سورا

 
پرنده ومرداب
نویسنده : رزا صدراشكوري - ساعت ۱٠:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٩/٢٩
 

یه مرداب بود وسط یه دشت که دور تا دورش کوههای بلند بود با روکشهای سفید .دورترها درختهای سر به فلک کشیده بود ن و یه عالمه صدا که تو هوای دشت میپیچید . یه مرداب با گلهای نیلوفر پهن که تمام روی مرداب رو گرفته بودن . صدای جنگل بود و بادکه روی سر مرداب می گشت و فرود می اومد تو تاریکی مرداب و ته قلبش رسوب می کرد.

یه صدا بود که هیچ وقت قطع نمی شد .صدایی مثل شر شر بارون که همیشه بود.

زمستون که از راه میرسید منظره ها تکرار می شدن.دسته پرنده های وحشی که از سرش می گذشتن .مرتب و همیشگی و بزرگ و صدای اب که تمومی نداشت.وحسرت که تو دل مرداب موج میزد و نگاهش که به پرنده های وحشی بود و یه عالمه آرزو که شده بودن لجن کف مرداب. که انگار صدایی تالاپ خورد تو سرش. صدای ناله ای که بعد شد غش غش خنده یه موجود سفید و ناز که از اون بالا افتاده بود لای نیلو فرها و داشت غرغر می کرد .

یه پرنده وحشی زیبا که غرغرش که تموم شد بلند گفت:سلام .صداش صدای نسیم بود و نوازش :کسی اینجا نیست؟!

و مرداب که انگارداغ شده بود و تمام آرزوهاش تو وجودش جوش می زد و از تمام روزنه هاش بیرون می ریخت .و از هیجان پر شد.

:سلام اره من اینجام تنها تو هجوم صدا ها و نوازش نسیمها و بوی عطر شکوفه ها که به اینجا میرسن فرار میکنن .تو اینجا؟کی هستی؟

**من یه ماهی سفیدم.

:ماهی بدون اب که زنده نمی مونه اینجا می میره .

**آب.!مگه ذات تو اب نیست؟پس من می تونم اینجا زنده بمونم نفس بکشم.

:اما تو بال داری پر داری می تونی بری تو اسمونها و پرواز کنی و دنیا رو زیر پاهات حس کنی .

:آرزو کردم ماهی باشم آرزو کردم دنیای زیر اب رو ببینم . ماهی های همه جای دنیا رو دوست داشته باشم . که افتادم اینجا.تو اب اینجا میشه شنا کرد؟

:نه اینجا نه خفه میشی این اب نیست .من مردابم سراب آبهای گذشته که اینجا تو گذر کوهها گیر کردم موندم و پیر شدم.(اه)

**تو ارزو داری؟

:آره آرزو دارم بشم این صدا . میشنوی ؟صدای شر شر اب که قطع نمیشه.

**صدای رودخونه است که جریان داره

:اره رودخونه

**آرزوی قشنگیه رودخونه که جریان داره میره تا دریا و ساحل زیباکه پر از درخت های بزرگ با برگهای پهن و صدفهای دریایی و صدای موجهای بلند و تنهای خسته که خودشونو سپردن به دست موجهای سفید.

:چه زیبا تو همه اینها رو دیدی من میخواهم دریا باشم رودخونه باشم تا تو هم نفس بکشی

**تو الان رودخونه ای نمی شنوی صدای حرکت خودتو نمی شنوی منم ماهی ام که دارم شنا میکنم تا با هم برسیم به دریا

:چی میگی ؟ تو یه پرنده ای منم مردابم اینها همش خیاله رو یاست!

**کی تعیین میکنه رویا چیه واقعیت چیه ؟شاید ما همه رو یا باشیم ؟ یا تو رویای کسی باشیم ! تو رویای بقیه تو مردابی و من پرنده .اما من میخواهم ماهی باشم .تو دنیای اونها پرنده بودم شایدم اونها تو رویای من پرنده اند؟!!!

**صداها رو میشنوی صدای موجهای دریا و مرغهای ماهی خوار دریا داره نزدیک میشه .میشنوی ؟من دارم میپرم تو بغل موجها. تند تر حرکت کن ما به دریا رسیدیم . اونوقت تو برمیگردی با یه بغل ماهی کوچولوی سفید و سالهای سال جریان خواهی داشت.


 
 
ترس
نویسنده : رزا صدراشكوري - ساعت ٥:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٩/٢٦
 

 

((دوستی يه نهال که روز بروز بزرگتر ميشه))

 

يه كسي هست يا يه چيزي كه هرجا ميرم اثرش وجود داره نمي دونم يه انرژي منفي كه هر جا ميرم قبلش اونجا بوده لابلاي شعرها كاغذهاي قديمي كتابها كه لاشونو كه باز ميكني ميبيني اون رد پاتو شون هست حتي ته  عكسهاي يادگاري گاهي  سايه اش ته عكسها معلومه وقتي ميبينمش يه حسي چيزي تو وجودم من و سرد ميكنه خنك كرخ وخاموش.

حتي كنار ساحل اونجا كه دارم با عشقم راه ميرم رد پاهام رو شنهاي خيس عقب تر بود اون جلو معشوق بود كه قدم ميزد با رد پاي سايه موهوم . كه منو حل ميداد تو جذر و مد دريا كه من و ميكشيد وسط اون كفهاي سفيد و ماهيهاي نيمه جون و بعد دوباره تا طوفاني و غرشي يا كمك تمام انرژي هاي مثبت دنيا و باد و موجهاي بزرگ كه منو بكوبن كف دريا و دوباره تو مد بيوفتم تو بغل گوشماهيهاي كه بشم يه خاطره فراموش شده مثل اونها .!كه باز اون رد پا داره رد ميشه سايش داره نزديك ميشه و ترس كه جرينگ جرينگ صداش نزديك ميشه.!!!


 
 
من به سادگی کرخ شدم
نویسنده : رزا صدراشكوري - ساعت ۳:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/٩/٢٥
 

يه روز قرارش رو گذاشتيم

تو سراب ادمهاي واقعي رفتيم سراغ دنياهاي خودمون كه يه جا هاييش پا به پا ي هم بوديم .نهال كوچيكمون جون گرفته بود . اما قرار نبود بزرگ شه .قانون مال واقعيتهاست .اونقدر تو برهوت زمان پيش رفتم كه نهالم واقعا رشد كرد و ريشه هاش جون گرفت.پرسيدم نهال تو چي؟گفتي هنوز درخت نشده! بايد كودش داد!

اما حس كردم نهال من ريشه دوانده تو واقعيت و بايد جاشو بزرگتر كرد .خاك ميخواهد ؟

اما باز نهال كوچيك من تا پاش و گذاشت تو دنياي ادمهاي واقعي گم شد و رنگ و روش عوض شد .شد دروغ!

يه روزي يه قرار گذاشتيم تا آخر دنيا باشيم اما اخرش كجا بود؟ آخري وجود نداره تا وقتي من هستم تو هستي .اين همه اون چيزايي كه نهالم با هاش بزرگ ميشد.و دنياي روياهام كه پر از رنگين كمون بود.

وقتي يه صدا تو گوشهام فرياد زد كه آخر اون لحظه است كه نزديكه مثل گنجيشك تو قفس خوردم به درو ديوار و هواي رويا ديونم كرد .گيج ومنگ افتادم كف قفس .

يه جوري قرار گذاشتيم كه مواظب بودم به اخر نرسم .

آروم آروم صداي قدمهام رو رو سنگفرشهاي رويا ميشمردم اما اونقدر غرق نهال كوچك بودم كه داشت بزرگ ميشد.ميشد زير سايش لم داد تا افتاب از لابلاي برگهايسبزش لايه هاي تنم را نوازش كند وچشمها تو سايه گاهش اروم بگيرند .كه يادم رفت دارم ميدوم . نسيم بود وبوي بهار نارنج .و من كه از تو ميگذشتم .با اين حال نفهميدم.  توي دويدن شمارش قدمهام از دستم در رفت . درخت كوچكو ايستاده بود روي سينه ام وريشه دوانده بود وتو كه سايه شده بودي ومن كه ياراي كندن درخت را نداشتم .

 


 
 
.....
نویسنده : رزا صدراشكوري - ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/٩/٢٠
 

چشمها عاشقانه مينگريستند و نبضم كه از شقيقه هاي لرزانم بيرون مي تراويد دستانم تمامي پرده ها را درنورديددر جدال تنها گويي كداخته زاده شد.شعله بود بر اندام.ونواي قلب بود كه فرياد ميزد تنها دروغي بيش نيستند.


 
 
۱۲ ضربه
نویسنده : رزا صدراشكوري - ساعت ٢:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/٩/۱۸
 

غژ غژ غژی  و سازی کوک تا عقربه ها به حرکت تاريخی خويش بپيوندند تيک تاک تا زمان و پاندول عظيمی که ان را بدوش ميکشد تا دوازده ضربه بنوازد .کفشهای بلورينم خدايا......


 
 
جنون
نویسنده : رزا صدراشكوري - ساعت ۱٢:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٩/٤
 

جنون

 

 

نور از شیشه های رنگی سقف با نقاشی های زیبا رنگی میتابید تو محراب که مسیح به صلیب کشیده توش لبخند میزد .شمعها روشن بودن واسه اونهاییکه تک وتوک اونجا با عیساشون زمزمه میکردن .صدای ارگ بود که تو سقف بلند میپیچید وادمهای رنگی که از اتاقک اقرار بیرون میومدن .دخترک پشت ارگ مینواخت وفضا روحانی تر میشد .صدای انفجار بود؟!یا صفیر گلوله وصدای ارگ که ممتد جیغ میکشید ودستان دخترک که تکان نمیخورد.شیطان بود که از سقف مقدس بر مرد فرود میامد.رو به عیسی :زیبا مینواخت ورانهای زیباتری هم داشت.