سورا

 
 
نویسنده : رزا صدراشكوري - ساعت ٤:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٥/۱
 

 

پسره ايستاده بود جلوي در وداشت خدا حافظي مي كرد شب به اول راه رسيده بود و موجها بر سكوت صخره ها جيغ ميزدند و سياهي شب را در مي نورديدند.هوا خوب بودهوس كردكه يه كمي راه بره

خيابان مثل هميشه ساكت و خلوت بود و چراغها پاسباني مي دادند .پسرك با اندام نحيف وموهاي بورتوسياهي شب جلوميرفت وباافكارپريشانش بازي ميكرد .لحظه ها تصاوير گنگي بودندكه تيره وروشن مي شدند مثل همون لامپ فلورسنت ته خيابون!

فكرامتحان فرداعذابهاشوبيشترميكرد.پدر گفته بود :حتي اگه منم مردم امتحان سرجاشه واوخنديده بود و گفته بود چشم ...و حالا ....چطورمن بايد امتحان بدم من چطوري گفتم چشم .....و تصويرها پر رنگ تر ميشدن .شيطنتهاي بچه ها براي پاس كردن درساشون. يادش نمي اومد ولي اون هم حتما يه روزي ازروزهاي دوريه اعلاميه قلابي يه لباس سياه و بله استاد پدرمون فوت كردن وچقدربا بچه ها  خنديده بودن!پدر فوت كردن؟

تصاوير تار تار ميشدن و اون كاغذ ته جيبشو لمس كرداينم قلابيه: نه؟ يكي از بچه هاگفته بود ولي اون هنوز تو فكر حرف پدر بود كه امتحان سر جاشه !

صداي موتوري از دور تصويرها رو به هم ريخت پسرك ديگه رسيده بود كنار جاده اصلي و به انتظار رهگذري كه اونو به مقصد برسونه ؟!مقصد؟

 

هر چي صدا ها نزديك تر ميشدن خودشو بيشتر سرزنش ميكرد كه اين وقت شب اينجا من چيكار ميكنم ..

موتورها نزديك ونزديك تر ميشدن و نور چراغاشون تو چشمهاي روشن پسرك ميزد.موتورها انقدر نزديك بودند كه او هيچ جارونميديدانگار چيزي بهش خورد نميديد فقط گرمايي رو روي پاهاش احساس كرد و نقش زمين شد .

نور ها دور ميشدن و او فرياد زد (هش)و سعي كرد اندام لاغرش رو از روي زمين بلندكنه هنوز فكرامتحان بود وهزارفكرداغون ديگه صداهاتوي هم قاطي شده بودن .شب.ساحل ماشين ها و حالا صدا و نور نزديك ميشد .دوباره نورهابهش هجوم اوردن و موتورها ايستادن چيزي ديده نميشدنورچراغهاكورش ميكردن .صداي كلفتي ميگفت:تو بودي گفتي هي؟

پسرك لحظه اي فكر كرد .ساعت از نيمه هاي شب گذشته بود .چقدر تنها بود اين موقع شب اين جاي خلوت خدايا هر اتفاقي ممكنه بيوفته و تا 12 ساعت ديگه هم هيچ كس ازاينجا رد نميشه .

فكرها از مغزش مي گذشتن و حرفها رو كامل نميشنيد .مونده بود چيكار كنه !مرگ اينه الان جلومه و من چقدر ميترسم .تنهايي ... صداها نزديك نزديك بودن و اون بازم هيچي نميديد جز سفيدي نور زياد .

 

صدا ي كلفت حرف ميزد  انگار كه سال چهله  و دسته شعبان بي مخ حمله كردن اره توي قرن 22 از اين شعبان بي مخ ها زيادتره !؟تاريخ و ببين انگار داره تكرار ميشه و از دست هيچ كسي هم كاري بر نمياد!.

قيافه نحيف و رنگ پريده پسرك توي تاريكي شب و نور چراغ موتورها رنگ پريده تر بنظر ميرسيد  انگار كمي هم ته ريش داشت . عادت داشت هميشه ريشهاشو سه تيغه كنه به قول بچه ها اما اين چند روز انقده كار روي سرش ريخته بود و انقدر فكرهاي جور واجور بهش هجوم اورده بودن كه وقت نداشت تو ايينه نگاه كنه مادر. بچه ها و پدر كه جاش از هميشه خالي تره با خودش كلنجار ميرفت و خاطره ها توي ذهنش اروم اروم محو ميشدن

خدايا اگه اينجا اتفاقي بيافته نه ..حالا نه نه ...حالا هيچ كس حال و حوصله نداره همه خستن هنوز ازرفتن ناگهاني پدر گيجن نه حالا نه مادر نمي تونه ...حالا نه

فكرها مي اومدن و ميرفتن و صحنه تاريك و روشن ميشد وصداها واضح تر به گوش ميرسيدن

همون صداي كلفت گفت :حالا هر چي تو جيباته خالي كن فهميدي!؟وخنده هاشون تو هوا تركيد !

هنوز حرفش تموم نشده بود كه پسرك دستها رو روي تنش احساس كرد كه تند و تند كار ميكردند اين وسط فقط يكي اون دور ايستاده بود و تماشا ميكرد .كي؟؟!

پسرك كلنجار ميرفت و دستها به كارشون ادامه ميدادن هنوز كندو كاو تموم نشده بود پسرك تكون محكمي به خودش داد و هنوز تموم نشده دماغش داغ شد نديد كي و كي؟ اما انچنان هدف گيريش دقيق بود كه تمام صورتش ميسوخت ديگه حالي نداشت كه بازم اصرار كنه نه الان وقت ادب كردن مردم نيست نه معلم اخلاق شدي حالا!!!!!صداهاي كلفت با هم حرف ميزدن و بلند تر جيغ مي كشيدن توي خيابون گاهي نور چراغ ماشيني صحنه رو نوراني تر ميكرد اما دريغ از عابري كه بگه بابا اونجا چه خبره دريغ .. همه الان لحافاشونو تا بالاي سرشون كشيدن بالا و گوشاشونم پر كردن تا مثل هر شب صداها رو نشنون؟!

صداها تصوير نداشتن فقط هيبتهاي گنده اي بودن كه اين ور اون ور ميرفتن و كلمات رو غلط غلوط ميگفتن يكي از اون دستهاي كلفت كيف پسرك رو باز كرد و همه چيز و ريخت كف اسفالت. اولين شي فندك بود كه افتاد و تالاپي صدا خوردبعدم پاكت سيگار با كلي خرت وپرت و كاغذ پاره .

تصويرها دوباره جون ميگرفتن. مادر هميشه كاغذپاره هاي بابا رو مرتب ميكرد پاكنويس ميكرد اما بابا هميشه بازم اون كاغذهاي تكه تكه رو نگه ميداشت و مادر هميشه ميگفت تو هم مثل باباتي!!!چه دلبستگي داشت به اونا يادداشتاش همه جا بودن تو دفترچه تلفن رو جعبه كبريت و....و حالا كاغذ پاره ها رو زمين ولو  ميشدن وبا نسيم  كه از دريا مي اومد ميرقصيدن !

يكي از اون صداها گفت: ساعتتو باز كن .تصويرها محو شدن حالا خر بيارو باقالي باركن !

نه اين يكي نه خواهش ميكنم اين يادگاري بي انصافا مرامتون  كجا رفته؟ همينطور داشت اين پا اون پا ميكرد كه يخ زد يه چيزي خنكي گردنشو نوازش ميكرد يكي از اون گنده ها تيغه چاقوشو گذاشته بود رو گردنش. تمام بدنشو عرق سرد پر كرده بود ساكت شد و نا اميد سرشو پايين انداخت. هموني كه اون دورتر ايستاده بود گفت:بسه ديگه بريم . اره تفريح امشب تموم شد بريم اينو اون يكي گنده لاته گفته بود !

هيبتهاي گنده خسته شده بودن و داشتن  ميرفتن پسرك مطمئن بود كه نجات پيدا كرده با صداي مصمم گفت :لا اقل پول  كرايه برگشت و بهم بدين .

صداي كلفت كه اين بار خيلي مهربون به نظر ميرسيد پرسيد :پول نداري برگردي؟

و پسرك خوشحال گفت :نه!

صدايي از دورتر گفت خوب پياده برو! و باز قهقهشون توي خيابون رو به دريا پيچيد. نورها و صداها دور شدن .صحنه خالي بود و خاموش خواب بود يا كابوس ...

پسرك لبخندي زد و قلمبه روي دماغشو لمس كرد چقدر داغ بود و ميسوخت.

شب از نيمه گذشته بود .خوشحال بود كه مصيبتي اتفاق نيافتاده بود كاغذ پاره ها رو از روزمين جمع كرد .لابلاشون يه اعلاميه بود و يه شعر كه يه عمر خاطره پدر بود مال همه شبهاي ما شبهاي شادي و غم ..

"زندگي با تو چه كرد

من پريشانتر از انم امروز

كه تو در وحشت ماندن رفتي

و سكوت ماند و سكون

سوگواري با خاك

زوزه با اين همه درد

اينك اينجا منم و وحشت باد

غروب

تا طلوعي ديگر"

اره حالا اينجا منم و وحشت باد ....

 

 اشكها روي پلكهاش سنگيني ميكردن .به ساعتش نگاه كرد اما انگار مه گرفته بود چشمهاش .بلند شد راهي رو كه رفته بود برگشت همون جاده منتهي به ساحل صداي موجها نزديكتر ميشدن كه صخره ها رو سوراخ ميكردن و بلند تر جيغ ميكشيدن .تصويرها هم واضح تر ميشدن اما چشمها هنوز مه گرفته بود .موجهاي نقره اي ام كف ميكردند و ميرسيدن جلوي پاي پسرك .پسر ايستاده روبروي دريا با يه عالمه خاطره خاطره .. راه كه ميره گوشماهيهاي شكسته چرق چرق ميكنن . و كفهاي سفيد روشونو ميكشن .اينجا پر از خاطره است خاطره همه دريا ها همه كشتي ها كه شايد هنوز كاپيتاناشون صداي پدر رو به ياد داشته باشن .خاطره وخاطره وخاطره .......و چشمهاي پسرك كه حالا خيس خيسه

.......

از دور دستها صداي سوت ممتد كشتي بود كه ورودش رو به بندر خبر ميداد.....

8/4/ 83