سورا

 
فرحناز
نویسنده : رزا صدراشکوری - ساعت ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٧/۱٧
 

برای فرحناز درشتی به یاد آن روز خوب

 

 رویااست یا واقعیت میان خواب و بیداری تصویرت را می بینم با موهای فرفری بلوند وچشمهای سبزت به من نگاه می کنی . شبیه به آخرین تصویری که از تو در ذهن دارم ...

آمده بودی نوارهای شیون فومنی را برای یادگاری به من بدهی و یک کلاسور سفید و صورتی که هر روز با خودم به مدرسه بردم برای پرکردن جای خالی تو ..

آن روزها که خجالتی بودم و  هر چیزی زود اشکهایم را سرازیر می کرد تو با یک سال تفاوت سن خیلی از من بزرگ تر بودی  شایدخیلی خانم بزرگ بودی ..

آن روز را خوب یادم هست با هم از مدرسه رفتیم ونهار خوشمزه مامانت را خوردیم برای اولین بار بود من به خانه دوستی می رفتم و این اولین بار بودنها چه سخت در ذهن آدمی ریشه می کنند. تو با آن موهای بلند فر داربلوندت  که بافته بودی شان و لباس تو خانه ای تا سر زانوانت و من با موهای مشکی بافته شده ام  ریزه و لاغر کنار تو کوچکتر می نمودم . چقدر این تصویر صاف و شفاف است وحتی رنگی که یاد اوری اش می کنم توی اتاق تو چرتی زدیم تا بعد سر فرصت درسهایمان را آماده کنیم . خانه های شهرک همه مثل هم بود همه بی آلایش و یکرنگ . آن روزها خیلی چیز ها بی آلایش بود . خوب یادم هست که همیشه برایم سوال بود که تو چرا تنهایی و ما سه تا بچه هستیم . فرصتی نبود برای این کنجکاوی ها یا خجالتی بودن نگذاشت بپرسم؟. گاهی اسمت را فراموش می کنم و اما تصویرت را نه  و تصویر اولین روزی که به تنهایی مهمان خانه ای بودم که هیچ وقت فراموش نمی شود . که آفتاب بندر صورتهایمان را سوزانده بود و کنار هم یاد می گرفتیم . چه کوتاه بود چه روزهایی که دیگر توی مدرسه نبودی و من تا آن مدرسه را ترک کنم 2 سال تمام به یادت بودم . نمی دانم حکمت آن مدت کوتاه چه بود که اینگونه در دلم نشستی و رفتی .. آن سالها کمتر کسی قصد ترک وطن می کرد اما تو به اجبار رفتی ... و من تمام 2 سال دیگر راهنمایی را به یاد تو سر کردم با آن کلاسور سفید و صورتی و نوارهای شیون فومنی که گنجینه آن روزهایم بود.

حالا چه شده که دوباره تصویر تو توی ذهنم هی ورق می خورد و می چرخد نمی دانم .شاید این روزها که قرار است من هم به سرزمین دیگری  پرت شوم تو را دوباره به یادم می آورم بعد از 23 سال. انگار همین دیروز بود و ما  دخترهای شادی بودیم که موهایمان را از شر گرما می بافتیم ...

حالا حتما تو خانم موقر و بزرگی شده ای .. و من هم که می روم خانم خانه ای باشم در سرزمینی غریبه...

فکر می کنم توی آن غریبگی بندر تو به دادم رسیدی روز اول که شهر با همه شرجی و گرمایش روی تنم نشست و کلاس بوی غریبگی می داد کنارم نشستی و دوستم شدی این بود که وقتی رفتی قلبم برای اولین بار به شدت گرفت ..

حالا بعد از این همه سال من یاد گرفتم در سرزمین خودم با غریبگی شهرها یش زندگی کنم و شاد باشم .انگار سرنوشت مرا اینگونه نوشته اند که همیشه یک مسافر باشم ..

جای دستهای تو خالی خواهد بود که برای اولین بار یادم دادی چگونه دوست شوم و بمانم...

اما انگار هیچ نشانه ای از تو توی دنیا نیست نه واقعی و نه مجازی و من که می روم این اولین بار را در سرزمین غریبه ای تجربه کنم
...


 
 
زمین گرد است 2
نویسنده : رزا صدراشکوری - ساعت ٦:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٤/٤
 

سالن کم کم شلوغ می شود انگار فقط من بودم که آنقدر حول می زدم برای رسیدن . بقیه گذاشته بودند سر فرصت ترافیک که سبک تر شده بود راه افتاده بودند .

به این فکر می کنم که چرا پیشنهاد دادم بیایم استقبالت و تو هم بی هیچ تعارفی پذیرفتی ...

نمی دانم باید دنبال چه کسی بگردم تصویر عکسهایت توی ذهنم نمی نشیند .پله برقی را بالا می روم یک بار که کل سالن را ببینم نیستی . می آیم پایین نیستی .

چقدر سالن شلوغ شده .صداها توی هم می پیچند و من گوشه ای می ایستم و می بینم که آرام سرت را می چرخانی پی چشمهای آشنایی ..می ترسم نمی دانم چرا اگر این همه زمان از ما گذشته تو هم باید از دیدنم بترسی . قایم می شوم. سراغ چمدانها که می روی انگار نا امید شده باشی بی خیال گشتن چشمهای آشنا می شوی . فکر می کنم  باور نداشتی که بیایم . چمدان را بر می داری . کلاه مشکی را که بر می داری خنده ام می گیرد موهایت را تراشیده ای مثل آن وقتها که دوست داشتم ولی خوب پیداست که همه شان را سفید کرده ای . آن پالتو مشکی توی دستهایت .. نمی توانم تورا توی آنها تصور کنم . مردی شده ای برای خودت . شاید بهتر است بگویم پیر مردی شدی....

توی صف می ایستی . آنقدر نگاهت می کنم که برگردی . بر می گردی و من فکر می کنم هنوز سی وچند ساله ام هنوز ذوق می کنم و فراموش می کنم روزهایی را که صفهای طولانی این فرودگاه لعنتی خیلی ها را با خودش بردولی این برگشتن چه شیرین است حتی اگر قرار باشد زمانش فقط طول این اتوبان باشد . ولی چیزی درونم را کنترل می کند . همه صورتم لبخند می شود .دست تکان می دهم و چشمهایت برق می زنند . تو هم آرام شده ای کلاهت را تکان می دهدی فکر می کنم چطور این اتوبان طولانی را برویم؟!

قلبم تند تند می زند ... چشمهایم داغ شده اند . زمان چه زود از ما گذشته پیرمرد .

دستهایم را نشانت می دهم که خالی است . می آیی انقدر نزدیک که نمی توانم در آغوشت نکشم .

ماشاالله مثل قالی کرمان می مونی هنوز خوب موندی

می خندیم به تعارف کهنه قدیمی تو و آسانسور باصدای بقیه مسافرها پر می شود . من به دستهای تو نگاه می کنم تو به چشمهای من زیر زیرکی..

چمدانها را توی صندوق می گذاری و راه می افتیم . خورشید تلاش می کند جاده را روشن کند . دلم می خواست می نشستی پشت فرمان و من هی حرف می زدم حس می کنم چقدر حرف نگفته داریم ما . چشمانت سنگین خوابند و بی تاب شنیدن.

ضبط را روشن می کنم و باران کمی مهربانتر می بارد . تکیه می دهی و من فکر می کنم خستگی همه این سالها را گذاشته ای برای من .نقشه حرفهای من به باد می رود و می گذارم تخت بخوابی .

شیشه را پایین می دهم و خنکای اردیبهشت جانمان را تازه می کند خورشید دیگر بالا آمده و من آرام بدون دلهره ای اتوبان را طی می کنم .

چشمهایت را می مالی قرمزند ولی همچنان آرام .

پیرمرد  خوشتیپی شده ای ( اما دلم هری می ریزد از حرفی که زدم )

می خندی

-تو هنوز هم عاشق پیرمردهای خوشتیپی؟

*می گویم عشق؟ عاشق؟ مگر وجود دارد هنوز

-سر بسرم نگذار .هست هنوز هم

*اینجا خیلی وقت ها پیش نسلش منقرض شد جان من

*می خوای یه موزیک قری بذارم قر بدیم تا خونه ؟

-کدوم خونه؟

*کجا می خوای بری ؟

-هیچ جا ! خانه را داده ام اجاره . هتل اوین چطوره ؟

موزیک می خواند:

من از راه اومدم , من از راه اومدم ....

دستهایت پروانه ای می شود و بلند بلند می خندیم و قر می دهیم و من فکر می کنم تو چقدر با این شهر و حتی با این موزیک غریبه ای

تلفنم زنگ می خورد :

سلام م م

باز خودتو لوس کردی حالا که اجازه دادم بری دیگه لازم نیست خودتو لوس کنی

مامان لوس خودمی . دوستت اومد ؟

آره اومد الانم توی راه برگشتیم

پس خوش بگذرون حسابی با دوستت

تو هم با دوستات خوش باشی مراقب خودت باش

مامانی لوسم بوس....

انگار سالهای می گذرد تا سرت را برگردانی و نگاهم کنی که سخت توی موزیک تو گم شده ام .

  • مامان خوبی هستی ؟
  • شاید . می دونی که همیشه فاصله بین نسلها مساله است ....

از همسفرهات حرف می زنی از مسیر از توقف از همه چیز جز این سالها که رفته . من هم نمی پرسم . می خندیم به باران که دوست داری می گویم هتل اوین را چرا انتخاب کردی ؟

سرت را بر می گردانی رو به پنجره و باران را تماشا می کنی و من پشیمان می شوم و می گویم کمی بخواب نگران نباش سعی می کنم زنده برسیم . می خندی و چشمهایت خمار باران می شود و به زمان کوتاهی صدای خوابیدنت را می شنوم و به خودم و به خواب تو می خندم .

توی پارکینگ می رسیم  ماشین را که خاموش  می کنم بیدار می شوی انگار توی دنیای دیگری بوده باشی چشمهایت را باز می کنی و می گویم می خواهی چمدانها را فردا ببریم بالا ؟

اینجا کجا است ؟

همان جایی که به هتل اوین نزدیک است ...

از پشت چمدان کوچکی را بر می داری و سوار آسانسور می شویم ....

خانه  تارک تاریک است

چراغ کوچکی را روشن می کنم و می روم سراغ کتری بعد این سالها یک چای دو نفره و کلی حرف نزده می طلبد

  • راحت باش اتاقم را نشانت می دهم و می گویم تو اینجا باش و من هم توی اتاق این پسرک می خوابم ....

می گویی کسی هم مگه قراره بخوابه ....

لباسهایت را عوض کن و بیا چای سبز بنوشیم و چیز کیک تنوری

همه چیز اینجا اماده است که دلتنگ قدیمها نشوی


 
 
زمین گرد است ..(قسمت اول)
نویسنده : رزا صدراشکوری - ساعت ۸:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٢/٢٩
 

 

 

تلفن گویا چندین بار اعلام می کند پرواز شماره 486 از وین به مقصد تهران رای ساعت 11:35 دقیقه وارد فرودگاه امام می شود .

این اتوبان تمام نمی شود . همین امروز باید باران ببارد ! یادم می آید چقدر باران را دوست داری اما حالا کفری شده ام از باران که با خودش ترافیک می آورد و این اتوبان که به انتها نمی رسد .

انتظار قلبم را پر از دلهره می کند . جوان که بودم این گونه نبود پر از هیجان می شدم . حوصله موزیک را ندارم ضبط را خاموش می کنم و به صدای باران و برف پاکن  ماشین گوش می دهم و به جان راننده ها غر می زنم و به خودم می آیم که چرا این همه از زمان و زمین شاکی ام .

اتفاق خوبی پیش رو است و دیداری تازه می شود .. پیر شدن بازی بدی با ما می کند .کم طاقت می شویم . باران را همیشه دوست داشتیم یادت هست پنجره را باز می گذاشتیم و سرما پوستمان راقلقلک می داد و خودم را بیشتر به تو می چسباندم .

صدای برف پاکن مثل قیژ قیژی کش دار روی شیشه یادم می اندازد مرور خاطره ها چشمهایم را نمناک کرده است .

به چشمهایم نگاه می کنم و می بینم این زن درون من چه بی تاب شده .خیس و قرمزند , ای کاش نبودند . آمده ام پیشوازت تا ببینی چه خانمی شده ام قوی و محکم که زندگی روی دستهایش می چرخد .برایت از خانه بگویم از کار از همه این شهر که حالا چقدر تغییر کرده . بگویم توی این سالها که همه چیز تغییر کرده خاطره هایمان را شسته اند ,کوبیده اند و جایش خاطرات نسل بعدی را ساخته اند و بگویم چیزی نمانده دنبالشان نگرد .

اما انگار چشمهایم از من پیروی نمی کنند دارند لو می دهند که همه این روزمرگی ها باعث نشده خاطره ها را پاک کنم.

به تابلوهای فرودگاه امام نزدیک می شوم  این مسیربرای استقبال همیشه پر از شور بود .گل و ساندویچ هایدا و کلی موزیک و خنده یادش بخیر..

برای تو نه گل آورده ام و نه ساندویج هایدا و نه آن لبخندی که همیشه روی صورتم بود. گذار این سالها جای لبخند را داده به چروکهایی که هیچ سعی در پوشاندنشان ندارم .

از پارکینگ که سوار آسانسور می شوم گوشی ام صدایی می خورد دلم هری می ریزد به خودم نهیب می زنم مثل دخترهای 20 سال هل می شود فکر می کنم هواپیما نشسته و خبر آمدنت را داده ای ...

اطلاعات پرواز تاخیر 2 ساعته را اعلام می کند و من می مانم و این انتظار که طولانی تر شده .

سالن فرودگاه از همیشه خلوت تر به نظر می رسد انگار این روزها دیگر کسی برای استقبال و بدرقه نمی آید .

و من خوب یادم هست چه ساعتهایی را اینجا توی کافه ها خندیدیم برای آنکه یادمان برود رفتن عزیزی مثل کندن قسمتی از بدنمان دردناک است. آن سالها که موج رفتن بزرگ و طولانی بود آن سالها که یاد گرفتم بدانم هیچ چیزی ماندنی نیست .

می نشینم روی صندلی فلزی که چند نگهبان توی صف دارند از بالا به پایین تمیزشان می کنند و اندک منتظرانی که خود را توی صندلی ها جا داده اند .

مرور می کنم از کجا شروع کنم به صحبت که این دلهره را در من نبینی حالا فکر می کنم هیچ کنترلی روی خودم ندارم . به خودم می گویم کاش نمی آمدم ولی حالا برای تصمیم گیری خیلی دیر شده .

خانم مسنی کنارم نشسته نمی دانم توی این هوای خوب بهاری چرا پوتینهایی به پا دارد که مرا یاد سرمای زمستان می اندازد . شاید فکر کرده مهمهانش ازجایی سرد می آید احساس غربت نکند . به افکار احمقانه ام می خندم و خانم همسایه به من لبخندی می زند .

می گوید: پرواز شما هم تاخیر دارد ؟

می گویم: بله

می گوید: مسافر شما هم از وین می آید ؟

می گویم: بله, از سوالهای بعدی اش می ترسم

می گوید :چه نسبتی با شما دارد؟

می خواهم بگویم هیچ نسبتی با من ندارد یک جایی خیلی دور کمی خاطره با هم ساخته ایم ,چه بگویم؟

می گویم : دوستی قدیمی

 می گوید : دخترم می آید . انقدر ذوق آمدنش را داشته که زود رسیده و شروع کرد به صحبت . من فقط لبخند می زدم انگار چیزی نمی شندیم . حواسم جمع بود که بویی نبرد پیرزن و ناراحت شود .

باخودم فکر می کنم خدایا تنهایی و پیری چه به روزگارمان می آورد دلش یک هم صحبت می خواهد و فقط همین .

به بهانه سیگار از سالن انتظار بیرون آمدم . هوای خنک اردیبهشت پوستم را به وجد می آورد و گوشه ای فرو می روم و سیگاری روشن می کنم . کاش این هواپیما زودتر می آمد. تا همین چند ساعت پیش هیچ حسی نداشتم . هیچ فکری و هیچ پیش زمینه ذهنی ولی حالا انگار دارد درونم چیزی به جوشش می رسد . فکر می کنم از چه چیزهایی حرف بزنم . کاش این اتوبان آنقدرها طولانی نبود .

سیگار میان انگشتانم تمام می شود . به سالن بر می گردم  روبروی تابلو می نشینم و قبل از آن سراغ اطلاعات پرواز می روم و شاکی به اعلام زمانهای اشتباهشان  اعتراض می کنم و دخترکی رها روی صندلی نشسته حتی با آمدن من تکانی هم نمی خورد و سرش را بالا هم نمی گیرد می گوید : خط هوایی  اعلام کرده به آنها شکایت کنید و حتما توی دلش می گوید چقدر آدمهای پیر کم طاقت و غر غرو هستند .

پیر شدیم؟

یعنی تو هم پیر شدی؟

توی عکسها که شکسته بودی ولی هنوز فکر می کنم خونسردی توی چشمهایت را می بینم . حالا که بیایی و من غر تاخیر هواپیما را بزنم . حتما می گویی بی خیال . مگر اینکه گذار سالها  تو را هم کم طاقت کرده باشد .

یاد این جمله می افتم یک زمانی جایی خوانده بودم : نگران رفتن ها نباش زمین گرد است

گرد است و گردیده است و هرکداممان به شکلی دیگر روبروی هم ..

خوابم نمی برد تصویرهای تو روبرویم نقش می بندند و محو می شود . جنس این احساسم را نمی دانم چیست . خشم؟ دلتنگی ؟ هیچ کدامشان نیست .


 
 
دهه سی ام
نویسنده : رزا صدراشکوری - ساعت ۳:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٢/٧
 

جوان تر که بودم 30 سالگی اتفاقی دور بود و دور از دسترس .30سالگی معنی اش بزرگ شدن بود . وارد دنیای بزرگتر ها می شدم . تصورم همیشه خانم مهندسی بود که توی راهنمایی برایمان در مورد شغل صحبت می کرد . آن روزها که می خواستم معمار شوم.

و سی سلگی رسید با غم بزرگی که با خودآورد اما اتفاق بزرگی بود . چیزی درونم تغییر می کرد مثل شکستن پوسته ای بود و بیرون آمدن ازآن دنیا را شکل دیگری می ساخت. ادعا نمی کنم به تمامی خود را شناختم اما سی سالگی مرا به خودم نزدیک تر می کرد . در کشف و شهودی درونی خود را می شناختم .

چهل سالگی اما خیلی به من نزدیک است . مثل سی سالگی دور نیست . انگار هر روز به من نزدیک تر می شود .

در سی سالگی آموختم به آنی که در آن هستم تعلق دارم . روزهای بی پروایی نوجوانی شکلی دیگر داشتند و زندگی هر روزش پر از لذت بود . لذت یافتن و رسیدن به لذتهایی که پیش از این معنی نداشتند . سی سالگی از من زنی ساخت به شکل مادر , به شکل خواهر , به شکل معشوق به شکل دوست به شکلهایی که هیچ وقت نبودم و این گذر از سی سالگی دارد در من ته می کشد . این شور به زندگی در من هر روز به ساعت مشخصی ته می کشد و دیگر روز با هزار اما و اگر دوباره شروع می شوند .

انگار یک جورهایی زندگی ام به عقب بر می گردد .

نوجوان که بودم , گوشه گیر و خجالتی و شاید خیلی هم زود عصبانی می شدم ارتباط با آدمها از من انسانی ساخت با یک لبخند همیشگی بر لب. نوجوان تر که بودم چشمهایم همیشه پر بود از اشک ( چه عجیب به خودم اعتراف می کنم ؟!)فکر می کنم این ته کشیدن هر روزه ام مرا به گذشته ام نزدیک تر می کند . ساکت و گوشه گیر می شوم و چشمهایم پر از توتهای تر است.

از این رو مثل روزهای اول نوجوانی دل نازک می شوم و حساس .این زن قوی درونم مرا از هر عکس العملی باز می دارد . وقتی اینگونه کودکی کردن هایم را کنترل می کنم دلگیر می شوم . وقتی اینگونه خندیدن هایم را کنترل می کنم دلگیر می شوم . وقتی زندگی اینگونه در من جاری است بی هیچ بهانه ای , دلگیر می شوم.

 در من زنی هست با روحی که سخت شوق پریدن دارد .اما توان پریدن ندارد . اینگونه به استقبال چهل سالگی می روم یا این گونه چهل سالگی مرا دنبال می کند .

این گونه می شود که  سالها را نمی شمرم  سی و یکمین .. سی و چندمین . همین که این دهه با همه شوق آمدنش زندگی ام را تحت تاثیر قرار داد گذشتن از آن مثل غروبهای جمعه می ماند که میهمانها می روند و تنها می مانی .

بهار با اردیبهشت  پر از بهانه اش این روزها خالی است کاش یک اتفاق کوچک از شاخه ای بیافتد و بهانه ای شود .

همین

 

 


 
 
روح خانه 4
نویسنده : رزا صدراشکوری - ساعت ۱۱:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱/٢٩
 

روح خانه ای می تواند مرا پس بزند .

پا که می گذارم سردم می شود . چگونه می تواند این گونه دلگیر باشد .

فلاش بکهای خاطره های خوب , این روزها مرا غمگین می کند.اوسط بهار خیلی دل نازک می شود

اما همانگونه که مرا پس می زند دلش به حال مظلومیت پنهانم می سوزد بصورتی کاملا نا محسوس در هر پس زدنی دستی برای تسلی بر شانه ام می گذارد .

این خانه غریبه می شود با من . غریبه می شود با همه خاطراتم .

دیگر حتی از گذشته ها هم صحبتی نمی کند همین می شود که غریبه می شوم و می نشینم ببینم چگونه می توانم رفاقت کنم .

فکر می کنم مثل همه ما آدمها روح خانه ها هم هاله های جند لایه ای دارد گاهی خشن می شود و پس می زند و گاهی مهربان و گاهی انتقام جو ...

فکر می کنم هاله ام بزرگ شده است بیرونی ترین لایه اش که تازگی ها کشف کردم هاله خشن است که گاهی از ترس نشکستن به آن پناه می برم .اما به هاله انتقام نرسیده ام . نمی دانم چرا هیچ وقت اعتقادی به انتقام نداشتم .

اما این هاله خشونت مرا حفظ می کند . کمی دور بمانند . من خوب می دانم نزدیکی ها مرا می شکند .

باید این روزها بنویسم با احتیاط شکستنی است ...

اما هاله خشم کمک می کند خیال کنند دیوار سختی است و نمی شکند .

چه بازی خنده دار احمقانه می شود کرد با این هاله ها؟! اینگونه است که انسانهای پیچیده ای می شویم و یا به نظر می آید که پیچیده ایم .

فکر می کنم روح خانه ها هم با ساکنان مختلف هاله هایی پیچیده دارد ...

اما هنوز روح خانه های قدیمی را بیشتر دوست می دارم .. هرچند بگویند من عاشق عطیقه ها هستم .


 
 
خاطرات روح خانه 3
نویسنده : رزا صدراشکوری - ساعت ٧:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱/۱٠
 

فکر کرده ای روح های خبیث هم می توانند گاهی مهربان باشند؟

مثل همه ما آدمها که خبیثیم و گاهی مهربان می شویم . مثل روزهای اخر سال که تمام سال را انطور که می خواهیم بر دنیا می تازیم و چند روز مانده تازه اگر روح مهربانمان دلش یاد قدیم کند می رویم سراغ یادگاری هایی که از یک سال گذشته مانده . خیلی با انصاف باشیم عذری و تقصیری ...

سال که شروع می شود دوباره دنیا جایی می شود که تنها من بر ان حکومت می کند خودخواه می شویم و این خودخواهی تا سال دیگر انقدر بزرگ می شود که گاهی از خود من هم بزرگتر است ..

حالا من ماندم روح این خانه قدیمی . عکسهای قدیمی و صندوقچه قدیمی مادر بزرگ خاطراتی که این روزها مرور شد از من گذشت و خاطره ها که زنده شد . این روزهای اخر اسفند که خیابانهای شهرم از ذهن من هم شلوغتر است کسی مرا به گذشته می برد .. مرور که می کنم دلم تنگ بچه گی ها و بی پروایی هایم می شود . این روزها انگار انسانی تر شده زمینی تر شده . روح کودکی ام میان تارهای سفدیم محو می شوم ومن بی ثمر دنبالش می گردم . برش می گردانم روبرویم بنشیند و کودکی کند مثل گاه گاهی که برقی میان چشمانم می اندازد اما انگونه است که انگار غریبه ای بیش نیستم ..

من ماندم و روح این خانه که دوست می شود با تنهایی ها و رویا ها و کابوسهای شبانه ام . مرا در اغوش می کشد تا فکر نکنم امسال هم گذشت چگونه؟

می گوید بیا حواست را پرت کوچه کنم که بچه هایش به جای اتش بازی ترقه بازی می کتتد و من می روم به سالها پیش که مادر ما را به بازار می برد شانه و آینه می خرید و اسپند و هفت تکه اتش با کاه درست می کرد و می پریدیم . می گوید بیا به دورتر ها فکر کن . سالی که گذشت هیچ ...

می گویم انقدر سنگین است انگار مانده بر دوشتم جایی برایش پیدا نمی کنم بار بر زمین بگذارم..

می گوید بیا حواست را پرت قاب عکسهای قدیمی کنیم ... دلم برای پاپا تنگ می شود توی قاب با بقه اسکی طوسی و کت اسپرتش که سیگاری بر گوشه لب دارد .. می گوید این ادمها مال ان سالها هستند بیا سرکی بکشیم . دلم برای صدای پدر تنگ می شود .

می گوید از هرجا که جدایت می کنم به جایی وصل می شوی از دلتنگی..

می گوید بیا حواست را پرت سفره هفت سین کنیم .. می بینم خانه خالی است .. مادر سفره را چیده و رفته  و هر کداممان یک گوشه دنیا پی زندگیمان هستیم . اینجا را دوست دارم اینکه هر کداممان مستقل و جداییم ..

می گویم بیا فال حافط بگیریم این شب که طولانی است این خانه که پر از خاطره است بیا برایم از انها تعریف کن . چرا هیچ کدامشان را نمی بینم ..

می گوید سعی می کنم خاطراتشان را بایگانی کنم وگرنه دلتنگشان می شوم...

می گویم به غریبه ها زود عادت می کنی؟ می گوید کسی که اینجا است غریبه نیست ...

می گویم هیچ می دانی غریبه ها هم می توانند دل آدم را بشکنند ؟؟ می گوید برو بخواب دیگر هزیان می گویی َ

می گویم این روزها غریبه هایی را می شناسم که کمی آشنا به نظر می آیند اما من انگار از آشنا ها بریده ام پی غریبه ها می گردم..

 

با همه شما آشنا ها و غریبه ها سال نو می شود


 
 
روح خانه 2
نویسنده : رزا صدراشکوری - ساعت ٤:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/۱٩
 

خانه های اکباتان را هیچ وقت دوست نداشتم , یک جور حس عجیبی دارند انگار روحشان نمی تواند پرواز کند .همین که می خواهد بالا برود گیر می کند به آنتن طبقه های دیگر , دیشها , گلدانها و ... تا به آن بالا برسد پیر و خسته می شود و شاید هیچ وقت از آنجا بیرون نرود .. روح خانه های اینجا همیشه اینجا می مانند. اما دیشب من درگیر پنجره بزرگی شدم که نمی دانم طبقه دهم بود یا چندم ؟! اما پنجره ها باز بودند بدون پرده با یک لوستر گرد بزرگ سفید . میان این همه پنجره عجیب دوستش داشتم . انگار خودش صدایم می کرد که نگاهش کنم . یک حسی بود شبیه کسی که می خواهد رها باشد . چه خوب بود خیلی وقت بود آدمها پرده های خانه هایشان را کنار نمی زنند و پنجره ها را باز نمی کنند حس می کنند حریمهای شخصی فقط در سایه پنهان بودن اتفاق می افتد . برای همین آن خانه طبقه دهم را دوست داشتم . خوب که نگاه کردم اکباتان توی شب زیبا تر بود . ماشینهای ردیف شده زیر چراغ های توی خیابان مثل بازیهای کودکی پسر بچه ها بود مثل کارتون شهری که آدمکهایش لگو بودند ...مثل خیلی چیزهای دیگر که توی تاریکی زیبا هستند اکباتان توی شب هم زیبا بود .دلم می خواست می نشستم لبه طاقچه پهن پاهایم را از پنجره آویزان می کردم و بوی بهار را نفس می کشیدم . اما حتما یکی از پشت آن پرده ها نگاهم می کند به نگهبانی زنگ می زند کسی از بلوک 1 می خواهد خودش را بکشد ؟! بی خیال می شوم فقط می ایستم و خانه طبقه دهم را نگاه می کنم و دلم برای روحهایی که اینجا گیر کرده اند می سوزد . در ابعاد بزرگتری از وقتی خودمان را اسیر می کنیم ...


 
 
روح خانه1
نویسنده : رزا صدراشکوری - ساعت ۱:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/۱۳
 

هیچ می دانستی خانه ها روح دارند . این را این چند روز که خانه ها را می گشتیم کشف کردم . پا که می گذاری هر کدامشان یک بویی و فضایی دارند . انگار رد آدمهای قبلی را توی خانه می بینی , خاطراتی که جا گذاشته اند ,  اما روح خانه ها را حس می کنم . دیروز خانه ای را دیدم قدیمی یک سالن بزرگ داشت با پنجره ای رو به حیاط .صاحب خانه می گفت:  یک خانم نویسنده اینجا زندگی می کرده اما روح خانه چیز دیگری می گفت , بیشتر تاریک بود . روحش  سرکش و رویا پرداز نبود .فکر می کنم خانم نویسنده به همین دلیل اینجا را ترک کرده بود .

برای همین است که هیچ وقت خانه های نوساز را دوست ندارم انگار روحشان شکل نگرفته  قالب ندارند . دلم خانه ای را می خواهد که روحش گرم باشد پا که می گذارم  روحش مرا گرم در آغوش بکشد و حس کنم چقدر خاطرات آدمهایی که اینجا بوده اند را دوست دارم چقدر شبیه به من هستند . دیدی بعضی خانه ها روحشان تو را دوست ندارد ؟ تو را پس می زند ؟با خودم فکر می کردم اگر به این مامور املاک بگویم دیگر خانه ای را نشانم نمی دهد. پس تجربه کشف روح خانه ها را توی دلم نگاه می دارم .

به خانه مروارید فکر می کنم به آدمهایی که الان تویش زندگی می کنند به حیاطش که درخت انار داشت و کوچه اش پر از درخت بود . به پنجره های بزرگش که رنگ زده بودیم قهوه ای, به روحش که چه گرم بود همه این را می گفتند. اسمش شده بود خانه صدرها ...

این خانه روحش گرم است شاید کمی پیر ! کمی با من سر ناسازگاری دارد. مثل آنطور آدمهایی که دیر جور می شوند . برای روح پر از هیجان من کمی سخت است شاید . به آدمهایی که توی این خانه بوده اند فکر می کنم روحشان اینجاست برای همین روح این خانه مرا سخت می پذیرد. یاد خانه مروراید می افتم و یه عالمه خاطره های خوب . روزهای آخر خیلی ها رفتند آن روزها که همه مهاجرت می کردند و روزهای آخرش همه اش خداحافظی بود . دلگیر شده بود از رفتن آدمها که ما را پس زد .اما روح من هنوز توی خانه مروارید پشت آن پنجره  درخت انار مانده است .

مامور املاک خوشحال است  از اینکه این خانه را می پسندیم و شاید کمی برایش عجیب باشد که خانه ای قدیمی را پسندیده ایم .

فکر می کنم روح خانه مان کمی شلخته است هی با نظم مبارزه می کند .اما رام می شود و شب فرصتی می شود برای آنکه روح خانه با من آشتی کند . پلکهایم سنگین نمی شود چیزی اینجا هست  که خواب را از چشمان گرفته و این داستان هر شب من و روح این خانه است .

 


 
 
خاطرات آینده 5
نویسنده : رزا صدراشکوری - ساعت ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/۳٠
 

فکر می کنم من هیچ وقت نمی توانستم توی زندگی ام ماهی باشم چون همیشه نفس کم می آروم . درخت چرا؟!آن هم از نوع بید مجنونش ,گاهی فکر می کنم خیلی به من شبیه است . مخصوصا وقتی حس می کنم ریشه هایم هی عمیق تر می شوند و مرا یارای رفتن نیست  وقتی باد بوزد و موهایم را به بازی بگیرد و هی چند تار مو به صورتم بخورد  آنوقت حس می کنم مثل خود بید مجنون می شوم و گاهی آرام گوشه ای بنشینم و فقط نگاه کنم .. نمی دانم به درخت دیگری فکر نمی کنم وقتی باد می وزد دقیقا حس بید مجنون دارم . اما ماهی هرگز . همیشه نفس کم می آورم حتما خیلی زود میمردم .

نفسم بند آمده بود تصویری جز صورت مادر روبرویم نبود اشاره می کردم و حجمی بزرگ مرا باد خود برد چیزی شبیه به سایه پدر ...

خواب میدیدم ...خواب می دیدم نفسم بند آمده مثل ترس از غرق شدن .

فکر می کنم اما حالا نه در تنهایی دوست ندارم بمیرم .


 
 
خاطرات آینده چهار
نویسنده : رزا صدراشکوری - ساعت ۱٢:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/٢٧
 

می دانی این روزها فکر می کردم پیر شده باشد . از پارسال که اسباب کشی های پشت سر هم خسته اش کرده بود فهیمدم . به فاصله 3 ماه دو بار اسباب کشی افسرده اش کرده بود . من هم افسرده شده بودم . حالا که خوب فکر می کنم حواسمان نبود که پیر شده بود .

حالا این سفر به کوهستان هم شاید مزید بر علت شده بود .شاید آنقدر غم توی این فضا هست که راه نفس کشیدنش را تنگ کرده بود. دیروز صبح رفتم سری بزنم دیدم تکان نمی خورد صدایش کردم .. ظرف غذایش توی دستهایم بود که دیدم تکان نمی خورد , مرده بود .توی این سالها چه همراه بی کلام خوبی بود . خوب یادم هست صدای این ظرف را که می شنید خودش را تا بالاترین نقطه پرت می کرد . به همین سادگی مرد  فکر کنم از غصه  این خانه مرد از این همه غم که فضای خانه را گرفته راه نفسش بند آمده بود.آب تنگ را خالی کردم صدفها و مرجانهایش را شستم و حالا تنگ خالی روی میز هم خالی بودن اینجا را بیشتر  به رخ می کشد .

دلم می خواهد بروم بیرون سیگاری روشن کنم . برف که می بارد  کمی یخ بزنم  و کودکی کنم  . آرزو داشتم خانه ای توی کوهستان , زمستان , شومینه ای روشن  و حالا این تنها چیزی است که خوشحال نگاهم می دارد با لبخندی یخ زده شاید باید به معجزه ایمان بیاورم . باورش کنم  .

جناب غول چراغ جادو لطفا کمی صبر کن الان آمادگی اش را ندارم برای آرزو کردن ...


 
 
← صفحه بعد