سورا

 
 
نویسنده : رزا صدراشكوري - ساعت ٧:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱/۳٠
 

 

 

دستانش بروی دستانم لغزيد

چتر را بستم و باران رد دستهايش را شست

صدای کودکی نوپا که کفشهايش جفجفه داشت لبخند را به من برگرداند.


 
 
بازار روز
نویسنده : رزا صدراشكوري - ساعت ۸:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱/٢٦
 

 

 

 

بازار روز مثل هميشه شلوغ و پر صدا بود .هر كسي روي يه بساطي خم شده بود و افتاب روي موجهاي نقره ميريخت.بساطهاي رنگارنگ و سايه بانهاي پلاستيكي .اما هيچ چيز رنگ و بوي واقعي خودش رو نداشت .جز دريا و ماهيگيرها كه بوي نم وماهي مي دادند.

اسباب بازيهاي برقي با سر وصداي ادم اهنيها و صداي بزازها تو طبيعت جيغ مي كشيدند.هر كسي چيزي براي عرضه داشت .اما نه مثل اون وقتها كه محصول روز بود بازار روز.......

پير مرد كنار بساط پر رنگ و رويي ايستاده بود وبه پايه هاي لرزان سايه بود تكيه داده بود.افتاب روي پلكهاشو سنگين كرده بود !يا خمار دختركهاي نورسيده رنگ زده بود.كنارش دختركي ايستاده بود با چهره افتاب سوخته با دستهايي بزرگ.گونه هايي سرخاب زده .با گالشهاي سياه براق كه رو هركدامشان يه گل پلاستيكي قرمز خشك شده بودند.

با لبخندتلخي كه از عمق چشمهاي زردش تو را ميكشيد.. .چقدر بدون اون رنگها معصوم ميتونست باشد.به پيرمرد چسبيده بود.

در هياهوي بازار پيرمرد چه چيز مي توانست براي عرضه داشته باشد.هركسي امروز با دست پر به خانه بر ميگشت و او هم به اميدي تكيه كرده بود .

افتاب غروب ميكرد وانها ميان گالشهاي رنگ و روغن خورده گم شدند.

شب اما پير زن سر سفره نان واشك تقسيم ميكرد....


 
 
لبخند قاب
نویسنده : رزا صدراشكوري - ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۱/٢٤
 

 

 

پيرمرد دستش رو کشيد روی قاب کهنه که منبت دورش رو گرفته بود تو هنوز می خنديدی و او با صدايی که انگار از سالهای دور می اومد بريده بريده گفت:خانواده متمدنی بوديد.....

واين کلمات اخر توی گوشهام هی می پيچيد..بوديد بوديد.....

تو همچنان می خنديدی..اما ميدونم حتما خسته ای از اين همه ...متمدن بودن با يقه های اهار زده و کراوات و تشريفات که حالا....چی که چی از ماها چی مونده ....تو هنوز لبخند ميزنی اما اين ديگه منو به وجد نمياره و زوق نميکنم.

همين که متمدن بوديم منو حسابی بهم ريخته....

تو شدی خاطره وتمامی اراضی که يه روزی با اسب سفيدت توشون دل دخترکهای جون رو ميبردی شدن معدن ادمهای چپاولگر يا هرچيزه ديگه ای...

تو هنوز داری ميخندی.......

ولی من ديگه خسته ام از اين همه افتخار به چيزهايی که ديگه نيست .خسته ام از اينکه هی دارم به اين لبخند های احمقانه جواب ميدم .......

تا متمدن باشم يا هر چيز ديگه ای

پير مرد بايد اين قاب منبت برگردونم پاپا خسته است از اين همه لبخند. ببين رو لباش خشک شده روح نداره

..........

 


 
 
 
نویسنده : رزا صدراشكوري - ساعت ۱۱:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱/۱٥
 

هيچ چيز از ان انسان نيست

هرگز

ني قدرتش

ني ضعفش

و ني دلش حتا ..

دست...

و ان دم است ....

و ان دم است كه دست به اغوش مي گشايد

سايه اش سايه ي صليبي ست ....

و ان دم كه مي پندارد خوشبختي را

در اغوش فشرده است

ان را له مي كند .

زندگي او طلاقي عجيب و دردناك است.......

هيچ عشقي را......

هيچ عشقي را سرانجام خوش نيست..

 


 
 
سورا
نویسنده : رزا صدراشكوري - ساعت ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱/۱٥
 

ميگم گاهي هم اين دنياي مجازي ائنقدر خوب ميشه يا من هنوز مثل كودكي با كوچيكترين چيزا زوق ميكنم و مثل بچه ها بال بال ميزنم .نمي دونم هر چي هست امسال و با بهترين تصميمها مي خوام شروع كنم و براي همه همين ارزو رو دارم . حالا حكايت اين دنياي مجازي هم حكايتي شده . كه ما اينجا كلي الان فاميل پيدا كرديم . حالا بماند...

ديدم داريم به روزايي نزديك ميشم كه ما هم به جمع وبلاگ هاي فارسي افتخار داديم تا داد وبيدادها مون خالي كنيم وبگيم كه ما هم هستيم.و بله....

اين شد كه بله حالا ..و چون اين روزها عيد بود و اين حرفها تصميم گرفتيم ما هم در استانه سالگرد تولديم و از انجا كه هنوز روزهاي تولد ذوق ميكنيم گفتيم يه كادو به وبلاگمون بديم .اينه كه دوستان و اشنايان دست به كار شدن كه چي ما وبلاگ داري كنيم .حالا اين هم حاصل زحمتشونه . خودم كه حسابي ذوق كردم .ولي حسابي به داداش رضامون زحمت داديم چون خودمون كه از عوالم علم و تكنولوژي سر رشته اي نداريم و تو دانشگاهم كه هر چي يادمون دادن بكارمون نيومد اينه كه اين دنياي مجازي يه جايي خيرش به ما رسيد و داداش رضا مون زحمت اين وب و به گردن گرفت .دستش درد نكنه .باشد دريچه ای نو براي نوشته هايي نو .....

اسم اين خونه جديدم عوض شده .بله همه چيز تازه تازه است .

سورا يكي از يزته هاي زميني است در ايين زرتشت به معني خورشيد.باشد تا ارادتمان را بپذيرد.كه ما ايراني هستيم و مي مانيم.

هميشه سبز و پيروز باشيد و پر از ايده هايي نو

 


 
 
ياد
نویسنده : رزا صدراشكوري - ساعت ۱:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۱/۱۱
 

 

 

تو موهای طلايی داری .اگر مرا اهلی کنی گندم مرا به ياد تو خواهد انداخت .

انگاه من صدای وزيدن باد در گندمزار را دوست خواهم داشت ....................

و حالا باد از درز پنجره ها سوت زنان راهی اتاقم شده......

بوی بارون...

...

...

...

...


 
 
مرد هاشور خورده
نویسنده : رزا صدراشكوري - ساعت ۱٠:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱/٦
 

كه چي اون جوري نشستي و زانوي غم بغل كردي .چي شده اين همه سال زل زدي به اون بالا و قله پر برف .

خسته شدم از بس نيمرخ تو رو ديدم كه خورشيد و برف روش و هاشور زدن .بسه ديگه . بسه ديگه

پاشو امسال از هر سالي بهتره .با تو ام ميسنوي

دلم لك زده تمام رخ تو رو تو نور خورشيد ببينم .نه ديگه مثل قديما چشمهات چشمهاي منو دوست ندارن .ببين حتي ديگه لمسم نمي كني...

پاشو بذار اين افتاب كامل بتابه تو اتاق خسته شدم از بس اينجا تاريكه ...با تو ام ...مرد هاشور خورده

چي نصيبت شد اين همه سال زل زدي اون بالا و بي حركت نشستي تنگ ديوار .اون ماهي قرمزهام انگار جرات حركت ندارن .

ديگه نمي گم .ديگه التماست نمي كنم .ببين دارم ميرم ها ببين پنجره ام بازه بازه .....

ده لا مذهب حداقل حالا كه دارم ميرم يه نگاه بكن ديگه ..خسته شدم از بس نيمرخت رو ديدم .....

اصلا همين كارا رو كردي كه من رفتم ..

ديگه هيچي نمي گم هيچي هيچي هيچي....

منم زل مي زنم به نوك برفها كه خورشيد توش لوليده ....

منم نيمرخ ميشم..

....

....

.....

.......

.........

...................

من ديگه ميرم از نيم رخ بودن خستم .تو هم از بس برفها رو ديدي سفيد سفيد شدي ميرم نوك برفها كه صورتت رو كامل ببينم .

 


 
 
.........
نویسنده : رزا صدراشكوري - ساعت ٢:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۱/۳
 

 

 

 

امروز تولد باباست

بابايی تولدت مبارک

امسال بدون ما شمع ها رو فوت کن 

 بابوسه های ما که از فيلتر خاک می گذرن

 

 


 
 
سفيد ابی
نویسنده : رزا صدراشكوري - ساعت ۱:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۱/۳
 

 

 

اين روزها نه توهستی نه خيالت نه عشقت نه.......خالی خالی و يه عالمه صفحه سفيده که جلوم باز ميشه و مغزم که داغ داغ شده و دستام که يخ زدن .

می خوام همه چيز اينجا رو بهم بريزم .اين روزها نمی دونم يه چيزی مثل يه مرورگر افتاده تو مخم و هی داره می گرده و ميگرده و تصويرها که دارن تو هم قاطی ميشن .جيغ جيغ جيغ جيغ

تصويرها و صفحه های سفيد که يکی يکی بسته ميشن و کوری جاشو می گيره يه صدايی سوت می کشه توی گوشهام ٬صدای سوت قطاره

اره تو بايد سوارشی و بری .بری و بری و بری................تو مال اون دور دورايی ٬کی ميدونه؟

اما من می خوام با اسب برم تا باد وقتی موهام تو هوا پريشونه توشون دس بکشه

نه برو برو تا فرصت و از دست ندادی برو تا به قطار برسی منم جواز عبورت رو ميارم.

اما ريشه هام چی؟بکنم؟؟!!!

ريشه هامو می کنم و ميذارم رو کولم منو با باد می فرسته ديگه صدای سوت اهن قراضه هم نمياد.

اينجا آروم آروم آروم سفيد سفيد و ابی...........................

ريشه هام تو هوان

اينجا خيلی خيلی ارومه