سورا

 
رويا
نویسنده : رزا صدراشكوري - ساعت ۱٠:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۸/٢٩
 

موسیقی باران بر بامهای سفالی بلند ملودی زیبایی را در سکوت شب می نوازد و کوچه ها خسته شسته میشوند. زیر رگبار سرد باران و بادها بر سکوت پنجره ها جیغ میکشند .

چراغها روشن میان کوچه رویا یم میچرخد با باد که در گیسوانش چنگ انداخته میرقصد میچرخد ونگاه به دور بامها می پیچد و اسمان همچنان ستاره میفشاند .

کودکی از دیدگانم میگذرد روزهایی که زیر باران شادیها را میپراکندیم .چرخ میزند در باد در امواج پر تلاطم درونم روزهایی که رفته اند روزهایی که رفته اند...

شاد غمگین خاطره ها گذشتن از مزر دوستیها لحظه هایی که دیگر نمی ایند .دلم میگیرد روز اولی که نوشتن آموختم روز اولی که بزرگ شدم روزاولی که ...روزهایی که هر کدامشان روزاول زندگی جدید بود!هرروززندگی نو ...

دلم میگیرد وباد همچنان بر گیسوان رویایم چنگ میزندروبرویم می ایستد وسط کوچه زیر نور چراغ اشکهایش را میبینم. دستم را سوی گونه هایش دراز میکنم از من میگریزد محو میشود .

من میمانم و کوچه خیس و رویایی که میگریزد.تا با نم اشکانش واقعیتها را بهتر ببینم .در درونم تلاطمی را حس میکنم میلرزم اما نمی گذارم شک کنم .میخواهم حرف بزنم با تو با تو که نمی فهممت با کسی که هرگز به دوست داشتنش شک نکنم .هرگز !

واقعیت واقعیت من وتو چیست ؟واقعیت ماورای یک موزیک آرام و باران زیبای پاییزی وسرد تر از آدم برفی دنیای کودکی مان!

با این همه دوست داشتم هم واقعیتی است که مجال گفتن نمی یابد .حقیقت است.

 

 


 
 
 
نویسنده : رزا صدراشكوري - ساعت ۱٠:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۸/٢٩
 

موسیقی باران بر بامهای سفالی بلند ملودی زیبایی را در سکوت شب می نوازد و کوچه ها خسته شسته میشوند. زیر رگبار سرد باران و بادها بر سکوت پنجره ها جیغ میکشند .

چراغها روشن میان کوچه رویا یم میچرخد با باد که در گیسوانش چنگ انداخته میرقصد میچرخد ونگاه به دور بامها می پیچد و اسمان همچنان ستاره میفشاند .

کودکی از دیدگانم میگذرد روزهایی که زیر باران شادیها را میپراکندیم .چرخ میزند در باد در امواج پر تلاطم درونم روزهایی که رفته اند روزهایی که رفته اند...

شاد غمگین خاطره ها گذشتن از مزر دوستیها لحظه هایی که دیگر نمی ایند .دلم میگیرد روز اولی که نوشتن آموختم روز اولی که بزرگ شدم روزاولی که ...روزهایی که هر کدامشان روزاول زندگی جدید بود!هرروززندگی نو ...

دلم میگیرد وباد همچنان بر گیسوان رویایم چنگ میزندروبرویم می ایستد وسط کوچه زیر نور چراغ اشکهایش را میبینم. دستم را سوی گونه هایش دراز میکنم از من میگریزد محو میشود .

من میمانم و کوچه خیس و رویایی که میگریزد.تا با نم اشکانش واقعیتها را بهتر ببینم .در درونم تلاطمی را حس میکنم میلرزم اما نمی گذارم شک کنم .میخواهم حرف بزنم با تو با تو که نمی فهممت با کسی که هرگز به دوست داشتنش شک نکنم .هرگز !

واقعیت واقعیت من وتو چیست ؟واقعیت ماورای یک موزیک آرام و باران زیبای پاییزی وسرد تر از آدم برفی دنیای کودکی مان!

با این همه دوست داشتم هم واقعیتی است که مجال گفتن نمی یابد .حقیقت است.

 

 


 
 
مسافر
نویسنده : رزا صدراشكوري - ساعت ۱٠:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۸/٢٩
 

مسافر زمستان

رد میشدی هوا سرد بود و باد گیسوانت را می اشفت و گونه هات سیلی خور بادهای وحشی

بارت که سنگین مینمود بر شانه هایت .آمدی مثل هر مسافر دیگری !

اوج گرما درسرمای زمستان شبی داشتیم در اشیانه کوچکمان گرم بود و فرصت کوتاه شبی همچراغی خنده ها ومهتاب شدیم و زمان گذشت و همچنان سرگرم و آمدن صبح را نفهمیدیم .بر ما چه گذشت چون گذار رعد از صحنه بهار

هر دو مسافر شدیم و سفر ادامه دارد .اخر زمستان بهار در راه است و تمام مسافران کوله بارشان را در روزی بهاری کنار کلبه ای پای آتش اجاقش پایین میگذارند.همسفر شدیم همسفر دلتنگیها شادیها و غصه های هم. دلتنگ میشوم چون دلتنگی هست مثل دلتنگی برای کودکی که گذشته. عزیز و لذت بخش هم هست

مسافرچشمانم روی جاده می دوندهر گاه نباشی مطمئناجاده ها حضورت را بخاطر خواهند سپرد حتی اگر نباشی سایه ات جای پاهایت خاکستر اجاقت روی جاده می ماند.جاده را میبویم میدوم و تو آرام آرام میگریزی با لبخند همیشگی و چشمان غمبارت صدای پاهایت توی گوشهایم میپیچد جاده نمناک میشود .میروی سفر ادامه دارد .ادامه .

پایان داستان را نه تو میدانی ونه من  وپاها همیشه برای رفتن هستند .نه ایستادن .پاهایت پر توان .و رویا ها هر بار پایان خوشی را می سازند.

 ((رویاهاتو از دست نده

واسه اینکه اگه رویا هاتو از دست بدی

زندگی عین بیابون برهوتی میشه

که برفا توش یخ زده باشن))

دستانت را می فشارم حتی اگر نباشی همسفریم .همسفر اری! بندهای کفشهایم را محکم میکنم اندیشه رها و با چشمانی باز شانه به شانه میرویم جاده منتظر است...


 
 
قبرستون
نویسنده : رزا صدراشكوري - ساعت ۱٠:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۸/٢٩
 

 

اون موقه ها یادمه وقتی می رفتیم خونه مادر بزگ همونی که دورش پر از درخت بود و پله های گلی خوش بو داشت .دور تا دورش یه تراس بزرگ بود که میشد توش حسابی دودید.هنوز نرسیده توی هوای سبز و پاکش شروع میکردیم به دویدن وشیطنت.لابلای درختهای نارنج و پرتقال که واسه اقا بزرگ حکم بچه هاشو داشت بازی میکردیم .یادمه حتی یه روز یه نهال تازه اقابزرگر وبه جای چوب خشک از تو باغ کندیم و باهاش نمی دونم چی درست کردیم .غروب وقتی اقا بزرگ دید نهالش نیست کلی شاکی شد اما وقتی فهمید کار ماست هیچی نگفت.!تازه کلی هم رو سبزی های تازه کاشته خاله جون راه میرفتیم دنبال کفش دوزکها و مورو ملخهای باغ .دنبال چی میگشتیم یادم نیست فقط.!هیچ کسی هم حق نداشت بهمون حرفی بزنه .مامان شاکی میشد که اقا جون لوسشون نکن من اینا رو ببرم خونه مکافات دارم اما زمان فرمانروایی مون فرا رسیده بود و ازدست مامان وبابا کاری بر نمی اومد.پدر دوچرخه هارو از صندوق ماشین در میاورد و ما تو سر پایینی کنار خونه مادر بزگ رکابها رو ول میکردیم وصدای خندمون دنیا رو با خودش میبرد.چقردم اونجا زمین خوردیم واز ترسش به مامان چیزی نگفتیم . تمام اون لحظه ها به سوزش زخم می ارزید .

یادمه بیشتر اوقاتم تابستون بود با بوی خوب میوه های باغ اقا بزرگ .زغال اخته .پرتقال و......وقتی اونقدر لابلای درختا میدویدیم که زمان حالیمون نبود خاله ها به هر دوز و کلکی میخواستن بعد از ظهری یه چرت بخوابوننمون .نمی شد جا خالی میدادیم و باز حیاط وصدای خنده ما و چاه کوچیک اب توی باغ !مامان میگفت که قدیما اب داشت اما حالا خشکه؟!

وقتی اونقدر شیطنت میکردیم و تو قلمرو کوچیکمون دیگه جایی نبود که سرک نکشیده باشیم .خاکی وزخمی رو پله های گلی مسابقه میزاشتیم تا به عصرونه شاهانه مادر بزرگ که روی تراس با اون منظره بی نظیرش منتظرمونبود زود تر برسیم.چایی شیرین و گردو فندق تازه نون داغ وای .........و یه شکم گرسنه پر اشتها .که اگه بی اشتهام بود بوی طبیعت بازش میکرد .یه طرف کوه بود و دامنه روبرو هم درختهای اقابزرگ.که نمی زاشت ته کوچه رو خوب ببینی.

هنوز لقمه اخر پایین نرفته دنبال سرگرمی جدید بودیم دوستای جدید. دنیای تازه و..........همه چیزبوی تازگی میداد و هیجان که فروکش نمیکرد حتی با چشم قره های مامان .اینجا قلمرو فرمانروایی تام ما بود.

وقتی از اسباب بازیهای شهریمونم خسته میشدیم مامان تیله های رنگی قدیمیشو می اورد وهمگی باهم رو تراس بازی میکردیم اونقدر خونه از صدای ما پر میشد که خودمونم نمیشنیدیم چی میگیم.!شب اما سکوت میطلبید و ارامش اسمون اینجام انقدر زیبا بود که ما با تموم بچگیمون محوش بشیم.و اون منظره پشت پنجره اشپزخونه کوههای ردیف پشت هم و خونه های به هم چسبیده که نو چراغاشون سوسو می زد و اون جاده که میرفت بالای کوه ونور ماشینایی که ازش رد میشدن مسیرش و تا اون بالا نشون میدادو صدای شر شر اب رودخونه که از پشت چند تا خونه عقب تر توی سکوت شب یا صدای جیر جیرکها سمفونی شده بود واسه خودش.وقت خواب مادر بزگ از قدیما حرف میزد که برق نبود و چطور مادرش تمام شب و واسشون نقل میگفت .وشبهای زمستون زیر کرسی نقل وبادوم میخوردن و به قصه هاش گوش میدادن .ما شیطنت که میکردیم بازم حرف مادرش و میزد که وقتی قصه میگفت کسی حق نداشت حرف بزنه وگرنه قصه بی قصه.کم کم اختیلر تام پادشاهی به دست مامان می افتاد تا ما رو با رختخواب اشتی بده تا فردا که پی یه سرگرمی و بازی جدید .

اما فردا میدونستیم که باید جایی بریم ......! همون باغ بزرگ با دروازه های اهنی بزرگ که پر از درختهای قشنگ ردیف شده پشت همن .همون که پر از گله .....اون عقب تر ها انگار صدای رودخونه بود که حضورش رو اعلام میکرد.اونجا پر بود از سنگ !سنگهای سیاه وسفید که روشون انگار چیزایی نوشته بودند.ته این پارک یه ساختمون کوچیک بود که زیر پله هاش یه سنگ سیاه بزرگ بود به یه عکس ....دور تا دور باغ پر بود از مزرعه های برنج که زیر نور آفتاب خوشه هاشون خود نمایی میکردن.

تمام شیطنت ما دویدن لابلای سنگها بود .مادر وخاله ها لابلای سنگها رد میشدن و یه چیزی میخوندن

همیشه اینجا سبز بود به یاد ندارم جور دیگه ای ببینمش پشت اون رودخونه پر بود از مزرعه های برنج.که کلی کیف میکردیم راه برگشت رو از روی کرتهای کنار مزرعه بیایم خونه.که اگه پاهات بلرزه سر میخوری تو برنجها که هنوز خیسن.

بزرکتر که شدیم دیگه همه رو تراس آقا بزرگ جا نمی شدیم آره خوب دنیام انگار کوچیک و کوچیک تر میشد !؟از تو پنجره آشپزخونه کوهها کنار هم پشت هم رئیف خونههای گلی و همون جاده که میره نوک کوه پیداست.هنوزم شبها وقتی ماشین از اون جاده رد میشه قشنگتره .رودخونه هم جاریه اما انگار خسته دشه صداش ضعیف تر و هن هن می کنه .فکر کنم اونم داره بی اب میشه .دور ترا چراغ امام زاده روشنه .!

حالا دیگه مامان تعریف میکنه که این پشت لب رودخونه همون که از پشت خونه مادر بزرگ صداش میاد و از کنار گرتهای برنج میگذره تا به اون باغ بزرگ برسه میعادگاه عاشق پیشه های محله بوده؟!!!

حالا اونقدر بزرگ شدیم که نوشته های روی سنگها روبخونیم .اسم ادمها تریخ تولد وتاریخ وفات؟

وفات یعنی چی؟

یعنی مرگ

مرگ یعنی چی؟

یعنی میرن پیش خدا!

خداکجاست؟

تو اسمونها!

و از اون به بعد اسمون یه حرمت دیگه ای داره که هروقت چیزی میخوای بهش خیره میشی!

بازم که بزرگتر شدیم دیگه کمتر خونه اقا بزرگ شلوغ میشد از صدای نوه ها وبچه ها .همه دور بودن اما هنوز وقتی غروب 5 شنبه میشه اقا بزرگ قصد رفتن میکنه تو هم دلت هوای پارک بچگی هاتو میکنه.

دیگه حالا میدونی مرگ چیه !نمی پرسی تو هم بالای سنگها فاتحه میخونی .اما قبرستون هنوز هم سبزه درختها پیر شدن .مسجد کوچیک ته قبرستون و رنگ زدن وقبر سیدی هم که پای پله ها خاک شده دورش نرده کشیدن. خیلی با گذشته تفاوت نداره صدای رودخونه هم هنوز شنیده میشه بازم تابستونه و برنجها رسیدن و دور وبر پر از تپه های درو شده برجه لابلای درختها پرنده ها شیطنت میکنن. اینجا اما بوی مرگ نمیده .میری میای اما دلت نمیگیره !خونده بودم قبرستونها پر از درختهای بلند با صدای قار قار کلاغها ........غروبهای دلگیر ..اما اینجا هنوز بوی پارک کودکیها رو میده .وقتی میای لابلای این همه ادم که یه جورایی هم خوابن هم بیدار .محو زیبایی اینجا میشی تا فکر مرگ.درک میکنی که پایانی نیست. ازش نمی ترسی !نمیدونستی چرا هر بار چشمهای خاله جون وقتی روی سنگ سفید که کنارش پر از رزه میشینه خیسه خیسه.مرگ باورش تلخ نبود.

تا اون روز که بازم تابستون بود و مزرعه های طلایی دور قبرستون چشمک میزدن . قبرستون پر بود از لباسهای سیاه و صدای شیون و من خیره مونده بودم به اینکه این همه سیاهی توی این سبزی چقدر خیره کننده است .اگر مرگ سیاه بود چرا پدر همیشه میگفت: ((با مادر مگویید پیراهن سیاه مرا باد برده است))

صداش تو گوشم میپیچه دنبالش میگردم اما تصویرها میگن نمیاد بغضم میترکه.

صدای قران از دور دورا میاد و صف ماشینهای کنار قبرستون حکایت از واقعه ای بزرگ میدن .من اما مات مونده بودم به شالیزارها که صدام کردن .اما اینجا مثل همیشه نبود سبز و زیبا و پشت تابوت عزیز ترینت تمام طول راه و فکر کردم.تابوت پدر رو جلوی درب بزرک اهنی زمین گذاشتن نگاه میکردم وباورم نبود باید او را به درختان دوست داشتنی این باغ می سپردم .وبعد همه مورچه ها و سوسکها بر من هجوم اوردن و باز بغضم ترکید.هنوز مسجد ته قبرستون اونجا بود تک درخت بزرگ و صدای رودخونه که همینطور نزدیک میشد.صداها همه تو هم قاطی بودن از شلوغی گریختم پشت مسجد قدیمی نسیم بوی برنجهای تازه درو شده رو پخش میکرد و رودخونه حالا اروم اروم وباوقار جلو چشمام حرکت میکرد.اون دورترها پوشالها رو اتیش میزدن مثل همه تابستونها انگار نه انگار زمان گذشته فقط درختها کهن سالتر میشدن کم کم ادمها عوض می شن و حتما به تعداد سنگهای سیاه وسفید توی باغ هم اضافه میشن.

اونجا روی تخت سنگی اون اتاق خوابیده بود لای قبای یمنی که اقا بزرگ از مکه اورده بود همین طور که جلو میرفتم باورش سخت تر میشد .نزدیک رفتم میدونستم مثل همیشه که ببوسمش اعتراض میکنه دختر بازم لوس شدی .اما دل وبه دریا زدم هوس کرده بودم صداش رو بشنوم لبهام رو به گونه هاش نزدیک کردم اما انگار زوزه زمستون ازصورتش میگذشت سردش بود و این بار هیچ نگفت ومن باز مات بهش خیره شدم.

صدای قران بود واون مرد جوان که توی گوش پدر حرف میزد و اون رو توی جای جدیدش جابجا میکرد ومادر بود که خونه جدید پدر رو تبریک میگفت.!که بیلها به حرکت افتادن اما من میدونم پدر سردش بود و بعد خاک بود و خاک بود وخاک که همنشین تنهایی پدر میشد.

باز هم باورم نبود اینجا باغ کودکیهای من داره طعم مرگ میگیره اما داشتم حسش میکردم .سرد بود.

هنوز مات موندی به تصویر مرگ که در نقاب پدر فرو رفته. نه وجود نداره .

صدا ها از همه جا دارن روی سرم اوار میشن همه منتظرن دیدی گفتم. پس اونهام منتظرن دست نگه دارین ...میاد ...!؟؟

اما نه هر چی دنبال نگاه پدر میگردم نیست جمعیت هم از انتظار خسته شدن و قبرستون داره کم کم خالی میشه صف ماشینهای جلوی در و بین اونها که یه امبولانسه مشکی که روش یه تاج گله و پدر که تو قاب نشسته .!دنیا روی سرم اوار میشه و صحنه ها که ردیف پشت هم میگذرن ...خونه ...من که از جلوی درب اتاق نمیتونستم حرکت کنم ...و پدر رو که میبردن...............بیمارستان.. وحالا.........

اوایل جلوی در قبرستون گیر میکردم میون رفتن وموندن .پدر همیشه با منه کمکم میکنه واما باز من و در حسرت حرف اخرش گذاشت .

روی سنگ سیاه یه گل میذارم و خاکهای روی سنگ رو پاک میکنم از اینکه چیزی حس نمیکنم میریزم به هم میدونم پدر اینجا نیست.

و وحشت اینکه باشه .....پدر سردشه.بغضم میترکه.

حالا وقتی میرم قبرستون از اون اول تا به پدر برسم اروم اروم حرکت میکنم سنگینی نگاه همه اون ادمهایی که اونجان رو دوشهام حس میکنم و پدر که میدونم منتظره تا دل تنگی هام وتو غروب پنجشنبه واسش بگم.

اما باز هم قبرستون دلگیر نیست حالا پاییزه و پاییزش هم زیبا ست قله کوه سمام پر از برفه و بوی خاک وبارون تو هوا ست.بوی علف خاک .برگهای خیس وبوی مرگ.....

اینجا باز یه باغ قشنگه که میای دلتنگیهات وباز کنی.

 

 

 

 

 بلاخره نوشتمش .............

 

 

 


 
 
 
نویسنده : رزا صدراشكوري - ساعت ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/۸/٢٠
 

 

همه جا رومه  گرفته بود و تو گرگ ومیش هوا ته کوچه یه آتیش روشن بود توی همون قوطی روغن های قدیمی که از بس دود گرفته بود سیاه سیاه شده یود.کنار آتیش پیرمرد با لباس کهنه وکثیف موهای بلندش زیر شعله های آتش برق میزد و گاه گاهی تکونی به خودش میداد وچوبهای توی قوطی رااین وراون ورمی کرد

دور تر سگهای ولگرد لابلای آشغالهای ته کوچه سر به سرهم می گذاشتن واول صبحی بیحال این ورمیرفتند.

آفتاب هنوز رخ تابناکش رو به شیشه های خاک گرفته و دوده زده ساختمونهای تنگ هم کوچه هامی مالوند .واما..زندگی باتمام حرکتش اونجا جریان نداشت.!

همینطور که جلوتر میرفتی پشت یکی از اون اتاقهای کثیف که وقتی از سرسراس آپارتمان رد می شدی بوهای عجیب وغریب گیجت میکردن.همون پنجره که پشت شیشه اش یه گل کاکتوس کوچیک بود تو یه گلدون کوچیکتر.دونفر تنگ هم خوابیده بودن.دخترک تنگ مرد!هنوز آفتاب نزده بودکه صداها تو سر سرا شروع شد.اول از همه عوعوی سگها بودوبعد..همونی که همیشه وقتی منتظرش نیستی پیش میاد.؟صدای ساعت زنگی بود.دخترک صورتش گل انداخته بودو توی سرمای اتاق نوک دماغش یخ زده بودکه پسر مضطرب ونگران دستپاچه و ترسون به ساعتش نگاه کرد.هنوز کاملاصبح نشده بود.دستش تو موهای دخترک وول خوردوآروم صورتش رو تو دستهاش گرفت وتو گرگ ومیش هوا واسه آخرین بارتو چشمهای مشکی دخترک فرو رفت .ابروهاش وسط صورتش گره خورده بودند.دخترک دستهاش رو رو چروک پیشانی مرد گذاشت و اروم اون رو لمس کرد.نوک دماغ هر دوشون یخ کرده بود.هردو انگار منتظر بودن همون واقعیتی که صبح رو نوید میداد.!مرد عجولانه از رختخواب بیرون پریدوتند تندلباسهاشو پوشید.هنوز جاش توی رختخواب گرم بود.همونطور که تند تند لولزمشو جمع میکرد تاکنار در رفت .انگار چیزی یادش اومد برگشت یه پاکت گذاشت کنار تخت ودرباصدای زوزه ای کش دار بسته شد.همونطور که تند تند پله هارو میدوید تا کسی نبینتش موهاشو مرتب کرد به در ورودی که رسید یقه پالتوشو کشید بالا تا اونجا که صورتش رو بپوشونهاز کوچه که رد می شددور اتیش پیرمرد شلوغ بود بخار از کتری بلند بود وهمه لیوان چای به دست دستاشونو گرو میکردند.اما پیرمرد باز هم اونو دید مثل هر آخر هفته که می رسید.

دوسه تا کوچه رو پشت هم حرکت کردتا رسید به یه خیابون.اون دور دورها رفت سراغ یه ماشین مشکی که هنوز خاک هم نگرفته بود .تمییز وبراق سوییچ رو انداخت وماشین وروشن کردوشیشه رو کشید پایین تا باد صورتشو بخارونه سیگاری روشن کرد.وپاشو گذاشت روگازو تو صدای شهر گم شد.

آفتاب ازپشت کرکره های چرک گرفته راه راه می تابید روی تختخئاب چروکیده و ملحفه های زرد وچرک.صبح اومده بود تو سرسرا بچه ها با صورتهای کثیف و چکمه های پلاستیکی از پله ها بالا پایین می دودیدن.پایین تر تو ساختمون زن وشوهری توی سر وکله هم مسزدند.از همه واحدها سر وصدای زندگی تو آسمون دود گرفته شهر گم میشد.بجز پنجره ای که پشتشوگلدونهای شمعدانی گرفته بودند.دخترک اندام نحیفشو ازتو رختخواب کشید و دستش رو توی جای خالی گذاشت و به پنجره که راه راه شده بود نگاه کرد.آفتاب نیمه اتاق رو روشن کرده بود و توی سیاه سفیدی اتاق چشمش افتاد به یه چیزی که تو سادگی اتاق برق میزدوفخر میفروخت!ساعت گرون قیکت مرد بود ویه پاکت!....

رختخواب رو رها کرد ربدوشامبر کهنه پشمیشو تنش کرد تنش و میخاروند.رفت کنار پنجره کاکتوس کوچولو گل کرده بود کوچیک وصورتی.کرکره ها روکنار زد صدای لندهورشون تو سمفونی آپارتمان گم شد.اما انگاراون پنجره هیچ وقت ازش صدایی در نمی اومدمال اون مرد شاعر مسلک بودکه شبها تو اتاقش شمع روشن میکرد.وصبحها همون موقع که گرگ ومیشه از پشت شیشه اون مرد شیک رو توی پالتو گرون قیمتش میدید که از ساختمون خارج میشه.

خیابونها پهن تر مشدن وساختمونها هم به طبع زیباتر .هوای اینجام انگاری بوی درخت و سبزه میده همه جا سبز بنظر میرسه تو نگاه اول دروازه های بزرگ با خونه هایی که هر کدومشونیه ستون بلند دارن تا ادمهاش اونو به رخ هم بکشن.

مرد ترمزدستی رو کشید روبروی یکی ازهمون دروازه های سفید که رو سردرش هم یه عقاب با بالهای پهن وبزرگش رو کشیده رو دروازه .دستشو از شیشه اورد بیرون ومنترل وزد ودروازه اروم بالا رفت دستس تو موهاش کشیدو از تو داشپورت شیشه ادکلن گرون قیمتشو درآورد تا بوی سیگار ش رو بگیره .آروم وارد شد ماشین و یه جایی توی حیاط درن دشتش ول کرد .قبل از اینکه در وباز کنه یه نفس عمیق کشید صدای قلبش رو میشنید که محکم میکوبید به تنه اش.

در وباز کرد خونه تاریک بود وپرده های کلفت وبزرگ نمی گذاشتن نور تو ساختمون بیاد .کفشهاشو کندوساکش رو برداشت و آروم از پله های پیچ پیچی بالا رفت .ردیف اتاق خوابها .....در و باز کرد.

روی تخت خواب بزرگش با اون بالشهای زرشکی و پرده های زرشکی که نوراتاق رو قرمز کرده بود .از تو ایینه اندام زنی در رختخواب پیدا بود آروم لباسهاشو در اورد و پا گذاشت روی تخت .صدایی اروم گفت تویی؟

_اره عزیزمشب تو کارخونه کار زیاد بود مجبور بودیم بمونیم.زنگ زده بودم که.

زن هیچی نگفت فقط امشب زود تر بیا.و بعد اروم توبغل مرد فرو رفت.مرد یادش اومد امشب سالگرد ازدواجشونه افتاب هنوز نتونسته بود از درز پرده های ضخیم خدشو بکشه تو اتاق وول کنه رو تخت وهردو خواب خواب بودن.

 

_دخترک شیر اب داغ رو باز کردتوی سرمای هوا بخار اب حالشو جا می اورد دستهاشو تو موهاش برد و زیر دوش توی اب فرو رفت...کتری روی گاز داشت می ترکید وبوی چربیهای مونده روی گاز با بوی چای قاطی شده بود.دخترک خیس به خودش حوله پیچید وبا عجله یه لیوان چای ریخت .تند تند موهاشو خشک کرد ولباس پوشید همین جوریم کلی دیرش شده بود .صبحهای جمعه هم کارخونه کار میکنه .تند تند پالتوشو پوشید تا به اخرین اتوبوسی که از شهر خارج میشه برشه.تو سرسرا از بس عجله داشت ندید که تنهاش خورد به تنه یه نفر فقط بوی نون داغ بود که تو سرما میخورد تو صورتش ودلش غش رفت .سرشو که بلند کرد هنوز منگ بوی نون بود یه مرد با موهای بلندکه از کنار کلاه کاموایی سیاهش بیرون ریخته بود با یه شالگردن بلند سفید که تا نوک پاهاش میرسید.داشت لباش تکون میخورد اما دخترک دیرش شده بود.

 

_زن تکونی خورد اما مرد همچنان گرم خواب بودبدنش هنوز بوی محله های پایین شهر رومیداد تو ملحفه های سفید تخت خواب بود.اروم تخت رو ترک کرد سراغ پرده های ضخیم رفت پتو از رخ افتاب کشید ویهو اتاق ازنور منفجر شدتوی صورت مرد .اما انگار نه انگار حسابی خسته بود طفلی.!زن دوباره پرده رو کشید وگونه های مرد رو بوسید تو حموم وان رو پر از اب داغ کرد با لوسیونهای خوشبوکه تن ادم رو حسابی به وجد میارن امشب باید خیلی زیبا میشد.

شب خسته ووامونده تو کوچه تاریک سرک میکشید ولگردها مثل همیشه ته کوچه دور آتیش پیرمرد جمع بودن وسگهای ولگرد رد هم میدویدن .سرکوچه هم جونکهاییکه تازه پشت لباشون سبز شده بودمتلک نثار دخترکهای جون میکردن.تاریک ومه گرفته دخترک خسته پاهای نحیفش رو دنبال خودش می کشید.چند تایی هم متلک نثارش شده بود که مو رو به تن آدم راست میکرد!کلید تو در میچرخه و دخترک خودشو حل میده تواتاق. اتاق اما سرده پنجره ها از صبح بازموندن و..............دوش آب داغ که خون توی رگها رو به حرکت در می اره.گرسنه وخیس خودشو ول میکنه توی تخت .چشماشو که برمیگردونه کنار دریه چیز سفیدی تو سیاهی اتاق هست.بی  میل بلند میشه .یه کاغذ با یه دست خط زیبا !یه شعر عاشقونه؟!میخنده ودوباره روتخت ول میشه کاغذ پرت میکنه یه گوشه که میوفته کنار یه پاکت.!

_زن باید واسه امشب زیبا میشد پس هزار جور ماسک به سر وتنش میماله وبرننامه های شب و ردیف میکنه.وقت آرایشگاهوسفارش غذا و....مرد هنوزخوابه تو رویای چیه خدا میدونه؟!

روز داره به نیمه میرسه کهمرد ازخواب بیدار میشه وآماده رفتن گونه های زن و سرد میبوسه و قول میده شب زود بیاد خونه.سوار ماشین .کارخونه.!

 

_صدای در میاد ویه صدای آشنا همون که انقدر آرومه کخ فکر میکنی خودش هم نمی شنوه پشت در منتظره .دخترک در رو باز میکنه و مرد شاعر مسلک کلاه مشکی بافتنی شو بر میداره و موهاش رو شونه های نحیفش ولو میشن.یه شاخه گل رز تو دستاشه که دارن میلرزن به دختر نزدیک میشه ودستهای یخ زدش موهایدخترک رو لمس میکنن.گونه های دختر رو میبوسه و.........تنگ هم روی ملحفه های چرک گرفته فرو میرن.

_مرد کارخونه رو ول کرده یه کمی تو خیابونهای شهر میگرده تا یه چیزی واسه هدیه امشب گیر بیاره لازم نیست خیلی سلیقه بخرج بده کافی گرون باشه.دوباره راه پایین وپیش میگیره همون کوچه های کهنه وتنگ.ماشین وپارک میکنه و میره سراغ همون پنجره که پشتش یه کاکتوسه .پشت در لحظه ای صبر میکنه .در میزنه اما دخترکتوی بغل مرد شاعر مسلک خوب احساس گرما و امنیت میکنه .صدایی جوابشو نمیده .دوباره دوباره از آپارتمان بغلی یا ادم چاق با زیر شلواری و رکابی چرک گرفته بطری مشروب تو دستش نمیتونه صاف واسته هر چی که بلد بود بد وبیرا نصیب مرد میکنه.از پشت چشمهای خمر گرفتهاش یه پالتوی گرون قیمت مرد نگاه چپی میکنه ومرد خجالت زده یقه پالتو رو میکشه بالا وراهی کوچه میشه.پیرمرد ته کوچه هنوز هست .آتیشش هم براهه سگهای ولگرد هم پرسه میزنن و هر از چند گاهی سر بسر گربه ای خپل و زشت که انگار یه چشمش کوره میذارن  راهشو کج میکنه سمت پیرمرد .دستهاش که میلرزیدن میگیره رو شعله های آتیش وبه هم میمالونه خیره شده به شعله های آتیش....

 


 
 
.....
نویسنده : رزا صدراشكوري - ساعت ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/۸/۱٤
 

 

اون موقه ها یادمه وقتی می رفتیم خونه مادر بزگ همونی که دورش پر از درخت بود و پله های گلی خوش بو داشت .دور تا دورش یه تراس بزرگ بود که میشد توش حسابی دودید.هنوز نرسیده توی هوای سبز و پاکش شروع میکردیم به دویدن وشیطنت.لابلای درختهای نارنج و پرتقال که واسه اقا بزرگ حکم بچه هاشو داشت بازی میکردیم .یادمه حتی یه روز یه نهال تازه اقابزرگر وبه جای چوب خشک از تو باغ کندیم و باهاش نمی دونم چی درست کردیم .غروب وقتی اقا بزرگ دید نهالش نیست کلی شاکی شد اما وقتی فهمید کار ماست هیچی نگفت.!تازه کلی هم رو سبزی های تازه کاشته خاله جون راه میرفتیم دنبال کفش دوزکها و مورو ملخهای باغ .دنبال چی میگشتیم یادم نیست فقط.!هیچ کسی هم حق نداشت بهمون حرفی بزنه .مامان شاکی میشد که اقا جون لوسشون نکن من اینا رو ببرم خونه مکافات دارم اما زمان فرمانروایی مون فرا رسیده بود و ازدست مامان وبابا کاری بر نمی اومد.پدر دوچرخه هارو از صندوق ماشین در میاورد و ما تو سر پایینی کنار خونه مادر بزگ رکابها رو ول میکردیم وصدای خندمون دنیا رو با خودش میبرد.چقردم اونجا زمین خوردیم واز ترسش به مامان چیزی نگفتیم . تمام اون لحظه ها به سوزش زخم می ارزید .

یادمه بیشتر اوقاتم تابستون بود با بوی خوب میوه های باغ اقا بزرگ .زغال اخته .پرتفال و......وقتی اونقدر لابلای درختا میدویدیم که زمان حالیمون نبود خاله ها به هر دوز و کلکی میخواستن بعد از ظهری یه چرت بخوابوننمون .نمی شد جا خالی میدادیم و باز حیاط وصدای خنده ما و چاه کوچیک اب توی باغ !مامان میگفت که قدیما اب داشت اما حالا خشکه؟!

وقتی اونقدر شیطنت میکردیم و تو قلمرو کوچیکمون دیگه جایی نبود که سرک نکشیده باشیم .خاکی وزخمی رو پله های گلی مسابقه میزاشتیم تا به عصرونه شاهانه مادر بزرگ که روی تراس با اون منظره بی نظیرش منتظرمونبود زود تر برسیم.چایی شیرین و گردو فندق تازه نون داغ وای .........و یه شکم گرسنه پر اشتها .که اگه بی اشتهام بود بوی طبیعت بازش میکرد .یه طرف کوه بود و دامنه روبرو هم درختهای اقابزرگ.که نمی زاشت ته کوچه رو خوب ببینی.

هنوز لقمه اخر پایین نرفته دنبال سرگرمی جدید بودیم دوستای جدید. دنیای تازه و..........همه چیزبوی تازگی میداد و هیجان که فروکش نمیکرد حتی با چشم قره های مامان .اینجا قلمرو فرمانروایی تام ما بود.

وقتی از اسباب بازیهای شهریمونم خسته میشدیم مامان تیله های رنگی قدیمیشو می اورد وهمگی باهم رو تراس بازی میکردیم اونقدر خونه از صدای ما پر میشد که خودمونم نمیشنیدیم چی میگیم.!شب اما سکوت میطلبید و ارامش اسمون اینجام انقدر زیبا بود که ما با تموم بچگیمون محوش بشیم.و اون منظره پشت پنجره اشپزخونه کوههای ردیف پشت هم و خونه های به هم چسبیده که نو چراغاشون سوسو می زد و اون جاده که میرفت بالای کوه ونور ماشینایی که ازش رد میشدن مسیرش و تا اون بالا نشون میدادو صدای شر شر اب رودخونه که از پشت چند تا خونه عقب تر توی سکوت شب یا صدای جیر جیرکها سمفونی شده بود واسه خودش.وقت خواب مادر بزگ از قدیما حرف میزد که برق نبود و چطور مادرش تمام شب و واسشون نقل میگفت .وشبهای زمستون زیر کرسی نقل وبادوم میخوردن و به قصه هاش گوش میدادن .ما شیطنت که میکردیم بازم حرف مادرش و میزد که وقتی قصه میگفت کسی حق نداشت حرف بزنه وگرنه قصه بی قصه.کم کم اختیلر تام پادشاهی به دست مامان می افتاد تا ما رو با رختخواب اشتی بده تا فردا که پی یه سرگرمی و بازی جدید .

اما فردا میدونستیم که باید جایی بریم ......! همون باغ بزرگ با دروازه های اهنی بزرگ که پر از درختهای قشنگ ردیف شده پشت همن .همون که پر از گله .....

 

 

 

 

 

 

می خواستم از قبرستون بنویسم از تصویری که ازش داشتم وقتی کودک بودم بگم اما حیفم اومد کالا که کودک شدم ادامه اش بدم شاید یه وقت دیگه ازش حرف بزنم (مرگ) تا اون موقع .