سورا

 
کنسرت
نویسنده : رزا صدراشكوري - ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/۱۱/۱٥
 

 

خودم هم کم کم دارم شک ميکنم اينجا داره چه شکلی ميشه يه داستان چند قسمتی اين هم مثل يه پيام بازرگانی وسطش

اما دلم نيومد ننويسم .امشب رفته بودم کنسرت سيمين غانم .اره اره همون اهنگ قديمی هميشگی که حتما همتون باهاش يه عالمه خاطره دارين .گل گلدونو........

وقتی رو درو ديوار ديدم که قراره خانم غانم اينجا کنسرت داشته باشن اولين چيزی که يادم اومد .گل گلدون بود با يه عالمه خاطره زيبا ازش .روزهای خوب وخوش هرچند شايد خيلی شاد بنظر نياد .اما وقتی با عزيزترين هاتون باشين و وقتی يکی از بهترين دوستاتونم اين اهنگ وزيبا بخونه شاد ميشين . مطمئنا خيلی ها با اهنگهای خانم غانم خاطره های قشنگ دارن . بهر حال همونطور که انتظار ميرفت خانمهای زيادی اومده بودند و کلی هم حسرت به دل اقايون موند . دليلش هم که ميدونين ما در يک مملکت اسلامی زندگی ميکنيم.

اما وقتی اونجا ديدم خيلی از دخترهای جون هم تمام اهنگها رو حفظ بودن .خوشحال شدم که هوز بعضی ها هستند که موسيقی خوب هم گوش ميدن .و اونو حس ميکنن و سعی هم ميکنن حفظش کنن واسه نسلهای بعدی. به جای يه عالمه اهنگهايی که..........

بگذريم شب زيبايی بود گاهی ما چطور شاد بودن و در روزمرگی هامون گم ميکنيم واحساس خستگس تمام روزمون و ميگيره .اما امروز عالی بود .اونقدر زيبا خانم جواهری پيانو ميزد که من نميتونم توصيفش کنم شايد قسمت زيادی از بار زيبايی اهنگها رو بهده داشتن . وقتی موسيقی با صدای زيبای خانم غانم تو سالن میپيچيد من نتونستم خودم کنترل کنم ووقتی خانمهای کنارم و ديدم که شايد زمان جوانی شون اين اهنگها رو گوش ميدادن ديدم که اشک تو چشماشون جمع شده .حس بهتری داشتم.

از همه جالب تر خانم مسنی بود که دونفر همراهيش  می کردن تا با عصا وارد سالن بشه .جون .پير ميانسال اينجا اصلا فاصله سنها رو حس نميکردی .پر از شور بود و من با يه عالمه انرژی مثبت سالن وترک کردم به يه خاطه خوب ديگه از گل گلدون و اينکه خواننداش هنوز اون صدای گرمش رو حفظ کرده و برای کمک به مردمش ازش استفاده ميکنه .واسشون ارزوی ادامه موفقيت تو راهشوم رو دارم

جای همتون هم خالی


 
 
داستانک
نویسنده : رزا صدراشكوري - ساعت ۱۱:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱۱/۱٢
 

زمستون مثل همیشه زودتر از کوهستان شروع شده بود .برفها روی قله ها رو پوشونده بودند.یه کمی هم هاشور خورده بود تو کوهپایه لابلای نورهای رنگی خونه های گلِی و درختهای خشک رو شکوفه باران کرده بود .غروب وقتی که خورشِد خودشو پشت کوهها قایم میکرد ونور قرمز نارنجی و کبود روی برفها قل میخورد همه جا سفید بود سفید سفید و کبود.

 

تو سکوت زمستون کوچه یه صدایی منو میکشید سمت خودش جز صدای کفشهای من رو ی سنگفرشها غز غز برفها که زیر پاهام آب می شدند. که با اون صدا شده بود سمفونی زمستونی .

یه صدا که یخهای زیر پاهام و میشکوند و نسیم گرمی وجودم رو میگرفت و شوق و شوق که منو می کشید سمت خودش.

ردیف مغازه ها ی کنار هم که کر کره هاشون پایین بود صدا از اونجا می اومد یه مغازه قدیمی که وقتی نزدیک تر شدم بوی چرم و واکس می پیچید تو کوچه خیس ونمور.

جلوتر که می رفتم صدا دلنشین تر بود سازی که انگار با تمام وجود نواخته می شد. دیگه سرما نبود شوق بود و گرما که منو می کشید سمت خودش .آفتاب دیگه غروب کرده بود و نور چراغهای خیابون سو سو میزد تو پیاده رو و یخها رو برق می انداخت که یهو برق رفت و من موندم و تاریکی که مثل آدمهای گیج دور خودم می چرخیدم .صدای ساز همچنان می امد .کورمال کورمال پی صدا رفتم و نزدیکی صدا که رسیدم . صدا کردم .:قربون دل شکسته ات که دل تو دادی دست تارهای ساز و نوای موسیقی اینجا تاریکه کمکم می کنی؟.

صدای ساز قطع شد و غز غز کرکره بود که انگار بالا می رفت و بعد نور فانوس و بوی نفت و چرم تازه که با هم قاطی شده بود .یه سندان و چک کش کوچیک و وسایل کفاشی که تو یه نظر می تونستی تو شلوغی تشخیصش بدی .تمیز و مرتب و کمی قدیمی .

__ بشین آقا معلم .مگه زمستونهای اینجا رو نمی شناسی که بی هوا زدی بیرون و هوای قدم زدن کردی.

من اما هنوز متعجب و یخ زده دور و برم و وارسی می کردم .

__ یه چای داغ بخوری یخهاتون اب میشه

همینطور که چای میریخت از رو علاالدین دود گرفته گوشه دکان زیر چشمی دکان و وارسی میکردم  . بوی چوب تازه گردم حواسم و کشوند گوشه دیگه مغازه که تاریکتر بود. چند تا ساز نیمه تموم و یه کمانچه قدیمی و گرام قدیمی تو این دوره زمونه و این سن ....خیلی سن نداشت شاید چند سالی بزرگتر از من بود اما اینجا همهه چیز قدیمی تر بنظر می اومد .........

 

ادامه دارد