سورا

 
آسمان
نویسنده : رزا صدراشكوري - ساعت ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/۱٠/٢۸
 

آسمون شب صاف وپر ستاره بود عمیق وزلال و نسیم  موهای گندمها را شانه می کشید و دستانش ادامه حیات را یاری میداد.قاصدکها بذرهای جون و تو آسمون پرواز می دادن وستاره ها زایش اونها رو جشن گرفته بودند.

بذر کوچولو چشم باز کرد دید بالا سرش یه آسمون سیاهه پر از ستاره های رنگارنگ که به اون لبخند میزنن..ماه نشسته بود میانه آسمون و ورودش رو به دنیای تازه تبریک گفت.

نسیم دستش رو گرفته بود و می برد اما آسمون همون جا نشسته بود .زیر پاهاش زمین رنگ عوض می کرد.سبز زرد مزرعه های گندم کوهها کویر رنگ به رنگ .اما اسمون همونجور نشسته بود ودنبالش می کرد.وسیع و زیبا .با اغوشی که انتها نداشت.ستاره ای نو در دل اسمان جرقه زد.بذر کوچولو چشم از آسمان نمی گرفت مشتاق محو زیبایی و مهر بزرگش بود.خیره به چشمهای اسمون دیگه خط نسیم رو هم نمی خوند دل به ستاره های شب داده بود و به خاک دل نمی بست.می خواست تا زمان هست تو دستهای نسیم باشه . تمام سرزمین ها رو بگردن تا همیشه با آسمون باشه .

آسمون با همه بزرگی اش تو همه این سالها دل به هزاران بذر کوچولوی دیگه بسته بود.که نصیب خاک شده بودند.

_رو کرد به بذر :تو هم باید نصیب خاک بشی تا زنده بمونی

 

بذر کوچولو چشم دوخت به منبع صدا و گفت :پس عشقمون چی؟من می تونم همیشه با نسیم باشم تا به تو نزدیک تر باشم.

 

_تو هر کجا ی دنیا که باشی من هستم .اما تو برای بودن به خاک نیاز داری . عشق ما همیشه هست همه جا چون حیات همه جا هست .تو بزرگ میشی و لحظه به لحظه به من نزدیک تر و عشق ات  به حیات بزرگتر....

 


 
 
 
نویسنده : رزا صدراشكوري - ساعت ۱۱:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱٠/٢٦
 

تجربه

 

هوا خوب بود

خورشید گرم تو آسمون لابلای ابرهای سفید خودنمایی میکرد .اتاق مثل همیشه روشن بود با عطر رزهای قرمز تو گلدون .

پرده های اتاق پر از خورشیدهای کوچیک بود و یه عالمه کاغذهای سفید که انگار نور توشون پاشیدن .نورانی نورانی..

نه آینه ای نه دری نه هیچ روزنه ای به بیرون .

کاغذهای سفید. مداد سیاه. فیلمها .رنگها که تو هم قاطی بودن .و موسیقی که حجم اتاق رو پر کرده بود.

یه دنیا پر از نور و رویا گه گاه رعدی سایه می انداخت رو خورشید و بعد دوباره نور بود ونور....

کسی انگار در میزد .مدتها دنبالش گشتم .در که باز شد بیرون تاریک بود .انگار خورشیدها

مرده بودند .نور اتاق پخش شدبیرون .گلهای رز تو گلدون خشک شده بودند.همه چیز یه کم واضح تر شده بود کاغذهاکه خط خطی بودن.کسی پشت در بود .به یه دنیا حرف که میریخت

تو فضای اتاق .چون آینه ای برابرم خودم رو توی چشمهاش دیدم . پیر پیر شده بودم .


 
 
شايد دلتنگی
نویسنده : رزا صدراشكوري - ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/۱٠/٢٥
 

 

نه هر که چهره بر افروخت دلبری داند               نه هر که آینه سازد سکندری داند

نه هر که طرف کله کنج نهاد و تند نشست               کلاهداری و ایین سروری داند

تو بندگی چو گدایان بشرط مزد مکن            که دوست خود روش بنده پروری داند

غلام همت آن رند عافیت سوزم                          که در گدا صفتی کیمیاگری داند

وفا وعهد نکو باشد ار بیاموزی                    وگر نه هر کو تو بینی ستمگری داند

بباختم دل دیوانه و ندانستم                             که آدمی بچه ای شیوه پروری داند

هزار نکته باریکتر زمو اینجاست                      نه هر که سر بتراشد قلندری داند

مدار نقطه بینش زخال تست مرا                      که قدر گوهر یکدانه جوهری داند

بقد وچهره هر انکس که شاه خوبان شد                جهان بگیرد اگر دادگستری داند

زشعر دلکش حافظ بود اگاه                        که لطف طبع و سخن گفتن دری داند

 

 

امشب از سر دلتنگی رفتم سراغ حافظ .شاید حجوم دلتنگیها و روزمرگی که داشت من و با خودش می برد باعث شد .شایدم نه!

چون هیچ چیز مطلق نیست .همه چیز نسبیه و من دیگه ایمان آوردم به این مطلب . پس این لحظه ها که میان و میرن کاش به خوبی بگذره تا وقتی بر میگردم غمگین نشم.

هروقت دلتنگ میشدم .تنها بودم .هرچند گاهی همه ما تنهاییم و به این تنهایی نیاز داریم . یه کسی بود یه دوست خوب که سهیم میشد تو دلتنگی ها و گره های زندگی ام . ومن و وادار میکرد بهتر فکر کنم . یه مشاور یه دوست یه .......هر چی که دوست دارین اسمشو بذارین.اما حالا که نیاز داشتم کمکم کنه دیدم نیست .دیدم انگار خیلی وقته ندارمش .دلم گرفت . میبینین حتی اونی که اینقدر بهتون نزدیک وقابل لمسه یهو میبینین نیست.

دل تنگش شدم و از حافظ که همیشه؟؟!!! هست کمک خواستم .

کاش قدر همدیگرو بهتر بدونیم .

وبه حضور همدیگر ایمان داشته باشیم .

اگه به دعا اعتقاد دارین دعا کنین پیداش کنم .اگه نه واسم آرزو کنین .هرچند دیگه یقین هم ندارم که اگه پیداش کنم خودش باشه ؟! یا ما همون قدیمی ها باشیم.

 


 
 
 
نویسنده : رزا صدراشكوري - ساعت ۱:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/۱٠/٢٢
 

جعبه رنگها و قلم مو که در دستانم می چرخد می خواهم تصویرها را ابدی کنم .لحظه ها را به تصویر بکشم .تا همیشه....

جعبه رنگها پر از نور و شکست و بوم سفید روبرویم .میخواهم تصویری بکشم از ساحل با آبی بیکرانش با ماسه های خیس و گوشماهیها و خاطرات که موج میزنند تا صخره های سنگی .میخواهم بوم من پر از صدا باشد .صدای مرغهای ماهیخوار و قدمهای تو روی ماسه های خیس .صدای گوشماهیها که طنین دریا بودن.

صدای گامهای تو از ماسه های خیس روی بوم سر میخوره و غلت میخوره تا تمام حجم بوم و بگیره .

از جای پا های تو روی ماسه ها اغاز میکنم خاکستری و فیلی تا ماسه ها شکل بگیرن کمی تیره تر عمیق تر تا کاملا حضورت رو همگان حس کنن .اما نه رد پاهای تو رو آبی میکشم نه اصلا سبز مثل حضورت که همیشه سبز بمونی.

می خواهم آبی دریا و آسمان انجا که با هم تلاقی میکنند حضور داشته باشند . تا حضورت را گئاهی دهند .

صدا ها را میخواهم به تصویر بکشم .زمزمه تو .صدای گامهایت و آفتاب که در افق های دور از لابلای دستهایمان غروب میکند .

بوم رنگها .تصویرها همه حضور توست .

رنگها نورها در هم ادغام شده .قلم مو در دستانم هنوز خشک است واما روی بوم جای پایی سبز مانده عمیق و بزرگ و امتدادش ماسه های خیس که روی زمین هستند.

سلام

 


 
 
پاپا
نویسنده : رزا صدراشكوري - ساعت ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱٠/۱٥
 

در قاب منبت کاری نشسته خیره به گوشه ای سیاه وسفید در کت اتو کشیده و پیرهنی خاکستری چروکی بر گوشه چشم و سیگارکی بر لب و صدایش که مرا با خود میبرد

به خانه قدیمی .دستهای مادر را رها کردم پله ها زیر پاهایم سر میخوردند تا پشت در اهنی که نرده ها مرا محبوس میکردند. زن همسایه که مشتی اب نبات در جیبهایم ریخت عطراو را میداد. نبودی اما بر میگرده!و شوق شوق و حسرت در چشمهایم غلت میزد تا اشک که جاری بود.

صدای گامهای بلندش که از دروازه می امد و ابنباتها که در دستانم چسبیده بود .پسرکم عزیزکم و تصویرها مات می شد .تا اغوش گرمش و پلکهایم که با صدای مهربانش آرام میگرفت .  

صدای گامهایش از پست در می آیدکه ارام ارام صدا میزند :پسرکم عزیزکم...........

لرزشی و ترس وجودم را میگیرد سالها از گذر آرامش گذشته .

چشم باز میکنم اینجاست مثل همیشه آرام در قاب منبت نشسته با هم سیگاری میکشیم .

 


 
 
 
نویسنده : رزا صدراشكوري - ساعت ۱۱:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱٠/۱٠
 

دو خط مورب امتداد چروكي از رد پاي زمان بي كراني كه در قاب ايينه نمي گنجد .

دو خط مورب تا اسمان دو اسمان بي كران شب هر كدام با ستاره اي در افق جرقه اي است براي بودن رفتن حركت .كه پرده هاي شفاف و مه آلودي انها را از ايينه مي ربايد پاي اسمان شب دوخط مورب مي گذرند با قطار باران بر كوير گونه ها. بكرو زلال با سايه ستاره هاي بر تن تفتان و بزرگش .تا رد پاي عابري لرزان و داغ كه لبريز عطش است.

و سرابي كه فرا مي رسد خنك و آرام . چاهي تا ديگر بار در خود بنگري گذر از پهنه تفتان را تا ستاره ها در آن بنگري چاهي ژرف تا دل به ان بسپاري و كس نشنود تو را مي خواند لبها تكان مي خورند و تصويرمن كه در آيينه شكل مي گيرد .