سورا

 
 
نویسنده : رزا صدراشكوري - ساعت ٧:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱/٢٧
 

http://www.jadi.net/other/tsf.htm">
http://www.jadi.net/tsf.jpg">>

دوستان خوبم اميدوارم از اين  لينک خوشتون بياد هر چند خيلی علمی به نظر نمياد

اما کمی به خود انسان کمک ميکنه که بدونه چطور و چقدر به افکارش ايمان داره.


 
 
 
نویسنده : رزا صدراشكوري - ساعت ۱۱:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/۱/٢٤
 
 
سوت زده شده
يعنی به تو گفته اند که زده شده
ولی تو تا چشم باز کردی ديدی داری می دويی !وسط يه جاده خاکی که همه با دست تشويقت می کنن بدو،بدو،.. و با انگشت جاده رو نشونت می دن«چه آدمهای خوبی»!
و تو فرصت نداری بايستی و فکر کنی فقط می دويی ،تو جاده ای که نمی دونی به کجا ميره ،فقط می دونی که نبايد عقب بمونی ،از چی؟وکی؟!....
واگر بخواهی بايستی و فکر کنی و اگر خيلی خيلی زرنگ باشی و باهوش و تازه اگر نفسی برای دويدن داشته باشی راهتو می فهمی و اگر از جون مايه بذاری شايد وقتی مو هات رنگ دندونات شد، شايد برسی .!
اما اگر يه ذره گير داشته باشی کلاهت پس معرکه است رفيق ،آره!؟
 
نتيجه اخلاقی:
۱ـدنيا مال نابغه هاست
۲ـدنيا مال پولدار هاست
۳ـدنيا مال قدرتمندهاست
                                      پس دنيا مال...............است!؟ 

 
 
 
نویسنده : رزا صدراشكوري - ساعت ۱۱:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/۱/٢٤
 
 

سوزشی

 ريشه ها را فرا می گيرد

چون مکيدن شو کران

بر پيکر تنومن

سروی سبز

و برگها رقصان وخسته

سقوط

را جشن می گيرند

و خاک آغوش می گشايد

به مهر ....

۳/۷/۸۲


 
 
غزل
نویسنده : رزا صدراشكوري - ساعت ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱/٢۳
 
 
امشب تمام اشکهايم بی قرارند
گويی تو را آغوش چشمم می فشارند

 

امشب هوای سينه تاريک است انگار
طغيان حسی سخت نزديک است انگار

 

يک سينه شوق است ودگر هيچ است هيچ است
اينجا دگر خون جگر هيچ است هيچ است

 

در پيش رو آينه هم ما را سرو دست
ميگفت جز ما در دلش چيزی نبودست

 

رنگی هزاران پيچ وتاب از رنگ خورده
آيينه مان آيينه ای بر سنگ خورده

 

هکچون غباری دور خود ديوار بستيم
از خويشتن آيينه را زنگار بستيم

 

آيينه می مرد وتمام عشق می مرد
تصوير در تصوير نام عشق می برد

 

ديگر کسی از عشق با ما دم نمی زد
حتی هوای سينه را ماتم نمی زد

 

آنقدر در ديروزمان اما سرودند
تا سوز ای عشق را از ما ربودند

 

ما مانده بوديم و غم بی درد بودن
در آرزوی لحظه های مرگ بودن

 

اميد هم انگار پنداری عبث بود
ديگر تمام باغ حجم قفس بود

 

اما تو گوئی شبی ديگر رسيدست
تقدير ما را هم شبی ديگر رسيدست

 

با ما حديث ديگری از خود سرودی
ای عشق گوئی را را گم کرده بودی

 

پائيز بر تن آمدی خوش آمدی عشق
اينگونه بر من آمدی خوش آمدی عشق

 

بايد که امشب اشکها سر ريز باشند
بايد که فصل چشم من پاييز باشد

 

خوش باد از باران غم لبريز بودن
چون چار فصل چشم تو پاييز بودن

 

آنقدر از اندوه چشمانت سرودن
تا هم نشين مرغ شب آويز بودن

 

بااين همه ای عشق محبوبم کدام است ؟
من يک غزل دارم بگو خوبم کدام است؟

 

ما طاقت اين بار زيبايی نداريم
در زايشت انگار کارائی نداريم

 

من پيشوازی جز غزل با خود ندارم
باز اين تنگدستی است ديگر شرمسارم

....................................

(سعيد..؟)

 

 
 
محکوم به زندگی
نویسنده : رزا صدراشكوري - ساعت ۳:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/۱/٢۳
 

او محکوم است

محکو تراژدی هولناکی

که دو انسان

در عصر

بیهودگی زمانشان

آن را سرودند

و ائ محکو شد به زندگی

به نوسانات هر روزه زمان

وتو

محکوم به شنیدنی

به شنیدن گذشته

پس در چارچوبهای کهنه

مکان وزمان

محبوس میشوی

و تو هم

محکومی به زندگی

۸/۱/۸۲


 
 
پابلو نرودا\
نویسنده : رزا صدراشكوري - ساعت ۳:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/۱/٢۳
 

چه دل نگرانی ،گاه ،

وقتی که با منی

و من پیروز تر و سر افراز تر از دیگر مردان!

زیرا می دانی

که در من است

پیروزی هزاران چهره ای که نمی توانی ببینی ،

هزاران پا وقلبی که با من راه سپرده اند

نمی دانی که این من،نیستم،

من وجود ندارد،

من تنها نقشی ام از آنان که با من می روند؛

که من قوی ترم

زیرا در خود

نه در زندگی کوچک خود

بل تمامی آن زندگی ها را دارم،

و همچنان پیش می روم زیرا هزاران چشم دارم ،

با سنگینی صخره ئی فرود می آیم

زیرا هزاران دست دارم ،

و صدای من در ساحل تمامی سرزمین ها ست

زیرا صدای آن هایی را دارم

که نتوانستند سخن بگویند،

نتوانستند آواز بخوانند،

وامروز با دهانی نغمه سر می دهند

که تو را می بوسد.

« پابلو نرودا»

 

 


 
 
اردشیری
نویسنده : رزا صدراشكوري - ساعت ٢:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/۱/٢۳
 
امروز داشتم از کلاس بر میگشتم یا نه تو کلاس داشتم راجب مغناطیس صحبت می کردم یه هو صداش تو گوشم پیچید ،دلم گرفت .تو کاغذ پاره هام گشتم و این دلتنگی رو پیدا کردم .می دونم همه شما هایی که استاد رو می شناختید گاهی به بهانه ای دلتنگش می شین.
( به همه دلهای گرفته )

ریشه ها تورا می خوانند

و زمین پاییزی است

روز ۲۵ اردیبهشت     سال اسب

پیشترها گفته بودند : پاییز برگها می ریزند

بهار گلها می رویند!

وحال سال اسب      سال باران

در سرزمین وارش

گفته بودند پاییز فصل سردی است ،باران

و خاکهای شسته!

گفتند: برگها میریزند!

گفتند: قوانین حرکت همیشه ثابت است .

ولی تمام توازن بر هم ریخت در

۲۵ اردیبهشت  سال  اسب

بوی نم وخاک

بوی سبزه وباد

و درخت فرو ریخت

ریشه فرو ریخت

گفتند: سرو همیشه می ایستد!

و او ایستاده ریخت

وخاک اینک آسمانی شده ،سبز تر می خندد

پیش از 

آن سنگها می نواختندو خاکها موج میزدند

و سرو آرام خفت،ریشه هایش

خسته از شتاب بی سکون زمین

آرام خفت

و زمین از حرکت ماند

زمان در اردیبهشت ماه سال اسب

سکون یافت.

شتاب به صفر رسید

و همه محرکها در گوشه این خاک آرام گرفت!؟

و روح بزرگش          هوای پریدن گرفت

سکوت ،

شب،

وقلبهای شکسته که می ترسند   بلند تر بزنند!

همه جا سکوت                     ساعتها خاموش 

تا صدای روح بلندت را بشنوند

 چتر ها باز است 

و باران بر بامهای سفالی شهرمان 

دیلمان دلتنگی فرزندانت را می نوازد

وما آرام آرام 

بغضهای سیاهمان را با آن پیوند می دهیم

هوا سنگین است یا 

سنگینی روح بزرگت بر چتر ها می بارد؟.

گفتند: فقط برگها می ریزند

در پایز و بهار فصل رویش است

سبزی جوانه

برخیز ، ببین  از کنار هر انسان جوانه ای روییده                  سبز

 زاده دستان گرم تو

و نوازشگر صدای آسمانی ات

ابرها در زلالی چشمان گرفته شسته می شوند

و تو بر تمامی چترهای باز لبخند می زنی

همان چشمان درشت در بر ابروان کشیده

همان پیشانی بلند

همان لبخند مهربان پدر

ایستاده محکم

صبر کنید..................

سرو ایستاده !

چشمها منباءباران را می جویند

و چترها بسته می شوند.

 

برای بهترینم استادولی ال.. اردشیری

 

۲۵/۲/۸۲

 

    


 
 
جاذبه
نویسنده : رزا صدراشكوري - ساعت ۱:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/۱/٢۳
 

 

آن لحظه فرا می رسد

و در گوشها می پيچد

چون پيامی ی............

 اساطيری ...............اساطيری

آغاز می گردد  گردد...

جاذبه

جاذبه چشمها

ترنمی خنک

پس از آتشی گيرا

گرما در لحظه ای تمام

وجودت را خواهد گرفت

داغ می شوی

و گوشهايت از صداهای زنگ دار پر می گردد

و ديگر هيچ چيز به گوش نمی رسد

(فرا رسيده )

ترنمی عرق گونه روی تمام سلولهايت

شبنمی صبح گاهی در آغاز بهار

او در تو زاده شده

چون ابری پر باران

تا فرصتی مجال باريدن گيرد

بر معشوق

۸/۱۲/۸۱


 
 
باران سفالهای قدیمی
نویسنده : رزا صدراشكوري - ساعت ۸:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱/٢٢
 

 

باران می بارد

بر بامهای خسته

از وجود سفالهای قدیمی

وزمین

غرق بوسه های او

از شرم

زیر پای عابران لغزان

خیس خیس

میرود

و زمین ما

پیش به سوی آینده

زمانی که

اگر نباشیم مفهوم نخواهد داشت

واگر پا ها توان رفتن نداشته باشند

وای اگر تو بلغزی !....

وباران همچنان خواهد بارید

این بار بر پاهای بی توان تو

چون تلنگری و فرو می ریزی

گاه خفتن نیست !

برخیز !

خیز اول

زمین دیگر زیر پاهای تو شرم نخواهد کرد

و این بار باران بر ریشه های استوارت

باریدن خواهد گرفت و تو

جوانه خواهی زد

سبز سبز

زیرآینده از آن ماست

من وتو

وهمه کسانی که جا پاهای خود را استوار می کنند

و محکم قدم بر می دارند

و زمان را ما خواهیم ساخت

با اندیشه های بکرمان

مثل کودکی!

وسبز سبز خواهیم رویید .

وآن وقت

باران که بر مزارمان می روید

غرق بوسه ایم

و هنوز سبز، سبز

پس سر بالا بگیر بگذار دانه های نرم باران

پیشانی بلندت را لمس کنند.

و سرمایشان به درونت بریزند

تا اندیشه هایت بکر و زلال ،پاکوسفید

رشد کنند

برخیز

زیر باران شکوهی و عظمت خود را حس کن

و قدمهایت را محکمتر بردار

و با دستانت در باد چنگ بیانداز

مشتت را وا کن

همین مشت زمان را می سازد

به اندیشه هایت فرصت بده

به خودت به زمان که می روی

و همچنان قدمهای بارانی ات را بشمار

بشمار

وهرگز شک نکن

شک تزلزل اول است

و تو می خواهی که سبز بمانی

دانه های باران همچنان می بارند

بر تو و بر تمام زمینیان

اما اندیشه های همه سبز نمی شوند،

سرت را بالا بگیر

بگذار آبی زلالش بشویدت

تا بازترشوی

باز

تر شوی

زمان پیش روی توست

جلو       فقط جلو

و اندیشه هایت پشتوانه ای محکم برای ساختن آینده

اما زمین کم کم فراموش میکند بوسه های باران را

که تورا سبز کردند

و این پاها هستند

که به یاد خواهند داشت

چگونه روییدند و سبز شدند

سرت را بالا بگیر

و این بار چشمها را بگشا

تا در زلالی باران  شسته شوند

باران همیشه پاک می بارد !

و هنوز

بر بامهای خسته شهرمان صدایش می آید

که آرام آرام

ملودی زیبای زندگی

را می نوازد

گوش کن

زندگی روبروی توست و آینده در دستان تو

۱۹/۸/۷۹


 
 
رويا
نویسنده : رزا صدراشكوري - ساعت ۸:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱/٢٢