سورا

 
 
نویسنده : رزا صدراشكوري - ساعت ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱۱/٢٦
 

 

بر دوش می کشم

بر دوش می کشم

مسافتهای بسيار را زندگی کرده ام

زندگی را جنگيده ام

و برای تو

که

تنها

زندگی هستی

شمشير ها را غلاف کرده ام

عشق را تنها مهار

تويی...


 
 
 
نویسنده : رزا صدراشكوري - ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۱۱/٢٦
 

...

.......

.....................

((درد اختلافی است ميان انچه می خواهی باشد

و انچه هست!))

............................

..........

....

چه دل پر دردی است .....


 
 
سايه
نویسنده : رزا صدراشكوري - ساعت ۱:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۱۱/۱٧
 

 

 

سر يه چهار راه به هم رسيده بودن .سر ظهر بود .همين طور خورده بودن به هم وسايه ي بزرگتر جلو مي رفت.و كوچيكه خودشو مي چپوند پشت سرش .هر جا اون مي رفت همراهش بود.گاهي سعي ميكرد خودشو اندازه ی اون كنه.گاهي عقب مي افتاد .گاهي هم مي خواست قطعش كنه.سا يه ی بزرگ مي دويد اما انگار حركتي نداشت.سايه ی كوچك عقب مي افتاد بعد  كش مي اومد و دوباره با تمام قوا نزديك مي شد.شايد حتي بارها جلو زد .حس كرد خودش سايه ی بزرگه.اما سخت بود .خيلي سخت بود دوباره اروم اروم رفت عقب.

مي رفتند ....از خيلي چهار راهها گذشتندو شايد سايه ی دسته گلهاي فروشنده هاي خياباني لحظاتي كنارشان بود.

وشايد خيلي خيابانها را رفتند كه سايه هاي سفيد لحظه هايي كنارشان بود و... و.... و....

كم كم توي همين راهها و تقاطع ها و....سايه ی كوچك حس كرد اين همون سايه ی بزرگ نيست.......

فكر كرد  تو تقاطع چهار راهها گمش كرده!اما همون طور رفت ورفت......

انچنان گرم هماهنگي خودش با سايه ي بزرگ بود كه وقتي سرش رو بلند كرد ديد سايه بزرگ كم كم كوچك وكوچك تر شد.انقدر كه تو خودش فرو رفت و شد يه نقطه .(.)وسايه كوچيكه هنوز دنبال نقطه مي گشت.

 


 
 
برف ببارد
نویسنده : رزا صدراشكوري - ساعت ٢:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱۱/٧
 

 

كنار در ايستاده بود .

 

با نگاهي كه هيچ چيز را نمي گرفت و مي پريد گاه روي ابرهاي تنك بالاي رديف سقف ها و

 

آنتن ها . مي لغزيد روي قدم هاي تك و توك عابري كه از پياده روي خيس از بارش صبح

 

مي گذشتند .

 

دست هاي گداخته اش را پشت اش چسباند به آجرهاي زبر و خنك .

 

ده سال ...

 

فكر كرد بغلش كند و ساك خرت و پرت هايش را با سر انگشت ها بجويد و از دستش بگيرد .

 

خيال كند اولين باري ست كه بر مي دارد از دوشش .

 

كبودي ها را بجويد روي شانه و گردنش و مثل واژه هاي ناجور خطشان بزند از روي آن پوست زرد و رنجور و آن حلقه ي كبود زير چشم ها را .

 

فكر كرد بگويد كه هر هفته روز ملاقات مي آمده تا جلوي ميز بازرسي و خلوت كه مي شده نامه اي از جيب پيراهنش مي كشيده بيرون و مي داده به سرباز هايي كه خيره به موهاي

 

سپيد و چشم هاي خسته اش نگاه مي كرده اند تا برايش بخوانند و خنده هايشان كه تمام مي شد نامه را مي گرفته و مي سرانده ته جيب كتش .

 

راهش را از خيابان لت زندان مي كشيده و تا برسد سر چهارراه نامه را پاره مي كرده تا جايی كه ديگر نتواند ريزترش كند و همانطور كه مي پيچيده دستش را باز مي كرده تا كاغذ پاره ها

 

را بادي كه تندتر مي شده و گذرا از تقاطع دستي به ديوار هاي بلند و سيم ها و چشم خواب آلود پاسدار روي برجك مي كشيده و مي گذشته با خودش ببرد و پشت سرش بكشاند مثل دانه هاي برف .

 

فكر كرد بگويد هر روز چارپايه ي لق را مي برده زير آونگ هاي كفتر خان تا بنشيند و نامه اي كه ديروز نوشته زمزمه كند و كفتر ها هم بقبقو كنند و دور خودشان و پاهايش بچرخند و بخواند و

 

بخواند تا از بر شود و باز بگردد دنبال جمله اي كه آبي بريزد روي آتش .

 

در را باز كند و كفترها را بتاراند روي پشت بام كه بپرند و نكاه كند معلق شدن شان را كه انگار ستاره مي شدند غروبدم ...

 

 

 

زوزه ي غلتيدن در روي قرقره ها و بوي غذا و خنده هاي حياط را باد آورد .

 

اما زن خودش آمد با چادر سياه كه دور تنش مي پيچيد . بي نگاه خدنگ اندامش را لغزاند روی تق و تق پاشنه هايش كه دمي سست شد و باز رفت پر شتاب ...

 

از روبرو مي آمد و زانوهايش دامن سياه را پيش مي انداخت .

 

خنده بود و چشم هايي كه به هيچ مي گرفت ويترين مغازه ها و صف مانكن ها و كاغذ هاي – روي پيشخوان دكه ها و جل روي بساط ها را ...

 

برگشت و كبوتر را در مشت فشرد تا غري كند و نگاهش نبيند كه لب بر كاكل كبوتر گذاشته و پرش داده تا از سنگ دود گرفته ي ساختمان ها برود بالاتر زير آسمان خاكستري ...

 

 

 

شانه از ديوار واگرفت و راه افتاد و فكر كرد الان بايد برف ببارد . خرده هاي كاغذ را در دستش ماليد تا سر خيابان خالي برسد و بسپاردش دست باد كه از اينجا نمي گذشت ...

 

تا برف ببارد .

 

برف ببارد ...

 

 


 
 
مه سيما
نویسنده : رزا صدراشكوري - ساعت ۱۱:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱۱/٦
 

 

 

مه سیما حالش خیلی خوبه .چون زمستونه. مه سیما خوشحاله چون پسر پادشاه اومد ه و سیندرلا رو برده .البته نه با اسب سفید .بلکه با ماشین سیاه.

مه سیما خوبه چون این چند روز حس خوبی داره مثل سبکی مثل اینکه خالیه خالیه .کم کم داشت یادش می رفت که می شه دوست داشت میشه بود میشه خندید با صدای بلند میشه پیاده راه رفت میشه میشه ...........

اما وقتی سیندرلا می رفت پشت سرش همه شاد بودن .از مغز متفکر  گرفته تا هلندون و بوشوک و.........

مه سیما خیلی خوبه چون برف باریده و اون دوباره کودک بودن و تجربه کرده .کم کم داشت کودکی رو هم فراموش می کرد . اونقدر خوبه سبکه که حس می کنه می تونه بپره می تونه پرواز کنه .به قول پدر ژپتو الان دیگه پرنده س.

مه سیما شاده چون می دونه امسال یه هدیه از بابانوئل گرفته .می دونه هدیه رو بهی براش فرستاده یه حس کودکانه اش اینطوری میخواد. یه ببعی .

ببعی اون خیلی ارومه خیلی اروم میخ طویله هم لازم نیست که جایی ببندتش.فقط یه جعبه که هم خونه اش باشه هم تو برف و سرما....

وای که واقعا مه سیما نی نی شده .......

و رویا ها دوباره باهاش اشتی کردن.

 

 

(اسامی همه واقعی هستند...؟!!!!ببخشيد)

 


 
 
 
نویسنده : رزا صدراشكوري - ساعت ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۱۱/٤
 

 

 

 

 

همونطوری روبروی ایینه نشسته بود و تو رنگ و روغنهای گم شده بود. بوی تند عطرش تمام اتاق رو گرفته بود .جای نفس کشیدن نبود.

چرا حالا  اینقدر از این عطر بدش می اومد .از این رنگ و روغنها و زرق و برقهای اویزان کنار ایینه بیزار بود.مگه نه اینکه یه روزی خودش اونها رو خریده بود.

زن اما انگار چشمهاش خالی خالی بود به ایینه نگاه می کرد و پودر ماتیک سایه و دستهاش به کار بود.اما انگار خودش رو هم نمی دید.و او که روی تخت خوابیده بود .گاهی یه لبخند تلخ بود که توی تنش فرو میرفت.

و دوباره بیشتر از همه چیز از اون اتاق بیزار می شد.

همه چیز مثل صحنه بود.جز واقعیتی که داشت اتفاق می افتاد و مرد  رو هرلحظه بیشتر و بیشتر می کشید تو سیاهی.

دیگه این اواخر بعد بزک دوزک حتی لبخند هم نمی زد.فاصله بینشون بیشتر یخ زده بود.

زن در رو محکم بست .مرد حس انسانی رو داشت که تو تابوت زندگی می کنه .

ارزو کرد این پرده اخر باشه.

 


 
 
 
نویسنده : رزا صدراشكوري - ساعت ٥:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱۱/۱
 

....

..........

بيچاره دلکم تو را هر شب با رو يايی به خواب می کنم.

.............

......

...