سورا

 
بهار
نویسنده : رزا صدراشكوري - ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/۱٢/٢٩
 

                         

 

بهار

بوی خاک

بوی باران و نم

خاطره ات را می اورد و تنها دسترنج

اين دوست داشتن

دلتنگی است که گاه می ايد.

در گذار سالها  سالهايی که رفتند

گرد راهشان غبارچشمها گشته

بوی خاک بوی ماهی و سبزه

و شتيته های پر پر شده 

در رقص با نسيم

تنها    سهم من

چشمها وق زده خيس اين ميهمانی اشن

بوی خاک                 بهار           باران

ناودانهای بيچاره

گربه های ابستن

سفالهای خيس

درختان نارنج

بو ها بوها ديوانه کننده و مست


 
 
متولدبهمن
نویسنده : رزا صدراشكوري - ساعت ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱٢/۱٤
 

هوا بد سوزی داره و بیرون داره برف میاد و من هم نصف شبی بد خواب شدم و کنار پنجره سیگار دود می کنم و فوت میکنم تو پنجره .اون روی تخت خوابه و ماهر دومون حسابی منتظرتیم فسقلی تا پا توبذاری تودنیای پرسروصدای ما.

فکر می کنم تو این زمستون که خیابونا تا کمرتوبرفن وسوزسرما همه چیو فلجکرده چطور هوس کردی ازاون جای گرمت بیای تودنیای پر دود ما .می دونم سیگاربراش ضررداره اما خوب باید باباشو بشناسی دیگه.

دلم براش تنگ شده آروم آروم می رم کنار تخت و دستام رو می ذارم رو شکمش .

##  بیدار شدی

**  فکر کردم تو شکمم داره تکون میخوره حسش می کنی

##  آره انگار وروجک داره وول می خوره نه؟!صدای قلبش انگاری تند تر شده حتما از دیدن مون حیجان زده است .

** حتما  بازم که داری دود می کنی مگه نمی دونی........

##  چرا اما اون که دنیا بیاد قراره توشهر دود گرفته زندگی کنه و کنار ما باشه .اگه ازالان عادت کنه بهتره دیگه

** اگه پسر باشه...

## معلومه مثل باباش همونیکه تو این زمستون و برف ویخبندون باشجاعت پاشو گذاشته تو این دنیا  عینهو خودم میشه به من میره ...

** وا ویلا ......بیچاره من ...

هه هه هه هه ببین این نیم وجبی هم خنده اش گرفته

##  خیلی لذت بخشه که این کوچولو این همه مدت داره تو وجودت رشد میکنه و این همه بهت نزدیکه ؟

** این هم حسودی داره ..؟

##اره اینم از اون چیزایی که باید حسش کنی ...

بخواب نباید نصف شبی بیدارت می کردم اما دلم واسش تنگ شده بود می خواستم صداشو بشنوم که داره میاد بین ما تا هم صحبت روزهای تنهایی من باشه و یاد اور کودکی ام

هو هو هو کاش زود تر بیاد ببینم نینی چه شکلیه

**  اگه پسر باشه حتما شکل توه ...

کنار پنجره گلوله های برف همینطور از چراغهای برق آویزون شدن هوس می کنم باد سرد و رو صورتم حس کنم.

** فکر می کنم فردا بیاد یا چند روز دیگه ....توی این برف و سرما ....

##  نگران نباش توی قرن 21 هیچ اتفاقی نمی افته

آروم در اتاق رو می بندم و میرم دم در که زیر این برف صورتمو حالی بدم و شادی اومدنتو کوچولو با گلوله های برف جشن بگیرم .باد می گرده دور تنم انگار حلم می ده جلو توی خیابون. برفها روی هم جمع میشن و جمع میشن.اگه بودی برات یه ادم برفی درست می کردم قد خودم .اخ که چقدر تو این هوا سیگار می چسبه.دور از چشم مامانت زیر برف صورتم یخ زد و باد از تو یقم تنم ر و می لرزونه .برفها اونقدر نرم بنظر میان که دلم میخواد بپرم توشون .بر میگردم و از عقب خودم و ول می کنم رو برفها .پهن زمین شدم .(بین خودمون باشه اونقدرهام نرم نبود.نتیجه اخلاقیش اینه که فسقلی روظواهر نمیشه حساب کرد) .شکستم رو برفها و دونه های برف یکی یکی رو صورتم میشینن و وول میخورن رو بدنم .تو هم اگه دوست داشتی می تونی این کارو بکنی به شرط اینکه به مامانت چیزی نگی بعدش هم با هم میریم یه بستنی میخوریم (یواشکی)قول بده سرما نخوری چون اونوقت من بیچاره میشم.چقدر کار هست که ما دوتایی میتونیم انجام بدیم رفیق. حالا که دوستیم باید خیلی چیزها رو واست بگم .پس زودتر بیا....میدونم منحصر به فردی از یه پدر و مادر خاص!؟

اما بهتره تو خاص نباشی مثل بقیه باش چون اون طوری ممکنه خیلی اذیت شی فسقلی کارایی رو که دوست داری تو خلوتت انجام بده میبینی از حالا دارم یادت میدم خودت نباشی و نقاب بزنی اره باید نقاب بزنی تا تو مهمونی بالماسکه دنیا رسوا نشی..

اومدنتم شده یه مالیخولیا ...اگه به من بری......

فکرش رو بکن پدر من هم یه شب زمستون .از اون شبهای طولانی بهمن که همه چیز یخ زده بوده منتظر من بوده و من اومدم .فکر میکنی اونم تو برفها خوابیده بوده؟؟؟!!!اما هیچ وقت چیزی برام نگفت .اما من برات میگم ما دوتا رفیقیم پسر...

هیچ وقت از تو نمی پرسم من و بیشتر دوست داری یا مادرتو ؟! یا دوست داری چیکاره شی؟آزادی فسقلی که هرچی دوست داری باشی !.شاید وقتی هنوز فسقلی هستی منم شنا کردن و یادت بدم و دوتایی مسابقه بدیم .باهم قلعه های شنی درست کنیم و تو توی اونها فرمانروایی کنی .

شاید وقتی بزرگتر شدی خیلی چیزها درکشون برات سخت بشه .دنیای ما همینطوره .اما هیچ وقت کودکی توازیاد نبر.یادم باشه برات یه کتاب شازده کوچولو بخرم .هر شب برات میخونمش .

اوه چقدر خوبه که تو داری میای این حس پدر شدن و بودن داره بزرگم میکنه...

می تونیم کلی باهم گپ مردونه بزنیم و بواشکی سیگار دود کنیم و ..راستی توهم حتما کلی راز خواهی داشت .کاش من بتونم بدونم .وقتی عاشق شدی برام میگی؟رفیق پس زودتر بیا دیگه .این گلوله های برف دارن از من یه ادم برفی درست میکنن .دوست دارم برات یه لالایی بگم که ستاره های آسمونم خواب کنه...!

چراغ اتاقمون روشن شد .مامانت رو بیدار کردی فسقلی ..بهم یه قولی بده اذیتش نکنی فکرش رو بکن با دوتا مرد متولد بهمن چی میکشه؟

پس بهتره دختر باشی.............

## چی شده خانمی فکر میکنی داره میاد؟

** نمی دونم اما حس میکنم اره .بیرون برف خیلی سنگینه .

## اره برفهای اخر بهمن همینه دیگه

**حالا تو این برف...

آروم باش خانمم الان تا لباساتو بپوشی منم ماشین و گرم میکنم

تو گاراژ همه چیز یخ زده هر چی هم استارت میزنم ماشین روشن نمیشه .کلافه ام اخه وروجک گفتم زودتر بیا اما تو این سرما...

مامانتو نشوندم رو صندلی اما جلو در گاراژ برف گرفته بود و باز نمیشدحالا نصفه شب پارو از کجا بیارم...

از کنار اتاق مشهدی مهدی بیلش و برداشتم اما با ترق تورق من از خواب بیدار شد و به دادم رسید. مامانت طفلکی خیلی هوای منو داره که حل نکنم اما دارم سکته می کنم برف توی خیابون خیلی زیاده ماشینو نمیشه بیرون برد

.تو این برف تاکسی ها هم کار نمی کنن .آمبولانسم نمی تونه بیاد تو خیابون باید یه مقدار از راهو پياده بریم خانمم.

اما من نمی تونم یه کاری کن

اشک رو گونه هاشو پاک می کنم .قوی باش گفتم این فسقلی شاهکاره تو این برف..کولت میکنم عزیزم .

فسقلی تو یعنی اینقدر سنگینی تو خیابون نمیشه راه رفت پرنده هم پر نمیزنه با مشهدی به هزار بد بختی یه برانکار درست کردیم نمی دونم اطمینانی بهش هست یا نه دیگه مامانتم انرژی شو از دست داده ببین چه دردسری درست کردی

تا خیابونی که امبولانس ایستاده بود یه 2ساعتی طول کشید که برسیم بعد هم که این شب لعنتی ماشین عینهو مورچه حرکت میکرد و مامانتم چشماش پر درد بود اما ساکت بود .

این شب لعنتی چرا اینقدر طولانیه .نمیخواد تموم بشه .فسقلی شادی اومدنت داره میشه ترس ودلهره .

این لحظه هام دارن قد یه ساعت نه قد یه عمرمیگذرن.و این بیمارستان لعنتی هم انگار اون ور دنیاست. دست به دامن هیچی هم نمی تونی بشی.

مامانت و بردن اما با این همه عجله اومدنت داره طولانی میشه .تو بیمارستانم خیلی شلوغه چند نفر دیگه مثل تو تواین هواهوس اومدن کردن .

پرستارها همینطور این ور اون ور میرن من سرگیجه گرفتم .دلم میخواد صدای گریه ات رو که شنیدم بزنم زیر گریه .گوشهام از همیشه تیز ترشده.

وای وای الان چه وقت این بود که برقها قطع شن .فسقلی قوی باش تومیخوای که بیای مگه نه ما هم منتظریم زود باش مامانت خسته است .

پرستار در وباز میکنه چند نفر می پرن جلو در اتاق عمل اما من از ترس جلو نمیرم قیافه اش شاد نیست همه ساکتن و وحشت اینجا داره خفم می کنه .میدونم تو نیستی چون تو دوست داشتی بیای اما یکی از همون فسقلیهای بهمنی که عجله کرده بود وبه مهمونی بالماسکه نرسید .فسقلی اما تو به ما قول دادی .بدو نفس کشیدن داره واسم سخت میشه میرم کنار دراتاق کاش می شد منم اونتو بودم .توی همه صداها یه صدایی خیلی اشناست فسقلی گریه کن اره گریه کن من اینجام .اومدی..

پرستار در وباز می کنه اما من خودم می دونم که تو اومدی ...اينجا روشنه روشنه .مامامنتم خوابيده .توهم چشمای درشتت و بستی وبلند بلند اين هوا و نفس ميکشی .اما برف هنوز داره می باره پسرک شجاع من زندگی همينه شايد هم از اينم سخت تر...اما تو قوی هستی، می تونی .من هم ميرم تا دوباره تو برفها غرق شم ...

يه گريه به خودم بدهکارم...

...  

 


 
 
 
نویسنده : رزا صدراشكوري - ساعت ۱۱:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱٢/٧
 

 

 

 

اینجا یه جزیره است یه جزیره که زمانش با وجود تو جون میگیره

و من هردفعه فریزش میکنم تا تو بیای .....

 

 


 
 
لورکا
نویسنده : رزا صدراشكوري - ساعت ٩:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱٢/٦
 

دیروز (ستاره های ابی )

فردا

(ستاره های سفید)

امروز

(گل خفته در دره دامنی می اندیشید)

دیروز

(ستاره های اتش)

فردا

(ستاره های بنفش )

امروز

 (این دل! خدا من!این دل رمنده !)

دیروز

(یاد بود ستاره ها )

فردا

(ستاره ها در حجاب)

امروز

......

فردا !

دریازده خواهم شد در قایق ؟

اه ! پل های وازگون امروز

بر جاده های اب!

(لورکا)


 
 
کوچه
نویسنده : رزا صدراشكوري - ساعت ٩:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱٢/٦
 

در کوچه پس کوچه های شهر

کسی پرسه می زند

یک نفر با صدای گنگ قدمهای خسته اش

روی سنگفرشهای دلم

پا می نهد

دوباره من نفس میکشم

این هوای ابری گرفته را

حرف می زند      حرف می زند

در کنار کوچه های بی صدا

بی صدا

کنار هم راه می رویم

صدای گنگ کفشهایمان    شکسته است

راه میرویم     راه میرویم

همسفر

همچراغی خسته ام

بی صدا   هم کلام می شویم

به کوچه ای رسیده ایم

یک نفر صدایمان میکند

لحظه ای تلنگری و حرکتی

پیش از انکه چشم باز کنم

سکوت را قسمت میکند

کوچه ام به انتها رسیده است

و من

با رویا خلوت می کنم.