سورا

 
 
نویسنده : رزا صدراشكوري - ساعت ٢:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/٢/٢٢
 

معلم پای تخته داد می زد

صورتش از خشم گلگون بود

و دستانش به زیر پوششی از گرد پنهان بود

ولی اخر کلاسی ها

لواشک بین خود تقسم میکردند

وان یکی در گوشه ای دیگر جوانا را ورق میزد

برای اینکه بیخودهای و هو می کرد و با آن شور بی پایان

تساویهای جبری را نشان میداد

با خطی خوانا بروی تخته ای کز ظلمتی تاریک غمگین بود

تساوی را چنین نوست:یک با یک برابر است

از میان جمع شاگردان یکی برخواست

همیشه یک نفر باید به پا خیزد....

به ارامی سخن سر داد:

تساوی اشتباهی فاحش و محض است .

نگاه بچه ها نا گه به یک سو خیره گشت و

معلم مات بر جا ماند

و او پرسید:اگر یک فرد انسان واحد یک بود

آیا باز یک با یک برابر بود؟

سکوت مدهشی بود وسوالی سخت.

معلم خشمگین فریاد زد آری برابر بود

واو با پوزخندی گفت: اگر یک فرد انسان واحد یک بود

آنکه زور و زر بدامن داشت بالا بود وآنکه

قلبی پاک ودستی فاقد زر داشت پایین بود

اگر یک فرد انسان واحد یک بود

آنکه صورت نقره گون چون قرص مه میداشت بالا بود

وان سیه چرده که مینالید

پایین بود؟

اگر یک فرد انسان واحد یک بود

این تساوی زیرو رو میشد

حال میپرسم یک اگر با یک برابر بود

نان ومال مفتخورا از کجا آماده میگردید؟

یا چه کس دیوار چین ها را بنا میکرد؟

یک اگر بایک برابر بود

پس که پشتش زیر بار فقر خم میشد؟

یا که زیر ضربت شلاق له میگشت؟

یک اگر با یک برابر بود

پس چه کس آزادگان را در قفس میکرد؟

معلم ناله آسا گفت:

بچه ها در جزوه های خویش بنویسید:

یک با یک برابر نیست...........

يادش گرامی (خسروگلسرخی)


 
 
 
نویسنده : رزا صدراشكوري - ساعت ٢:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/٢/٢٢
 

پشت این پنجره باز

ماه منتظر است

به نگاه

رهگذری

دل بسته است!


 
 
 
نویسنده : رزا صدراشكوري - ساعت ٥:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٢/٩
 

 

دريا هم امروز

نيلی فيروزه ای اش را

پنهان کرده و

در پس پلکهای مه گرفته

آسمان خاکستری گم می شود

اما من ،به جرعه ای آب

لبانش را می بوسم

پلکها گشاده می شوند و من در

نيلی فيروزه ای اش

غرق!!


 
 
خالهای سیاه
نویسنده : رزا صدراشكوري - ساعت ٥:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٢/٩
 

 

خالهای سیاه

روی خاک

میهمانان همیشگی بهار

بوی خاک و بهار در هم می غلطد

درونم چیزی            فریاد می کشد

درون کوچه می دوم

ودستان باد

گیسوان درختان را می آشوبد

روبرویم دیوار

بر می گردم دیوار

دیوار، دیوار...

سر بالا می گیرو

و فقط بالا میروم

بالا، بالا، بالا 

 

 


 
 
 
نویسنده : رزا صدراشكوري - ساعت ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٢/٩
 

حال حکايت حال ماست!!

۱:سلام شهرام جان خوبی خوشی از بچه ها چه خبر........

ش:خوبند تو چطوری اوضاع و احوالت خوبه ،کارو چی کارش کردی ؟

۱:اون که عزيز هممون سر کاريم ،الان هم رفتم کارت آزمون استخدامی مو گرفتم

خيلی مسخره است ۴ سال درس خونديم حالا بايد همون درسهای دبيرستان و امتحان بديم.

ش:اره خوب خوبه حالا همون درسای دبيرستان و امتحان می گيرند اگر قرار بود اين ۴ سال هم جزو امتحان باشه که ابرو ريزی بود!!!

۱:خوب حالا يه کارت ۱۰ ساعته بده بهم بذار به حساب با بقيه اخر ماه حساب ميکنم.! ان کارتام که يا سرعتشون پايينه يا اينکه زده دارن!

ش:عجب همه راضی هستن چطور امکان نداره زده داشته باشن.ميخوای از يه شرکت ديگه بدم بهت؟

۱:نه همون خوبه!

۲:بله آقا اين آقادرست ميگن نمی دونم  چرا هر چی کارت ميخرم زود تموم ميشه؟!

ش:نه آقا ماله اينه که وقتی ميشينين پشت کامپيوترتون و هی چت ميکنين

زمان واستون زود ميگذره ،همه چی يادتون ميره .کار ،درس ،زندگی ............

خواب و خوراک هم ندارين ،اينم يه جوره شه !.

۱:واسه شما که بد نميشه شهرام جون فقط لطف کنين وقتشو زياد کنين ،قربان تو (بای)

ش:حتما اما اگه دست من بود می گفتم گرونش هم بکنن ،ميدونی که چرا؟

چون بنزين گرون شده

 


 
 
 
نویسنده : رزا صدراشكوري - ساعت ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/٢/٦
 

رقص شکوهمند

قاصدک در باد

در هياهوی درختان

وابر ها به هم گره خورده

در ميانه آسمان

اخم الود و رعد آسا

وقاصدک

خيس بر زمين گل آلود

بهار

سبزی و قاصدک

اين بار

نرم وسبک

با نسيم در رقص

در دور دستها

خبری هست؟!.

 


 
 
 
نویسنده : رزا صدراشكوري - ساعت ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/٢/٦
 

غزل

ما را به مهمانی چشمت پا گشا کن

تصوير امروز غزل را بر ملا کن

چله نشينی نگاهت با من ای دوست

اينک تما شای دو چشمت را رها کن

آغوش وا کن عشق هم با تو چنين گفت:

دينی که داری خوب من امشب ادا کن

با مرحمی از جنس آب از جنس مهتاب

شب زخمهای کهنه را امشب دوا کن

از امتداد خويش اينک پرده بردار

با اتفاق آبی ات محشر به پا کن

در جاده های گيسوانش تازه کاری

ای عشق ای دير امده ما را دعا کن

ما خويش کوله باری از سيلاب داريم

ره توشه ای از زخمهای راه داريم

از برگ برگ دفترت آيينه خوانديم

تا خود شکستن فرصتی کوتاه داريم


 
 
 
نویسنده : رزا صدراشكوري - ساعت ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/٢/٦
 

پشت

ديوار، ستبر کوههای درد

کلبه ای در مه

فرو خفته است .

پيرمردی خم گشته پشتش

از عبور لحظه ها

سرد

قصه های دردش را دود ميکرد

سرد ،غمگين ،خسته

کودکی از پشت شيشه

ناظر روزهای دردوغصه

دانه های آبی باران

را

می شمرد آرام

و رويايش را به دست باد ميداد

وآرام آرام خواب می رفت

رويا چه شيرين بودو رنگارنگ

ميان خواب ورويا

ضجه درد عظيمی

از دور دستها آمد

صدای ناله زنی

را

باد ميآورد!

ابر سفيد رويا ها تيره می گشت

غصه ای بر غصه های ديگرش افزود

و

دستانش، پر پينه

روی پنجره لغزيد

تير خشمش

قله البرز کوه را دريد

درخت پير جنگل نيز بشکست!

واما ....

او می انديشيد

که رويايش چگونه سبز

خواهد شد.!؟