سورا

 
بهاريه
نویسنده : رزا صدراشكوري - ساعت ۱:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱٢/٢۸
 

 

بهاریه ام شاد نیست چون این روزها همه چیز غمگینم می کند و این نمی دانم نشانه خوبی است یا بد.

درون کوچه را که می نگرم

کودکان پی تیله بازی نیستند.

کوچه هارا خاک گرفته

یک نفر اری یک نفر

 می گفت:اتم هسته ..جنگ

درسی جدید است.

بچه ها توی دفتر هایتان

موضوع انشاء این است.

کوچه را می نگرم

تاریک نیست نه

اما

یک نفر اری یک نفر

هم پیدا نیست.

سبزه هامان زرد شد

چرا

آسمان هم که خاکستری است!

همه عید یک خاطره است

کودکی باغ گل سیب عیدی

این همه آرزوی کودک امروزی است.

 

پریشانی ام را بر من ببخشید سال که تازه می شود.شاد نیستم.این روزها چیزهایی می بینم که دلم می خواهد .چشمهایم را ببندم گوشهایم را بگیرم وتنها به گوشه ای پناه برم.

 

سالتان بهتر از هر سال

 


 
 
 
نویسنده : رزا صدراشكوري - ساعت ۱٠:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱٢/٢٥
 

سرمست شد نگارم بنگر به نرگسانش

مستانه شد حدیثش پیچیده شد زبانش

گه می فتد از این سو گه می فتد از آن سو

آن کس که مست گردد خود این بود نشانش

چشمش بلای مستان ما را ازو مترسان

من مستم ونترسم از چوب شحنگانش

ای عشق الله الله سرمست شد شهنشه

برجه بگیر زلفش درکش در این میانش

اندیشه ای که آید در دل زیار گوید

جان بر سرش فشانم پر زرکنم دهانش

آن روی گلستانش وآن بلبل بیانش

وان شیوه هاش یارب تا باکی است آنش؟

این صورتش بهانه ست او نور آسمان است

بگذر زنقش و صورت جانش خوش است جانش

در را بهار بخشد شب را نهار بخشد

پس این جهان مرده زنده ست از ان جهانش


 
 
 
نویسنده : رزا صدراشكوري - ساعت ٤:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱٢/٢۳
 

 

این روزها انگار چیزی هی در من تکرار می شود.آره اما نمی گم چی؟! تصمیم گرفتم امسال برای هیچ چیز و هیچ کس توضیح ندهم.این روزها می بارد همینطور می بارد و بیچاره سقف این اتاق که صدایش را می شنوم .این روزهاست که... اما بدون سقف هم آسمان صفایی دارد. واقعا ! نه این دیگه از اون حرفهای از گلو به بالا بود قبول می کنم.به این سادگی من اعتراف می کنم و تو می گریزی.

هیچ فکرش را نمی کردم به این زودی این اتشفشان فروکش کند.اما انگار مثل همیشه تکرارشد.نه اینکه از چیزی خسته باشم .نه اما هر بار حرف می زنم مثل پیرزنها غر غر می کنم. نکنه نکنه پیر شده ام.!یه عکس برات می فرستم تو بگو؟

اما یادت باشد(هیچ عاشق سخن سخت به معشوق نگفت)راستی برایت گفتم این حس بدی که دارم(لو رفتم!)وقتی بدم نمی خواهم بنویسم .شاید برای همین این نامه ها را برایت می فرستم.

÷سرکی را می شناختم توی یه کافه کار می کرد.سراغش را گرفتم .آهان قیافه ات را اینطوری نکن چون می دانم به اندازه کافی داش آکل نیستی!صاحب کافه چند روز پیش صدایم کرد و گفت نامه داده.می بینی همین هم زوق زده ام می کند.کاش می دانستم این صاحب کافه چرا یک چشمش را مثل دزدهای دریایی می بندد.شاید هم الکی؟نه؟فعلا ولش کن بعدا برایت بیشتر می گویم.

فکر می کنم خیلی چیزهارا گاهی می خواهم بگویم اما همین که دهان باز می کنم ...چرایش را فقط خودم می دانم.

کسی پرسید اتفاقاتی که امسال افتاد چطور بود.؟گفتم بجز یکی بقیه بد بود.اما راستش را بخواهی آن اتفاق خوب فوق العاده بود.طوری که ....گفتنش چه سود و من مطمئنم همیشه کسانی را که عاشقشان بودم دوست خواهم داشت.

می دانی یهو یاد مصعود افتدم نه نمی شناسیش !همو که یه کوله پشتی خانه اش بود و روزی کنار دریا دیدمش.با یه عالمه مجله هواپیما !همو که کتاب انسان و سمبلهایش را به من داد و من عزیزترین کتابم را بهش دادم.اگه گفتی:زندگی جنگ و دیگر هیچ گاهی دلم می خواد می دانستم کجاست .یادم می اید خیلی وقتها پیش از مشهد برایم زنگ زد تو کوههای انجا دختری را دیده بود شبیه به من!

باز که اینطوری نگاهم میکنی؟انگار تمام فیلتر ها را بر می داری دست وپایم را گم میکنم!.

بهی آپاندیسش رو عمل کرده یادش بخیر چه روزهای را گذراندیم با هم و چه شبهایی که تا صبح حرف زدیم و چه و چه که زندگی همین دمهاست که بیرون می رود و باز نمی گردد که لحظه خود خود زندگی است .که یاد گرفتم بلند بلند قهقهه بزنم خیط شوم چون خیط شدن بهترین حالت دنیاست.!چقدر وقتی رفت جایش خالی بود و هنوز.

می بینی هرچه می خواهم بادبادک شوم گیر می کنم .فکر می کنم سازندهام زیادی عاشق زینبل و زینبو بوده!نه اینکه فکر کنی عاشق پروازم .که می خواستم خلبان شوم !نه !گفتم باورت نشود .بالن و بادبادک و این حرفها....

بهی هم سرگرم زندگی است و روزمرگی هایش! نه او هنوز هم هیجان می آفریند و گاهی خبرش را برایم می نویسد . حالا یه نی نی دارد هلو .آخرین بار می گفت بچه که می آیدزن و شوهر سرگرمند و از هم دور می خواهم امشب را با همسر برویم سینما تنهایی ......

می دانی چی ناراحتم می کند؟دیگر رویا پردازی نمی کنم.باورها دورم کرده اند.شخصیتهای داستانهایم رها شده اند اما حرکت نمی کنند(آخر دیوانه اینها درداست.)

این اتشفشان باید شعله اش را کمی زیاد کرد.

نپرسیدی ان اتفاق خوب چه بود؟مثل همیشه که از کنار وازه هایم می گذری.و فقط چسبیدی غلط املایی بگیری.

عشق.رخ داد .تا رسید.سوخت.

امروز عصبانی ام !تازه فهمیدی .حتما باید جیغ بزنم تا بدانی. تو یکی از این سایتها خوندم دختری 4 ساله با پسری 6 ساله نامزد شد.!!!چشن و پایکوبی و این حرفها به جای جشن تولد.مهمانها هم زدندورقصیدندو این حرفها.تفاهم دارند نه فکرش را هم نکن.هر دو عاشق خمیر بازی اند.جای من خالی بود تا حالی ازشان بگیرم که چه.....

اما خوش به خالم که پدری دموکرات دارم.هرچند گاهی دموکرات مسیحی می شد!.وگر نه از مهد کودک تا دانشگاه چشمم به هرکس که می افتاد ...اونوقت عشق کجاست.

چرت و پرت می گویم ؟آری .چقدر دلم می خواهد بروم غزلهای سعید را بخوانم نه این جدیدی ها نه .قدیمی هایش را.

باز که اینطوری نگاهم کردی .فکر نکن اگر اینجوری نگاه کنی می روم و پشت سرم را هم نگاه نمی کنم نهً که پیشترها باید می رفتم.خوب می دانی.

شاید وقتی روزی از خواب بیدار شدی و قتی خواستی چشمهایت را بمالی .من دست می کشم روی چشمهایت و چشم در چشمم بیاندازی!پس قیافه نگیر.


 
 
 
نویسنده : رزا صدراشكوري - ساعت ٧:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱٢/٢٢
 

 

اقا ،خانم،شما بله خود شما ،يه پاکن بزرگ پيدا نکرده ايد؟.

نخير بنده مدرسه نمی روم.معلم هم نيستم.فراش مدرسه هم نيستم.نخير گدا هم نيستم!

چقدر بزرگ؟خيلی بزرگ بود .نه بيشتر از اينها بزرگ بود.

شما نديده ايد.

داشتم خودم را پاک ميکردم.برقها رفت .من نيمه رها شده ام.

کمکم کنيد .خانمها ،آقايان،...

ديگر نمی دانم چند نفر ديگر هم اوردوز کرده اند.

تو مواظب خودت باش.جيم موريسون را هم تنها بگذار.

خانمها ،اقايان.

شما يه پاکن پيدا نکرده ايد.

 

 

 

 


 
 
 
نویسنده : رزا صدراشكوري - ساعت ٩:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱٢/٢۱
 

نه اينکه فکر کنی اين نامه از کويره نه.اين روزها از خونه بيرون نمی رم .منتظرم تا پستچی بياد و جواب رو بياره.نمی دونی گرفتن نامه از دست خودش چه مزه ای داره .اين همه لذت زندگيه اره به همين سادگی.حتی بيرون نمی رم که برای عيد خريد کنم .کاغذ رنگی بخرم ماهی قرمز يا هر چيز نويی که همه می خرن.چرا؟باز هم چرا؟مجبورم می کنی بگم:ارتش که چرا نداره.من هم ارتشی نيستم.

يهو دلم خواست بالن سواری کنم.يادت باشه يه جايی بريم که فقط من باشم و تو اونوقت بالن سواری کنيم يادت می مونه.راستی اگه نامه هام هيچ وقت بدستت نرسه چی؟اگه ادرس عوض شده باشه چی؟اونوقت کوير بالن سواری......ومن که حتی برای عيد خريد هم نکرده ام.؟!!!

ديروز فکر می کردم خانمهای چادری به چند دسته اند:

۱ـاونهايی که  از قديم و نديم بهشون گفتن چادر نجابته.حريمه.ديگه برازنده دختران پاکه؟!

۲ـاونهايی که  اهان اين يکی يه ذره هايی..خانمهايی که همسرانشون به يه جاهايی رسيدن(البته نه تا اون بالا که ما با بالنمون می تونيم بريم)اونوقت برای اينکه به خودشون و بقيه ثابت بشه چقدر متدين هستندووفادار چادری شدن.اون هم از نوع سفت وسخت.

۳ـاين ديگه نوبرشه طفلکی ها اونهايی که تازه رفتن سر کار!اون هم از نوع استخدامی و می دونن نونشون به اين حجابشون بستگی داره .نه عفت و پاکی وحالااين طفلکی ها بيشترشون اصلا تو عمرشون و شايد تا اخرش ندونن برای چی؟

۴ـاين ديگه بدترينشه چون اصلا من نمی دونم چادری هست يا نه.اين دانشجوهای خوش تیپ که اصلا از چادر به عنوان تمييز کننده حياط دانشگاه استفاده ميکنند تا حافظ نجابت.

می بينی اما بهترينش اونيه که ما قراره استفاده کنيم يه چادر می گيريم و يه شب تو کوير شايدم دو شب خوب توش می گذرونيم.

حالا اگه اين نامه ها نرسه؟

بذار ببينم  اين ادرسها مال چه وقتيه؟

..................................................... 

 

 

 

 

 

 


 
 
 
نویسنده : رزا صدراشكوري - ساعت ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱٢/٢٠
 

خیلی وقته که هیچ پستچی با موتورش سکوت دروازه مارو نشکسته چرا؟آره دلم دلم یه نامه می خواد نه از اون نامه ها که توش می نویسن :من خوبم هوا خاکستری است کمی دلش باران می خواهد ملالی نیست جز دوری شما <شما چطورید .نه ! هیچ می دونی خیلی وقته نامه ای ننوشتم.چرا؟

آره الان این چند روزه دوباره حس نوستالژیک اومده سراغم .دوباره مه سیما قاطی پاطی کرده چرا؟آخ که چقدر حالم بد می شه از توضیح دادن.دوست دارم وتو باز نکنه برای این دوست داشتن هم بدنبال دلیلی؟مه سیما خسته است.کتابخونه ها رو تمییز کرده اگه بدونی چی ها پیدا کرده.. یه عالمه خاطره جالب.اولیش می دونی چی بود ((سو وشون))کلاس اول راهنمایی بودم که مامان داد بخونمش.اون موقع ها که عاشق دولت آبادی بودم .اون روزها که دنیای سخن پدر رو کش می رفتمو با یه گزارش که مهدی اخوان لنگرودی از یه قصه خونی مشترک شاملو و دولت ابادی تو آلمان نوشته بود بیشتر عاشقش شدم.چه حس کودکانه خامی بود.مادر که سو وشون رو دستم داده بود تا شاید کتابهایی که بقیه بچه ها می خوندن من رو جذب نکنه؟! و من که یواشکی اونها رو هم خونده بودم.حس اون روز یادم نمیره که زیور داشت اماده می شد که بخوابه و اون دو تا ستاره ها که....این کتابخونه داستانی داره.راستی می دونی چیزهای دیگه ای هم پیدا کردم .یه دفتر خاطرات قدیمی بابا مال سال 52 باید جال باشه .هنوز شروع نکردم بخونمش .می بینی وقتی نامه می نویسم همه چیز زنده است...حالا باز هم می خواهی تو ضیح بدم چرا؟ .چرا دلم برای پستچی تنگ شده . دیگه نامه های قدیمی رو هم نمی خونم. چون همه چیز عوض شده .من تو ما محله آدمها ماشینها خونه هامن هم دنبال این نیستم که همه چیز رو تو وضعیت خودش نگه دارم. این جریان من رو سر شوق میاره .کم کم شاید دارم سرکش میشم

شوق حرکت من رو مثل یه اسب سرکش می کنه؟!آره به خودمم رحم نمی کنم ؟!maybeاین هم یه جورشه باید زبان englishرا تقویت کنم .دیگه فکر می کنی چی را باید تقویت کنم!نیروهای درونی کهکشانی احساس...چی؟

آخ این روزها فکر می کنم چقدر زندگی بدون عشق دردناکه.نی نی می گفت:بدون عشق یا معشوق؟!تو چی فکر می کنی؟ من دارم به امسال فکر می کنم84.خیلی طولانی نبود اما خیلی اتفاق توش افتاد.

وای چقدر آدم بچه پیر ...که می شناسمشون..............

خسته شدم از دست خودم .هزار وازه نسوخته تو ذهنم هست .هزار تا.. اما همین که می سوزه می بینی نم کشیده. گاهی فکر می کنم.نه این روزها فکر هم نمی کنم.اگر بگویم وقتش نیست دروغی است تکراری.

بگذار هر روز نامه هایم را بفرستم.نگو عصر تکنولوزی و این حرفهاست. E_mail.sms.phon.......همراه غیر همراه که جیغ می کشم.(وسیله دفاعی جدید)هر چه باشد بعد از گریه امتحان خود را پس داده.

مه سیما خسته است.معترض؟! آخ طفلکی(نه از روی مظلومیت)که اصلا مظلوم نیست .اما زبان اعتراض.؟حال اعتراض؟اصلا اعتراض به چی؟نه دارم سر به بیابان می زنم.فکر کنم همین روزهاست که بروم کویر! چقدر دوستش دارم.اصلا قرارش را بگذاریم؟ هر چه باشد برای تو از نامه نوشتن بهتر است.اعتراض نکن.نه اینکه فکر کنی من هم بی خیال نامه می شوم.نه!دلم میخواهد روی شنهای داغ پا بگذارم.سرابها را بشمارم.شب ستاره ها و تمام آسمان که از آن من است.....

مه سیما خسته است.رویایی شده!انگار کمی هم دلش گرفته باز...دیگر ملالی نیست جز دوری شما

                                                                                                 

 


 
 
 
نویسنده : رزا صدراشكوري - ساعت ۱٢:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱٢/٢٠
 

 

سکوت سرده

و من تحمل سرما رو ندارم.

((عميق تر از غرور

عميق تر از شرافت

و حتی عميق تر از عشق

بدست اوردن  تمام چيزهاست))


 
 
 
نویسنده : رزا صدراشكوري - ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۱٢/۱٢
 

 

ستاره ها را که می شمارم نمی آيی

ابر ها را که گره می زنم نمی باری

کوير پر سراب جيغ می کشد.

کلاغها بر سپيدی آسمان خط می اندازند

صدا می زنم

تکثير بی برگشت

تنها نام توست

 

مرا همين بس

تو که باز نمی آيی


 
 
 
نویسنده : رزا صدراشكوري - ساعت ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱٢/٧
 

 

چراغها خاموش بود .بخاری گوشه اتاق می سوخت و نور بی سويش گوشه صورت پيرمرد را روشن می کرد که ارام کنار بالين پير زن نشسته بود....


 
 
 
نویسنده : رزا صدراشكوري - ساعت ٩:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱٢/٦
 

 

می روی؟

می روی!

می روی.و من که کشیده می شوم بر لجنهای مرداب

که تاریکند و بر دستهای نیلوفران می روم.

کشیده می شوم بر امواج سفید

که کشیده می وشوم بر شنهای کنار ساحل

و گوشماهیهای شکسته خاطره ها و شاید جای پاهای ...

گره می خورم به سبزه ها سیزده بار تا ارزویی شوم

کشیده می شوم بر راشها بر گرده های خورشید

  که از سمام با لایم می برند.می سوزم می سوزم

از تفتان کویر

کشیده می شوم کشیده می شوم...

کشتی ها سوت می کشند و من

گره خورده ام به خاطره های دست دوم

به زندگی های بسیار

دنباله هایم خیس خیس  سنگین شده ام

کاش کسی رهایم کند.

 


 
 
 
نویسنده : رزا صدراشكوري - ساعت ٩:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱٢/٦
 

 

 

مرد گفت:برگرد عقب رو نگاه کن اینها چی هستن؟

دخترک نگاهی کرد .بیرون خیلی سرد بود شیشه ماشین بخار زده بود.جایی دیده نمی شد.

:نمی شنید چی می گه؟گفت:بخار زده دیگه.

مرد خندید :نه نفسهای تو و من هستند.

دخترک می رفت اما نمی دونست کجا .فکرش پر بود از اتفاقاتی که رخ داده بود.حجمی برای تفکر باقی نبود.دلش می خواست گریه کنه...اما....

برای چی؟ برای کی؟

چرا همه چیز اینطور داشتند او را عذاب می دادند. می تونست خیلی بهتر از این باشه اما...

گفت: من میرم خونه.پیاده می شم.

مرد گفت :تنهات نمی ذارم .کجا می خوای بری؟

اما دخترک دوست داشت توی برفها راه بره اونقدر بره و بره تا سفیدی همه جا رو بگیره.

گفت:حالم خوب نیست .می ترسید گریه کنه!

مرد ندید که دستهای دخترک می لرزند....