز بالهایم گشوده شدند این بار حکم عقابی را داشتم که می توانست به سرعت اوج بگیرد پرواز کند و به هیچ چیز جز پرواز فکر نکند . نه به
آغازش اندیشیده بودم و نه به پایانش فکر می کردم . حضور همان لحظه ها بودند که کو تاه تمام شدند . اما خیلی از اولین هایم را تجربه کردم از این رو 32 سالگی سنی بود پر از تجربه های نو همینکه بدانی روزی دوباره می توانی عاشق شوی روزی دوباره می توانی پرواز کنی مرا امیدوار می کرد .
این میان احساسهای متفاوتی را تجربه کردم مثل همه آدمها مثل خود خود کره زمین ...
بهار که می شود حجم بزرگی از دلم از درون می لرزد انگار می خواهد چیزی ریشه بدواند درون تنم,پلکهایم و چشمهایم خیس می شوند و روحم حکم پروازش را می خواهد . مثل خود خود بهار در لحظه ای رعد و برقی و ابرهای سیاه حجوم می آورند و بعد از بارشی تند دوباره آفتاب از پشت ابرهای تپل سفید خودش را می رساند تا پوستم تا درونم و من آرام می گیرم .
این روزها عجیب به روحم فکر می کنم به اینکه زخمهایش را چگونه التیام بخشم , به اینکه چگونه دوباره آزارش ندهم .اما خوب که فکر می کنم هیجانات و احساسات درونی ام مرا اینگونه می سازند که دوست می دارم .بدون آنها غار نشین می شوم .
احساسات متفاوتی را تجربه کردم روزهایی پر از نا امیدی , روزهایی پر از دوست داشتن , روزهایی سرشار از ترس و درد و روزهایی برای مقابله برای جنگ .. نگاه می کنم جنگنجو نیستم , سلاحی برای جنگیدن ندارم .اما خوب می دانم روزهای نا امیدی ام را کسانی پر کردند که نیاز و امید هر روزه ام هستند . از ترسهایم به کسانی پناه بردم که پناهگاههای امن منند و این تمام خوشبختی است . هرچند پیر و غر غرو شده باشم اما خوشبختی با من است .
و امروز عاشقم چون عاشقی پیشه من است ( این را هم دوست عزیزی کشف کرده است ) پس هوای بارانی تهران از این پنجره که کوههای کبود را نشان می دهد می تواند به تمامی مرا سرشار کند . می تواند چشمانم را خیس کند و من هنوز هم می توان عاشق باشم می توانم پرواز کنم ...
آن پایین ها مراقبم باشید من هنوز هم دخترکی دل نازک ام در آستانه 34 سالگی
از این پنجره ها که روزهای زیادی از سال چشمانم را دنبال می کنند . کوههای نیمه سپید کبود کبودندو نگاه من همچنان خیره می شود که چگونه ساختمانهای بلند هر سال تصویر کوههای کبود را کمتر و کمتر می کنند . گاهی فکر می کنم من چقدر عاشق زمانهای گذشته ام . سفره های بلند و رو میزیهای ترمه و خانه های بزرگ با ارسی های رنگی و حوضی با یک تلنبه میانش . مثل آنکه متعلق به آن زمانها باشم . این روزهای آخر سال مثل همیشه کم حوصله می شوم . چشمهایم همچنان به کوههای کبود است . دلم خانه ای پر از سرو صدا می خواهد و همهمه و شادی که توی آشپزخانه اش ,شلوغ همه مشغول باشند و بچه ها کنار حوض بازی کنند . از دلم که می گذرم توی ذهنم خانه قدیمی با آجرهای قرمز نقش می بندند و حوض آبی فیروزه ای با یک تلنبه میانش من روی ایوان تنها نشسته ام و صدایی نیست . این خانه ها بدون صدا هم زیبا هستند. بهار هنوز به شاخه های درختان نرسیده است . ریشه ها را نمی دانم .
این روزهای آخر اسفند قلبم درون سینه ام جا نمی شود با ذهنم راه می افتد سراغ خاطره های دور , هفت سین های گذشته , پدر که پول های نو را لابلای دیوان شمس می گذاشت و اشک می ریخت , یاد روزهای رفته و مثل همیشه بهار بوی نداشته ها را می دهد . اما این بهار نوبرانه اش این است که عطرش هنوز هوای این شهر , این اتاق , این دل را پر نکرده است . جای خیلی چیزها خالی است و طعم خیلی چیزها مثل میوه های گل خانه ای تغییر کرده است .
با این همه باز وقتی قرار است سفره هفت سین را کنار عزیزانم باشم شکر می گویم , با این همه هر لحظه تا سال نو یاد ام می آید چه آرزوهایی برایتان داشته باشم . قلبم این بار که نام آرزوها می آید تند تند می زند و چشمانم خیس می شود .این بهاریه هم هیجانی ندارد . هیجان این روزهای من گلهای قلاب بافی بود که برای عیدانه بافتم و تنگ بزرگی که برای ماهی 2 ساله ام خریدم تا کمی خوشحال شود .
وخوشحالم امسال با همه دردها و سختی هایش , خوشی هایی داشت بزرگ اینکه بدانم کسانی هستند که در اعماق وجودم نامشان هم شادی می آفریند و حضورشان آنقدر بزرگ و دوست داشتنی است که می تواند همه روزهای سرد زمستان گرمم کند . لمس این شادی می تواند به تمامی مرا شوق کند به گذشته نگاه می کنم و می گذرم ... لحظه هایی که مرا شکستند و از نو ساختند . لحظه هایی که زلالم کردند و لحظه هایی که ...می گذرم .
روبرو لحظه هایی را تصور می کنم که با حضورتان رنگارنگ می شود ,گرما می گیرد و جان تازه تا ... به تا یش فکر نمی کنم همین که این لحظه ها باشند , هرچند اندک دلخوشم .
به مادرم که تولدش بهار را نوید می دهند , بهاری نو برایش می خواهم
به برادرم که خانه با حضورش پر از عشق می شود و خنده , برایش توانی مضاعف می خواهم
به خواهرکم که این روزها حضورش در خانه از همیشه عزیزتر است , برایش عشقی و آرامشی جاودانه می خواهم
به دوستانم که روزهای سختم را تاب آوردند و دنیا با حضورشان جای بهتری است برای زندگی . برای همه شان آزادی, عشق , صبر , سلامتی آرزو می کنم .
کاش وقتی روزهای نو می آیند گذشته ها را از یاد نبرم که میانشان عزیزانی بودند که هرچند این روزها حضور ندارند اما حضورشان در قلبم جاویدان است . دوستانی که نمی بینم وهر لحظه این روزها دلتنگشان می شوم. کاش این روزها همه تان چیزی درون قلبتان بجوشد مثل جوانه ای پر از عشق سبز و بماند برای همیشه .این روزها دنیا کوچک و کوچکتر می شود هرچند من عاشق عتیقه ها هستم اما این دنیای مجای می تواند همچنان همه تان را از راههای دور کنارم نگاه دارد. دنیا کوچک و کوچکتر می شود اندازه قلبم که برای یکایکتان سخت می تپد روزهای نو بهتری آرزو می کند.
باد که دیوانه موهایش می شود سر می خورد میان رویا , رویاها ی کودکی ,کنار ساحل پر از خانه های ماسه ای با چاله های عمیق که ذوق به آب رسیدنش چه فاتحانه بود . از خانه با سطلها و بیلچه های پلاستیکی تا کنار ساحل روی هوا بودیم . شکل همان برگه ها که از کانون پرورش فکری می آمد که مادر آبونمانمان کرده بود برای کتابهای جدید . چه دوستش داشتم زرد بود با کتابی که دو بال داشت . نمی دانستم آبونمان چیست اما حس خوبی بود هر ماه ؛ هر فصل کتابهای جدید به کتابخانه مان اضافه می شد .باران که می بارد دخترک کوچکی می شود با بارانی شیشه ای طوسی رنگش کلاه بر سر از مدرسه باز می گردد از کنار رودخانه رد می شود بازارچه میوه و خانه , میانه راه شیطنت هم نمی کند , دلش کتاب شنل قرمزی را خواسته با جلد قرمز رنگ و عکسهای زیبایش, بازش که می کنی میان ورقهایش خانه ای ساخته می شود و رویاهای کودکانه اش میان خانه می گردند . به گرگی که پشت درب کمین کرده فکر نمی کند . می تواند دنیا را طور دیگری ببیند زیبا , شیرین و رنگی , می تواند مادر بزرگ را از شکم گرگ نجات بدهند . رویا ها تمام نمی شوند .کتاب را روی پیش خان همان سوپر مارکت بزرگ دیده بود میان خریدهای مادر ...
باران که می بارد یاد چترش می افتد قهوه ای و نارنجی و سورمه ای درست شبیه به کاپشنش بود مثل هم , دسته اش شکل همان عروسکی بود که روی کاپشن بود چوبی , و روی سرش هم عروسکی چوبی بود , جایش گذاشته بود جایی , با کیکرزهای سورمه ای که عاشقش بود چون هم پدر و هم مادر کیکرز می پوشیدند و چه حس خوبی بود لباسهایش شبیه مال آنها بود ...
باران که می بارد , هوا بوی سفالهای خیس و قرمز را با خود می آورد و پدر می تواند با کیسه ای پر از ماهی از ماهیگیری برگردد , می تواند جمعه ظهر باشد خاکستری و ما خواب آلود به کیسه پدر نگاه کنم که ماهی های نیمه زنده هنوز تکان تکان می خورند و مادر در عجب باشد ... پدر هیچ وقت ماهیگر خوبی نبوده و همیشه ظهر های جمعه از باراچه ماهی می خریده اما امروز که باران باریده و ما کلی ماهی داریم که کار پدر است و چه ذوق می کنیم ...
باران که می بارد می تواند هنوز کودکی باشد از مدرسه برود سراغ دفتر کار پدر کنار مورس و سیمهای تلفن و بیسیم بنشیند و از صدای ( دید , دیرید , دید ) مورسها که به کشتی ها مخابره می شود ذوق کند , می تواند با فاصله از کنار اسکله به کشتی های پهلو گرفته نگاه کند با همان بارانی طوسی شیشه ای رنگش ... می تواند یک روز جشن باشد و توی اداره آتش بازی راه انداخته باشند . بوی باران و بوی آتش و دود همه جا باشد و سرش را از بس بالا گرفته باشد که گردنش درد بگیرد و ناله ای کند
اما آن روزها صبور تر بوده , ساکت تر بوده , هیچ شیطنتی نبود ...
باران که می بارید تنها دوست داشت روی طاقچه اتاقش بنشید همانکه میله های آهنی هم داشت و پرده اتاقش را کنار بزند همان که تصویر های تکراری پسر بچه ای بود پارچه ای در حال انجام کارهای روزمره و بنشیند و تکالیفش را روی طاقچه بنویسد و همه عابران را هم ببیند , اما کوچه همیشه خلوت تر از آن بود که کسی رد شود .
اما دیگر باد دیوانه موهایش نمی شود , دیگر تنها دلواپسی هایش این نیست که در مهد از برادر کوچکش خوب نگهداری کنند , یا پدر خواهرکش را به موقع از مهد بردارد ... نه دیگر باد دیوانه موهایش نمی شود , دیگر از دلهره آنکه پدر تا دورها شنا کند ته قلبش را نمی لرزاند او مدتهاست در افق شنا می کند .
دیگر باد دیوانه موهایش نمی شود که دلش را بلرزاند و تکانش دهد , خیلی دورترها زمین که سخت می لرزید دلهره ها و ترسهایش را لرزانده است , دیگر باد دیوانه موهایش نمی شود که شب هنگام زیر کسوف کنار دریا خوابش ببرد .دیگر باد دیوانه موهایش نمی شود اگر هم بشود چیزی درونش تغییر کرده , بزرگ شده و برای همه چیز دلیل می خواهد , دیگر مادر بزرگ از درون گرگ نجات پیدا نمی کند اینگونه است که دیگر باد دیوانه موهایش نمی شود ...
باران می بارد , سرد و خاکستری , صبح زودتر از آن است که گربه ها هم پیدایشان شود , بدون چتر راه می رود
دلش تنگ می شود
می خواهد باد دیوانه موهایش شود .
باران که می بارید دلش می خواست خیس می شد , سرش را بالا می گرفت تا آنجاکه منشاء باران باشد و تمام صورتش پر می شد از قطرات باران . چه شده بود که چتر به دست گرفته بود و از باران هم گریزان بود ..
خاکستری آسمان هم دلداریش نمی داد وقتی اینگونه حجم دلتنگی هایش سر می خورند از مغز به قلب به تمام وجودش که بی حس می شد که حرکت نمی کرد که حتی نمی نوشت...
حرکاتش کند تر و کند تر می شد انگار انتظار می کشید تمام شود. این بی حسی, این سنگینی, این رخوت که ریخته بود توی وجودش از دلتنگی که نمی توانست فریادش کند از خشمی که نمی توانشت فریادش کند و از دوست داشتنی که ممنوعش کرده بود .
فریاد می کرد صدایش را کم کرده بود , گریه می کرد تصویرش را محو کرده بود اما انچه از همیشه بیشتر نمایان بود لبخندی بود که پاک کرده بود ...
از خودش به چه پناه می برد که آرامش کند ..
باز دلش جنگل خواسته بود با کلبه ای چوبی بوی برگهای پاییزی باران خورده , بوی شمشاد های خیس و آتشی که نیمه تنش را داغ می کرد اما این تصویرها هم آرامش نمی کرد , همیشه تصویر این جنگل , این آتش با تصویر دیگری درهم آمیخته بود . دیگر حتی با رویاهایش هم زندگی نمی کرد .
هی می نشست و می نوشت و هی خودش را خط می زد اما چیزی از نو آغاز نمی شد , خیلی چیزها از نو آغاز نمی شوند و هیچ چیز شکسته ای شبیه به اولش نمی شود .
حالا بیا و عتیقه ها را دوست داشته باش , آنها که مال سالهای دورند . همانطور کهنه و رنگ و رو رفته نگاهشان دارد یک روز از هم وا می شوند و آن روز دلت هم از هم وا می شود ..
می خواسته تعلقاتش را از اشیاء برهاند چیزی برای دور ریختن نبود . اینجا حتی خاطره ای هم برای پاک شدن نبود . ذهنش پر شده قلبش پر شده , و رهایی مقدر نیست..
هر روز از نو می خواند , تورا و خشمش را و دردش را آرام آرام در گوشت می گوید و سخت تر باور می کند که همیشه ای وجود ندارد , ایمانی وجود ندارد , باوری نیست.
امروز اما, طور دیگری تو را می خواند با صدای باران و بوی خاک و پر از دلتنگی , خشمی نیست هر چه هست احساسی است که این روزها بیشتر می شناسد و آشنایش می شود . هر چه هست زوایای پنهان زنی است که نمی شناسی اش .
دوستی , عشق و محبت چیزهایی نیستند که بخواهی ثابتشان کنی چون اگر وجود داشته باشند خودشون رو نشون می دهند .همه ما آدمها مثل عروسکهای روسی چند لایه می مونیم . با لایه های کمتر و بعضی بیشتر , گاهی فکر می کنم کاش هیچ وقت اون لایه های درونی رو نبینیم که باورهامون نشکنن چون اونجاست که حساس , شکننده و آسیب پذیر می شیم, که ببینیم ایمان و باورهامون به شکل دیگه هستند . دردناکه به اینجا برسی از بهترین دوستت غمگین و از خودت دلسرد باشی. اما همه ی این دوست داشتن ها به این معنی نیست که اونها کاملن بلکه این دوست داشتنه که به اونها ارزش و بها می ده و شاید گاهی رسیدن به اون آدمها که دورن ما هستند ما رو نا امید می کنه . چاره ای نیست گاهی باید بپذیری. باید بپذیری از همون جایی شکننده می شی و برای کسانی شکننده می شی که تو رو بهتر می شناسن .
زندگی اما یه بازیه که باید یاد بگیری هرچند سخت بنظر بیاد اما باید بازی خودت رو داشته باشی بی هیچ تقلبی ,حتی اگه ببازی
کم کم ساختن همه این شکسته ها سخت می شه چون گاهی انتظار ت از اطرافیانت, از خودت همون انتظار از باورهایی است که ساختی و بعد به لایه های زیرین که می رسی اونجا که باورهات می شکنن , تو شکننده می شی .
اما کم کم باور می کنی و می پذیری و خودت رو هم پیدا می کنی . لابلای همون لایه های زیرین خودت و افرادی که در اطرافت هستند خودت رو پیدا می کنی . اینکه درها رو ببندی تا کسی نتونه به اون لایه های شکننده برسه راحش نیست . ما باید اونقدر بازی کنیم تا یاد بگیریم .
شاید گاهی باید بگذاریم اتفاق بیافته و چیزهای سنگینی از زندگی ما جدا بشن هر چند دردناک ,اما یاد می گیریم که حتی چطور با دردهامون زندگی کنیم . با دردهای خودمون با دردهای عزیزانمون و این یعنی جون سختی که باید باشی چون هیچ کس , هیچ چیز, هیچ جایی منتظر ما نمی مونه هر چه بیشتر برای یک درد متوقف بشیم زمان از دست دادیم .راهی نیست جز اینکه بازی رو یاد بگیری.
اما من
من خودمم به تمامی نه بازی کسی را می دزدم که برنده باشم نه تقلب می کنم . اشتباه می کنم اما خودمم با همه دوست داشتن ها , خشمها , نا امدی ها و خنده هایی که از یاد می برم ...
از دروازه آهنی پشت حیاط وارد شدیم درخت بزرگی وسط حیاط بود گواه اینکه سالها گذشته , جای ریگهای کف حیاط را موزاییک ها گرفته بودند. تیره مال سالهای دور . ساختمان مدرسه یو شکل بود که با دو پله از حیاط جدا می شد . کنار در اصلی یک اطاقک کوچک ساخته بودند مثل نمای ساختمان اصلی آجر نما یادم هست آن روزها مد شده بود این ساختمانهای آجر نما که با هوای گرم و شرجی اینجا خیلی هم همخوانی داشت .
قلبم تند تند می زد هیجان زده بودم همه چیز گواه سالهای زیادی بود که گذشته بود .به محوطه ساختمان اصلی که رسیدیم می خواستم بدوم طبقه بالا اتاق 212 درش را باز کنم بپرم پشت نیمکت بشینم .یادم آمد من همیشه سرگردان بودم فاخره خندید من هر هفته روی یک نیمکت می نشستم و یک جا بند نبودم و چه معلمهای مهربانی داشتم که این شاگرد سرگردان را تاب می آوردند. از پله ها که بالا می رفتیم فکر کنم فاخره حالم را فهمید دستم را گرفته بود انگار می دانست چه هوایی توی سرم می چرخد. درها و پنجره ها را حفاظ آهنی زده بودند درب کلاس را باز کردم ,چه غریبه بود از مینیاتوری که ایده ام بود برای تزئین کلاس و با هاجر وپگاه با پاستیل ها و مداد شمعی های خودمان کشیده بودیم خبری نبود.چه زیبا کشیده بودیم روی دیوار ته کلاس و دیوار کنار درب ورودی .
تنها یک عکس یادگاری با لوح تقدیر زیر نقاشی ها مانده و کلی خاطره و خنده پای این دیوار که حالا با کنیتکس روی همه آنها خط کشیده بودند. برایم غریبه بود نمی دانم چرا فکر می کردم درب را که باز می کنم نقاشی ها هنوز آنجا هستند . کنار پنجره رفتم کوچه کنار مدرسه را عریض کرده اند . دلم می خواست وانت دو کابین سفید تمیزی را می دیدم که همیشه زیر این پنجره پارک بود و چه صاحبش را دوست می داشتم .
از غریبه گی کلاس دلم گرفته بود انگار من وصله ای ناجور بودم برای آنجا و فاخره از شاگردانش می گفت , یاد خودمان افتادیم که چقدر گستاخ بودیم و معلمهای تازه کار را اذیت می کردیم . به فاخره گفتم خنده ات نمی گیرد می روی سر کلاس با اینکه می دانی شاگردها معلمها را مسخره می کنند. خندید گفت نه من خیلی جدی ام .. کلی به جدی بودنش خندیدم به اینکه چه شکلی می شود.از کلاس بیرون آمدیم .
زنگ تفریح بود یادم هست صدایی روی ریگها توجه ام را جلب کرد و یه وانت دو کابین سفید وارد حیاط شد روی ریگها صدای چرخایش پیچید که ترمز کرد. هیچ معلمی ماشینش راتوی حیاط نمی آورد. مردی بلند بالا پیاده شد با موهای جو گندمی رو به سفید با عینکی بر چشم با کت شلوار آبی آسمانی که خیلی هم اتو کشیده بود . میان پیشانی اش ابروها به هم گره خورده بود . توی حیاط بچه ها شلوغ می کردند. خانم احمدی با آن قد کوتاه به استقبال مرد قد بلند رفت کنارش ترکیب خنده داری شده بود . از این بالا تصویرها جور دیگری دیده می شد . نمی دانستم دلم می خواست بدانم این بازرس جدید برای چی آمده ؟!
خانم حیدری با کفشهای کتانی اش همانقدر که تپل بود مهربان و فرز هم بود دویدم توی حیاط و مثل بچه های فضول نگاه زیر زیرکی کردم و پرسیدم خانم این آقا بازرس هستند ؟ خندید و چشمکی زد و گفت نه نترس ایشون از بهترین دبیرهای فیزیک هستند ...
خندیدیم و برنامه تمرین بسکتبال را با ما هماهنگ کرد چه هیجانی داشت از تیمی که تشکیل داده بود . من اما به دبیر جدید فکر کی کردم .
زنگ تفریح که تمام شد خانم احمدی آمد بالا و توضیح داد در پی اعتراض های پی در پی ما و البته آزار و اذیت دبیر قبلی معلم جدید فیزیک آقای صدیق از این به بعد به ما درس می دهد و تاکید کرد که ایشان سنشان بالاست و اذیتش نکنیم و البته که بسیار جدی و سختگیر هستند.
استرس داشتم خانم باقری با آن قد کوتاهش و جزوه ای که همیشه باز بود وقتی سوال پیچش می کردم می ماند و هول می شد و حالا این معلم جدید . البته خانم احمدی تاکید کرد فقط امروز ایشون به طبقه بالا می آیند و از هفته دیگر برای کلاس فیزیک ما باید به طبقه پایین برویم چون ایشان برایشان سخت است از پله ها بالا بیاییند . رفت تا دبیر جدید را راهنمایی کند.
دلم پر از هیجان بود صدای قلبم را می شندیم که می کوبید و مثل همیشه که هیجان زده می شوم نمی توانستم روی نیمکت بنشینم خانم احمدی با اقای صدیق وارد کلاس شد ...
فاخره صدایم می کند به حیاط نگاه می کنم که خالی است و دارد غروب می شود . می داند من کجا هایم چشمهایم مثل آن روزها خیس شده ..
ایستاد روی سکو روبروی مینیاتور و نگاهی کرد توی دلم می گفتم می خندد به این دخترهای دیوانه کلاس یا خوشش می آید. خودش را معرفی کرد و بعد نوبت ما رسید دفتر کلاس بود و من که با تاکیدی روی اسم و فامیلی بلند بالایم همه معلم ها را کلافه کرده بودم مثل حالا نبود که روی کارت ویزیتم خلاصه اش کنم دنیای دیگری بود.دوباره من بودم و آقای صدیق خوب یادم هست مدارهای موازی و سری را درس می داد و من هی سوال می پرسیدم و شکلهای جدید می کشیدم و مدارهای جدید .. یک روز از بس سوال پرسیده بودم خندید با آن قیافه جدی دوست داشتنی اش من هم خندیدم و گفت : ( اگر را با مگر تجویز کردند از آنان بچه ای شد کاشکی نام)بچه ها همه خندیده بودند . برای ساکت نگاه داشتنم هر جلسه یک سوال سخت برایم جداگانه می نوشت تا سرگرم شوم. همه هفته هیجان کلاسش را داشتم و تنها کلاسی بود که من همیشه روی یک نیمکت جلوی میز استاد می نشستم و هر روز پر از سوالهای جدید .توی کلاسش به هیچ چیز دیگری فکر نمی کردم میخکوب بودم . هر هفته چیز عجیبی ساخته بودم . می دانستم همانقدر که دوستش دارم دوستم دارد و این هیجانم را بیشتر می کرد.
مثل پدری که فرزندش ناراحتش می کند گاهی با من قهر می کرد بابت عجول بودنم روزی تنبیه سختی شدم . امتحان ثلث اول بود همیشه هیجان داشتم اولین نفربرگه امتحانی را بدهم و شوق نفر اول بودن نصیب من بشود ( *)با شوق برگه ام را دادم و از کلاس بیرون زدم .
هفته بعد توی کلاس انگار مرا نمی دید غم دنیا توی دلم ریخته بود عذاب بود که تمام شود همه آن یک ساعتی که یک هفته انتظارش را کشیده بودم .می ترسیدم نزدیکش شوم شده بود همان معلم سخت گیر و بد اخلاقی که بچه ها حرفش می زدند.
دوباره ناجی ام خانم حیدری بود بغضم گرفته بود همه توی مدرسه می دانستند چقدر دوستش داشتم این دبیر فیزیک بد اخلاق را گفتم خانم حیدری آقای صدیق با من حرف نمی زند و بغضم ترکید و توی آغوشش جایم داد و آرامم کرد و گفت می روم ببینم چه شده ؟
بیرون دفتر بی تاب بودم که خانم حیدری با لبخندی روی لب برگشت من با چشمهای پر از اشک خندیدم . گفت : از دست تو دختر پیرمرد حق داره از دستت عصبانی باشه می گه آنقدر عجله می کنه یا یه چیزی رو جا می ذاره یا تو ضرب و تقسیم اشتباه می کنه واسه همین از دستت عصابی شده ...
خانم حیدری رو بغل کردم و خندیدم و خیالم کمی راحت شد .هر چند از آقای صدیق خجالت می کشیدم که دیدم از دفتر بیرون اومد و بهم خیره شد روم نمی شد توی چشماش نگاه کنم. روی صحبتش با خانم حیدری بود که گفت: دفعه بعد این اشتباهات احمقانه کوچک رو نمی بخشم. خندیدم و در رفتم از نگاهش.
توی کلاس که بودم از پنجره دیدم که سوار ماشینش شد و رفت . هفته بعد با آرمیچر های ماشینهای اسباب بازی و خرت و پرتهای دیگر وسیله عجیب غریبی ساخته بودم . با کاردستی ام رفتم سر کلاس . توی کلاس فیزیک رها بودم به تمامی خودم مثل کودکی از هر چیزی سر خوش بودم. خندید وسیله را از دستم گرفت و گفت من و تو می تونیم به سیرک فیزیک راه بیاندازیم تو بسازی و با هم نمایشش بدهیم .خندیدم مدتها بود سر مسئله ای گیر داده بودم فکر می کنم یک کره با بار مثبت بود یادم هست که گفته بود به موقع خودت می فهمی چطور حلش کنی وقتی هنوز نه می دانستم حد چیست و نه انتگرال های دو گانه و چند گانه بعدها دیدم چه راه احمقانه ای را برای حل مساله پیش گرفته بودم و چه صبورانه همراهی ام کرده بود .
ازپله ها که پایین آمدیم سمت راست آزمایشگاه بود . دلم می خواست ببینم همه آن چیزهای عجیب و غریبی که آن سالها ساخته بودم هنوز آنجا هست یا نه ؟ روزی که مسول آزمایشگاه آمده بود و گفته بود اسمت را آقای صدیق داده برای مسابقه علمی از فردا هر وقت خواستی بیا آزمایشگاه و من که دیگر زمین و زمان برایم شده بود کتابهای فیزیک .
مرد تو چقدر در زندگی ام تاثیر گذار بودی .چقدر دلم می خواست مثل تو باشم مثل تو بدانم و چه شوری فرایم گرفته بود وقتی رفتم دانشگاه تا فیزیک بخوانم.
به فاخره نگاه می کنم با چشمان گرد و متعجب یک جوری نگاهم میکند که حرف بزن دخترک.
بی خیال سکوت من می شود و ازخاطره شاگردانش تعریف می کند و معلمهایی که همکارانش هستند . می پرسم می دانی الان زنده است یا نه ؟ کجا است الان ؟
نمی دانیم اما انگار حس می کنم دیگر نیست خیلی سالها گذشته از آن روزهایی که پیرمرد به ما درس می داد . گذشته از آن روزی که مجبور شدم بدون خداحافظی همه دوستانم را وداع بگویم حالا بعد از 15 سال برگشته ام اینجا با موهای سفیدی لابلای موهای مشکلی ام .چه شیطنهایی کرده بودم و چقدر پیرمرد صبور بود .با فاخره خندیدم یاد کارت پستالی افتادم که برای عید برایش خریده بودم و بعد با فاخره و هاجر کلی فکر کرده بودیم که چه بنویسیم و بعد نوشته بودم : ((در جوانی به خود می گفتم شیر اگر پیر هم شود شیر است / چونکه پیری رسید دانستم پیر اگر شیر هم بود پیر است ))
چه شیطنتهایی و چه صبورانه باز به شیطنتهای من خندیده بود.
روزهای سختی را به یاد حرفها و امیدهایی که به من می داد گذراندم خیلی دور تر از آن بودم که ببینمش یا حرف بزنم اما می دانستم با تمام شیطنتها و سربه هوایی های من قبولم داشت این بود که چند روز قبل از امتحانات ثلث با آنهمه استرس که داشتم برایش نامه نوشتم از همه روزهایی که گذشته بود انگار گناهکاری اعتراف پیش کشیش ببرد سبک شدم و دوباره پر از شور نامه چرک نویس بود با خط بهتری پاکنویس کردم روی همان کاغذهای کاهی که فرمولها و مساله های فیزیک را حل می کردم .حالا من فیزیک هالیدی 1 را هم خوانده بودم و چه پر شور بودم که برایش بگویم . توی راه مدرسه از اداره پست همان ساختمان قدیمی میدان شهر داردی کلی تمبر و پاکت نامه خریدم نامه های فاخره , هاجر و ..حالا نامه آقای صدیق نمی دانستم به کدام آدرس برایش بفرستم بهترین جا آدرس مدرسه بود .پس برای بچه های کلاس هم نامه نوشتم .دلم برای همه شان تنگ شده بود . نامه هایم را با شوق پست کردم و دوباره میان کتابهایم غرق شدم. چند روزی گذشت لای کتاب مثلثاتم نامه آقای صدیق را پیدا کردم خدای من آنقدر هول بودم که چرک نویسها را برایش پست کردم . خنداه ام گرفته بود حتما باز توی دلش میخندید که خدایا این دختر کی می خواهد بزرگ شود .آقای دبیر نیستی ببینی که این دختر هنوز بزرگ نشده .
زنگ دروازه آهنی با صدای موتور آشنایی که آن روزها رابط من و آدمهای گذشته ام بود مرا می جهاند پشت دروازه و پیرمرد پست چی هم از ذوق من ذوق زده می شد .
مریم از بچه های کلاس جواب نامه ام را داده بود نامه ام را یک روز با صدای بلند برای همه بچه ها خوانده بود و همه برای هم آرزوهای خوب کرده بودیم برای امتحانی که سرنوشت ساز بود.
نامه بعدی که می ترسیدم بازش کنم از : (نظام الدین صدیق مروستی ) خدای من همه چیز از خاطرم گذشت می ترسیدم .هنوز پر از جذبه بود حتی از پشت این پاکت نامه . روی کاغذ A4 سفید با آن خط زیبایش نوشته بود و هنوز می توانستم حس کنم که صبورانه به سربه هوایی هایم خندیده بود و با همان 4 خطی که نوشته بود شور کودکانه ام را پاسخ گفته بود و من هنوز هم آن کاغذ را دارم که یادگاری توست که هنوز پشت آن کلمات کشیده شده پر از جذبه تاثیر گذاری و آخرین باری که صدایت را شندیم روی همان شماره ای که برایم گذاشته بودی توی نامه . زنگ زدم تلفن که زنگ می خورد من صدای قلبم را می شنیدم خانمی گوشی را برداشت خودم را معرفی کردم. می دانستم دیگر مدرسه نمی روی تا گوشی را برداری گوشم زنگ می کشید و بعد صدای تو بود پیر و خسته و من که صدایم می لرزید و گفته بودم من دانشجوی فیزیک هستم استاد ...
غروب شده با فاخره از مدرسه خداحافظی می کنیم . دلتنگ تمام روزهایی که آنجا شیطنت کردیم , اعتصاب کردیم و زیر باران خندیدم . از چشمهایمان خاطره می چکد و دروازه آهنی دوباره ما را بر می گرداند و آن سالها پشت دروازه لابلای دیوارهای آجری می ماند لابلای خاطرات آنها که بعد از ما آمدند و می آیند.
ps1(*).هنوز هم گاهی دلم میخواهد اولین نفر باشم
ps2.ممنونم از حسن عاملی عزیز که بهانه ساخت برای نوشتن از آقای دبیر
چند ساعتی می شد که سرگرم بود با یک لیوان آبجو که روی یک زیر لیوانی بود با شکل نقاشی های رومی که ابعاد ش در هم شده بود .خیره بود به شکل نقاشی , زنی در حال عشق بازی با دو مرد .گیر کرده بود میان نقاشی. بار نه تاریک بود و نه آنقدر ها روشن که نور آزارش دهد. تلویزیونی آن سمت بار روشن بود جنگ را نشان می داد و حوادث اخیر خاورمیانه و عراق, آدمهای توی بار بی تفاوت به صدا و اخبار گپ می زندند و گاهی هم صدای قهقه ای روی صدا ها خط می کشید . تنها پیر مرد پشت دخل بود با صورتی آفتاب سوخته و سیگاری روی لب که به تلویزیون خیره شده بود .دلش خواسته بود یکبار تنهایی بیاید اینجا میان تنهایی همه آدمها که آنجا بودند گم شود . دلش خواسته بود گوش بدهد به صدای آدمها که با هم حرف می زدند. هرچند دلش می خواست این صدا ها آشنا تر باشند , لهجه ها و زبانهای مختلف حالا دیگر می توانست تشخیص بدهند که این لهجه مال کدام کشور است . اینجا شده بود دنیایی کوچک که می خواست کمی آدم ببینند هرچند هم صحبتی نباشد .یخ های دور لیوان آب شده بود با انگشتانش قطرات آب را به بازی می گرفت . دلش برای آدمهای توی تلویزیون می سوخت. جنگ , ویرانی , برای همسایگان کشورش برای سرزمینی که از آن گذشته بود برای روزهایی که لابلای تصویرهای توی تلویزیون گذرانده بوددلش می سوخت ...دوباره به زیر لیوانی خیره شد به نقاشی رومی با رنگ های آبی و طلایی و خندید به تابوهایی که با آنها بزرگ شده بود به شرمی که هنوز در او از دیدن زیر لیوانی موج می زد .خندید به حرفهای مادر بزرگش که گفته بود دختر را چه به این حرفها آخرش که چی کهنه بچه باید بشورد و غذای شوهر بپزد . از این همه تفاوت حالا خنده اش می گرفت و همچنان به زیر لیوانی زل زده بود . جف با آن شکم گنده و سیبیلهای کلفتش آمد روبروی او دست زیر چانه زد وپرسشگرانه نگاهش کرد . احتمالا نمی دانست این شکل زیر لیوانی نبود که او را به خنده وا داشته بود بلکه عبورش از آن مرزها وتفاوتها بودکه می خنداندش . چشمکی زد و گفت لیوانش را پر کند حال و احوال بقیه بچه ها را پرسید و چه خوب فهمید دلش خواسته بود یک گوشه ای دنج بشیند و برای خودش تنها باشد . حواسش بود کسی آرامشش را بر هم نریزد.باز هم خنده اش می گرفت از این غریبه هایی که حال و هوایش را می فهمیدند.خودکارش را از توی کیفش در آورد ,مثل آن قدیمها که وقتی توی کافه منتظر بچه ها می ماند و روی دستمال کاغذی ها نقاشی می کرد برای خودش شکلک کشید . کسی نبود همه آن شکلها این بار خودش بودند نه کسی دیر کرده بود که اخم کند, نه کسی دلش گرفته بود و نه کسی از دزدی و خیانت حرفی زده بود. خودش بود. در این روزها که خندیده بود , گریسته بود , دلش تنگ شده بود و گاهی دخترکی شیطان شده بود با موهای دو گوشی و گاهی یک خانم با وقار با کفشهای پاشنه بلند. دلش می خواست برگردد تمام آدمهای توی بار را نقاشی کند . ببیند حس هر کدامشان چه شکلی است . سرش را چرخاند با فاصله مردی درشت هیلکل نشسته بود با موهای جوگندمی خیلی کوتاه که به زیر لیوانی اش خیره بود . دوباره به زیر لیوانی خیره شد . روی دستمال شکل مرد را کشید شبیه اش نبود . باز شبیه خودش بود .دوباره نگاهش کرد مرد چشمهایش را بسته بود و دستانش روی گیلاس پر از یخ ویسکی قفل شده بود به دستهایش نگاه کرد . چقدر می توانست مهربان باشد از دستهایش چیزی درونش قلقلک می خورد . سفید بود درشت و سرانگشتانش کشیده و بلند... سنگینی نگاهی نگاهش را دزدید , مرد نگاهش می کرد به دستهایش خیره شده بود . نمی دانست چه شد که سر برگرداند خجالت کشیده بود ؟مگر مرد می توانست افکارش را بخواند که او را تا کجا ها برده بود . که دلش خواسته بود دستانش را بگیرد و بعد محکم در آغوشش بکشد و میان بازوان درشت مرد محو شود و بعد دوباره برگردد سراغ نوشیدنی اش.یاد حرف رفیقی افتاد هر جای این شهر بروی پر از خاطره است . حالا با این همه فاصله هنوز بهانه هست برای مرور خاطره ها.اما هیچ تصویری نبود . تصویرها محو شده بودند و زمان سایه ای خاکستری کشیده بود روی خاطرات فقط گاهی تصویری می توانست حس آشنایی را بیدار کند مثل حالا که خجالت کشیده بود .کافه شلوغتر می شد و صدای موزیک بالا تر می رفت به آدمهای توی بار هم هی اضافه می شد . هر بار از میان صفحه های خاطره که دل می کند نیم نگاهی به دستهای مرد می انداخت .رها شده بود از خودش مثل بی وزنی که می کشیدش بیرون از مرزها از افکاری که دیوار می ساخت برایش انگار خودش بود و خودش از روی صندلی بلند شد جف حواسش بود چقدر این محبت غریبانه جف را دوست داشت.کنار سن چند نفری می رقصیدند .روی موزیک حرکت می کرد چشمهایش را بسته بود و موزیک از سلولهایش عبور می کرد از میان سر و صدای بچه های توی کوچه , آژیر قرمز, صدای گریه بچه های توی پناهگاه , صدای پوتین ها , خیابان انقلاب , تصویرها رد می شدند و رها می شد تا خنکای حوض خانه مادر بزرگ تا ساحل.چه خوب بود. رها برگشت کیفش را از کنار صندلی بار برداشت. روی دستمال کاغذی پر از شکلکش تصویری جدید اضافه شده بود , مردی بود که دخترکی را در آغوش کشیده بود . خندید دستمال را تا کرد پشت دستمال رد دستی بود دوباره دستمال را باز کرد دستش را روی اثر دست گذاشت چه دستش کوچک بود .دوباره دستمال را تا کرد و توی جیبش گذاشت همچنان لبخند می زد .جف چشمکی زد و برایش دست تکان داد ..
خودش را دید که از در گذشته بود و بیرون مرد را در آغوش کشید .
ماه افتاده بود وسط آسمان بزرگ و زرد وقتی آنقدر نزدیک بود که انگار به چشمانش زل زده بود و آنگاه گوزنی در آن خمیده آرام خفته بود . دلش تنگ می شد وقتهایی که ماه آنقدر بزرگ بود که می توانست از پنجره اش تو بیاید و روی تخت قلقلکش بدهد.
یاد کسوف می افتاد که خوابش برده بود کنار چادر روی ساحل شرجی که باد می زد لابلای موهایش مثل یک لالایی که خوابیده بود زیر نور ماه .
دلش کوچک می شد .دلش دریا خواسته بود زیر نور مهتاب که ماسه داشته باشد دراز بکشد روی ماسه بی تشویش آنکه موهایش ماسه ای و خیس شوند . دستهایش را توی ماسه ها فرو کند و پاشنه پاهایش را .و چشم بدوزد به ماه بزرگ زرد وسط آسمان که صدای گوشماهیها باشد و امواج که نیمه شب به ثانیه ای به هم می رسند و تمام می شوند ...
طفلی گوشماهیها همه شان شده اند خاطره های دسته دوم .
دلش کوچک تر می شد.
حالا که ماه بزرگتر از همیشه به چشمهایش زل زده بود فهمیده بود می ترسد . می ترسد این شبها حتی با خودش حرف بزند .می ترسد رازهایش را مرور کند . می ترسد از این هم بلند تر قلبش بزند.
دلش کوچکتر می شد .
ترسیده بود پاهایش را از مرزهایش کمی آنطرف تر بگذارد شاید حتی از افکارش هم آنطرفتر ..رویاها هم بدادش نمی رسیدند ..
حالا که بی خوابی روی ملحفه ها چروک می خورد و دنیایش تنگ تر می شد .
کسی از آن دورترها گفته بود زندگی یک لحظه است گفته بود خودت برای تنهایی خودت مویه می کنی چون دوست داری برای خودت مویه کنی ؟!
چه می دانست برای همیشه ها سرگردان است و عاشق .چه می دانست برای بزرگی ماه که به چشمانش زل زده می توانست دلتنگ شود . چه می دانست دخترک گل فروشی که صورتش ضخمی بود دوستتر می داشت چه میشناخت دلش را...
چه می دانست که برای این غار نشین این روزها حتی حرف زدن با خودش سخت تر شده ...
امروز اضطراب دیدار ماه بود که بی قرارش کرده بود یا مرزهای که درعبور از میانشان مردد مانده بود.
باز ماه بود و دلش که کوچک شده بود که از پله های پشت بام بالا می رفت و صدای قلبش را می شنید که تند تر می زد, پشت خر پشته ماه بود بزرگ و زرد و آغوشی که یخ کرده بود.
تابستان بود اما تابستانهای اینجا بوی دود می داد و چهار راه ولیعصر مثل همیشه شلوغ بود و دلگیرو خاکستری آویزان شهر شده بودم که تلفن زنگ خورد و صدای مهربان آن سوی خط مرا سراپا شوق کرد که می گفت : دختر تو اینجا چه می کنی؟
چهار راه را نگاه می کردم در ازدحام آدمها هیچ چهره آشنایی نبود .عبور کرده بود و صدا حرف می زد
انگار بغضم بادکنک شده باشد و پسر بچه ای با سوزن بترکاندش ,ترکید حق حق می زدم و یه دنیا حرف بودم از تنهایی این شهر خاکستری که دلداریم داد که آرامم کرد و دعوتم کرد فردا همدیگر را جایی ببینیم با دوستانی که من نمی شناسم .
فردا کار بود, اما شوق هم بود. این عبور از تنهایی و حس حضور آشنایی که تحمل خاکستری این شهر را محیا می کرد . خانه آن روزها معنی اش خانه پدر بود با کیلومترها فاصله ..
به چهار راه اسفندیاری می رسم پیاده می شوم هوا عالی است و من خیلی خانم شده ام با مانتوی بلند شیری رنگی که مثل بارانی است و یک روسری بزرگ نخی قرمز گل گلی و چقدر ذوق دارم و هنوز خجالت یک دختر شهرستانی زنگ می زنم و آدرس دقیق را می پرسم رستوران حاتم از پله ها بالا می روم و وارد که می شوم ته رستوران یه عالم آدم خوشحال را می بینم که لبخند می زنند و آن وسط رضا به سمتم می اید وای چقدر حالا حس خوبی دارم میان این میلیون ها آدم یکی آشنا است .
امروز تولد لاله است
لاله آشنای صفحه های مجازی وبلاگم که مدتهاست برایم یادداشت می گذارد و چقدر گرم و شیرین صدایم می کند سورا .آشنای ندیده ای که می تواند دوستم باشد و چه لحظه های شیرینی که آن شب می گذرد و من پر شور می شوم وتنهایی ام , نبودن خانه پدری و خاکستری این شهر همه نارنجی می شود و سبز . کلی عکس می گیریم می خندیم به کادوها به کیک به همدیگر و یه عالمه شماره به لیست گوشی همراهم اضافه می شود همان زیمنس سورمه ای رنگ .
همه چیز از آنجا شروع شد تولد لاله بود .
آن روزها که دنیای مجازی برایم چند دوست واقعی ساخت . آن روز اول که هیچ با آفرین حرف نزدم شاید از همان روز این توانایی را داشتیم که حرف نزنیم اما باشیم و حس کنیم . و حالا عزیزترینهای من هستند و باز هم تولد لاله است و رستوران خالی است .
صدای خنده های ما تا پشت درهای اوین می رود و همانجا سانسور می شود . شاید دیگر طنین این امواج خنده از گذار سالها آنقدر ضعیف شده که عبور نمی کند .
حالا آفرین وامیر حسین پشت آن دروازه آهنی گنده خاطره های تو را مرور می کنند و من که هنوز آن روز اول را مرور می کنم که همه چیز با تولد تو آغاز شد .
که وقتی با آفرین حرفت را می زنیم به چشمان هم نگاه نمی کنیم که سالها از ما گذشته که حتی حرفش را هم نزنیم از ذهنهایمان همیشه عبور می کند .
که من روزهای نبودنت را نمی شمرم حتی می ترسم به شبهای تو فکر کنم که این ترس بغض می شود مثل یک بادکنک اما پسر بچه های شیطان محله بزرگ شده اند و نمی ترکد این بغض که گیر می کند پشت دروازه ی آهنی اوین .
و حالا تولد توست .((لاله))
شمعهای روی کیک را فوت می کنی همان کیک که یک گوشه اش له شده چون کسی کیک را مثل کلاسور زیر بغلش گذاشته بود و سهیل که حرف می زند وآفرین که نیست
حالا باز تولد توست ...
دارم با تولدهای تو این بادکنک((لعنتی )) را باد می کنم .
همه چیز از همان مرداد ماه شروع شد که دخترک شهرستانی تنهایی بودم . و بعد رضا بود . تو بودی , آفرین , سهیل , سارا , آزی ,پویا , محسن , رامین , مهرداد و...
حالا که موهایم سفید شده . همه ما همان وبلاگهای قدیمی را داریم خاک گرفته و یه دنیا دوست واقعی و تو که حتی ندیدنت از واقعی بودنت چیزی کم نمی کند
می خواهم که وقت آمدنت یک روز تمام گریه کنم که هی بگی لعنتی و من بخندم .
بیا تا از این بادکنک خفه نشدم
تولدت مبارک
شاید امسال آغاز دیگری باشد
نظرات ()