سورا

 
.....
نویسنده : رزا صدراشكوري - ساعت ۱۱:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٤/۳٠
 

تاول

 

بلند ترين فرياد سوختن است

و من

بلند ترين  فرياد را سوخته ام

هجوم پانيه ها

هميشه را که بغض کرد 

می گذرد

و من که فکر ميکنم

عقربه ها عقرب می شوند

و زمان را نيش.......

داد ساعت بالا می رود

****

حالا بهترين موقع است

می خواهم تمام نمی بينی تو را

تمام نمی شنوی تو را

می خواهم تمام نمی بينی اشکهايم را

آه بازم دلم تنگ شده

برای نميبينمت ها

دوباره اشتباهت کردم و باز جريمه

از روی نام قشنگت هزار بار می نويسم

حالا ساعت از نيمه های بامداد گذشته

و من هنوز

با نيمه های مداد

مشغول تو ام

****

دست خط من قشنگ شده

چشمهای تو هم

تکليف من ادامه دارد

حالا بايد تو را دوره کنم

برای آينده

برای روز مبادا که تو

حالا دارم فکر ميکنم

تنها چيزی که در جيبم دارم

دستهايم است

تنها چيزی که در دلم دارم

تويی

دلم ميگيرد

باز هجوم پانيه ها و

باز عقربه ها که عقرب شده اند

دوباره داد ساعت بالا می رود

حالا ساعت از خيلی زياد هم

گذشته است

****

نگاه کن به دو چشمم نگاه يادت نيست

دقيق تر بنگر اشتباه يادت نيست

و روز مرگی جاده ها و پاهامان

دو جفت کفش صميمی و راه يادت نيست

و پای من که قلم شد نوشت برگرديم

و راه شيری و صد بيشتر .....اه يادت نيست؟

ستاره ای بدرخشيد و ماه مجلس شد

دريغ و درد تو گفتی ماه يادت نيست

تو ماجرای زمستان و رو سياهی و بعد

زغال و خاطره های سياه يادت نيست

تمام قصه همين بود اشتباهی محض!

و تو مقصر اين اشتباه يادت نيست؟

گناه اول تو ان سلام بيجا بود

و با کمال تاسف گناه يادت نيست؟

 

    از(محمد کاظمی)..

دلم نيومد بقيه نخونن....


 
 
من و...
نویسنده : رزا صدراشكوري - ساعت ۱۱:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٤/٢٦
 

 

 

خيلي وقت است شب دلتنگي مان دير شده است

جاي پاهات لاي قاب در گم شده است

شبي در خواب رد دستانت روي گونه هايم جان گرفت

پدر

خيلي وقت است شب دلتنگي مان دير شده است

جستم از خواب

برق چشمانت همه جا بود

ولي

باز ديدنت دير شده بود

همه شب

تو من         من و پيمانه تو

شب   سكوت شعر

گريه و بوسه به هم بسته شده

هر شب اينجا

من دلبسته به ديدار چشمانت

پدر

خيلي وقت است كه دلم تنگ شده

 


 
 
 
نویسنده : رزا صدراشكوري - ساعت ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٤/٢٦
 

 

 

 

بیایید که قراری بگذاریم

پذیرا شویم یکدیگر را با لبخندی

ان هنگام که تبسم سخت دشوار می نماید

این سان فرصتی دوباره فرا رویمان می گشاییم.

 


 
 
؟
نویسنده : رزا صدراشكوري - ساعت ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٤/٢٦
 

 

******هنگامی که از ما یک تن رهسپار می شود

و دیگری محکوم به تحمل تنهایی این

خاطرات است که دست به کار می گردد

و ان زمان تنها یاد بود هامان را در خود فرو می برد

اندیشیدن به روزهای من با تو و تو با من در برابر دنیا.

 

And when one of ue is gone

And one is left alone to carry on

Well then remembering will get us through

Think about the days of me and you

Of you and me against the would.

Paul Williams and ascher))

 


 
 
کابوس
نویسنده : رزا صدراشكوري - ساعت ٢:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/٤/۱٥
 

دير گاهي است بوها از درز پنجره ها سراغم را مي گيرند و سوت زنان راهي ملحفه هاي چروكيده ام مي گردند.اما من هنوز اينجا از حركت مانده ام وخيره به سقف سفيد كه مدتهاست از ستاره خالي است.

هر روز صداي گامهايت را مرور ميكنم........

روي مبل لم داده بودم و ميديدم كه دستانت چمدانها را مي بندد و لبانت كه تكان مي خورد دود سيگار رويت هاشور انداخته بود .هيچ صدايي نبود دستانت در هوا تكان ميخورد ولبانت اما نمي شنيدم ....

نه اينجا براي نفس كشيدن جا نيست .من بتنهايي بهتر نفس ميكشم و تو از لابلاي دستانت نگاهم كردي ...و اشكهايت ............كسي درون گوشهايم جيغ ميزد :ديونه ...احمق....نفهم داره ميره.....

اين احساس بي حسي غرقم كرده اما خودم به تنهايي بهتر نفس ميكشم .اشكهايت هم هاشور ميخورد. از كنار هر چه ميگذشتي رنگ مي باخت .

حالا همه جا سياه سفيداست

اسمان اتاق مدتهاست كه بي ستاره مانده .روي تخت دراز كشيدم و صداي گامهايت ملودي بدرود بود خيلي باشكوه ...وجاي اخرين بوسه ات كه مي سوخت.

حال ديرگاهي است صداي گامهايت لابلاي قدمهاي غريبه گم شده و هر بار جاي بوسه ات كه داغ ميشود.

ديرگاهي است از درز پنجره ها بوها و صداها سراغم را مي گيرندو من هنوزبه انتظار ستاره ها اينجا لميده ام.

روي گونه ام داغ ميشود وبوي تو كه زنده است چشم باز ميكنم دستانت مرا در مي نوردندچون پيچكي كه سالهاست ريشه دوانده .همه هاشور ها پاك ميشوند.بوي بهار.......بوي زندگي .....

و اسمان اتاق كه ستاره باران چشمهايت است.

  

 


 
 
ارزو
نویسنده : رزا صدراشكوري - ساعت ٢:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/٤/۱٥
 

ديگر حتي مژه اي هم نمي افتد كه تو را آرزو كنم

چشمهايت دور اندامم حلقه مي زند

گفت:كه آرزو كنم

چشم بستم كه تو را آرزو كنم

باد پوزخندي زد و رفت

چشم باز كردم

اسير

دست بردم مژه را بردارم

ديدم باد مژه را هم برده است.

 


 
 
 
نویسنده : رزا صدراشكوري - ساعت ٧:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٤/٤
 

 

اين روزها دلم خاک گرفته است

کسی در نمی زند مهمان ناخوانده ای هم

به ما سر نمی زند

اين روزها خيال تو آرام گرفته است

در کوچه پس کوچه های دلم

جا گرفته است

اين روزها مرا به تو نزديک می کند

تنها يک نگاه ميان ما فاصله است

نزديک می شوم نزديک می شوم

تو سراب می شوی ................

اينها همه ميان ما

فاصله است