سورا

 
 
نویسنده : رزا صدراشكوري - ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٥/۳۱
 

هوا تاريك داشت مي شد وكلي هم كارام مونده بود .شب اما اينجا تنها چه احساس بديه تاكسي ها هم كه انگار نه انگار تو رو كنار خيابون مي بينن.اقا دربست.وحالا گوشهاشون بهتر مي شنوه!!

خيابونها انگار تمومي ندارن وتمام كوچه پس كوچه هاي شهر رو هم اقاي راننده نسبتا محترم طي طريق كردندوما هنوز به مقصد نرسيده ايم....ديگه داره خون خونم رو مي خوره....راننده تازه مي فهمه كه مي تونسته از مسيره ديگه اي بياد.گيجه يا خودشو زده به گيجي و من كه داره از كله ام دود بلند مي شه.

توي صف بانك (صف كه چه عرض كنم عابر بانك مي گن براي تسريع كارهاست اما دو روز تمام دنبال يه عابر بانك سالم گشتم كه مثل من هم زياد اونجا بودن)همه جور ادم اونجا هست از چادري پير جون مردي با يه سامسونت خيلي اخمو يا دختركي بزك كرده ...از بس ايستاده ام خسته شدم كه خانمي از كنار صف ميره جلو و بقيه مثل گرگهاي گرسنه زوزه مي كشن .اخه اينها كي مي خوان ياد بگيرن ...و مرد اخمو كه نگاهش سنگيني مي كنه رو من .دلم مي خواد قيد بانك و بزنم و در برم!

اه خداي من باز هم جاده ....

ماشين .ترمينال .ادمهاي جور واجور كه دور ميدون ازادي ايستادن.ساعت 8 شده و از رفيق ما هم خبري نيست ...باز هم انتظار ....

باز هم اين همه نگاه . با مردمكهاي زرد !نه من ماليخوليايي نشدم .هست تو هوا پره.من كه تنها تو ايستگاه منتظرم!

شب اما ماه بزرگتر از هميشه است .اونقدر بزرگ كه فكر مي كني الان ميچسبه به زمين .اونقدر بزرگ كه تمام چاله چوله هاش پيداست.شايد اون هم احتياج به كرم دور چشم داره.اهان يادم باشه از مرواريد ماركشو بپرسم براش!

كوهين اما اونقدر خنكه كه دلت مي خواد همون جا بگيري بخوابي و ستاره ها رو تماشا كني و چاله چوله هاي ماه رو نوازش كني...

شرجي و مه مي خوره تو صورتم و الان حالم بهتره .....

 


 
 
سياره ما
نویسنده : رزا صدراشكوري - ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/٥/۳۱
 

 

 

خوابيده بود و ملحفه هاي سفيد انگار شب گذشته جنگي سهمگين را در نورديده بودند.چروكيده و خسته از كناره هاي تخت اويزان بود .ارزو داشتم شب را با روياي من خوابيده باشي .انطور طاق باز روي تخت خوابيده بود.انگار گيج ومنگ و عصباني ..خنديدم به ارزوي كودكانه ام و چروك وسط پيشاني ات .ارام ارام...

مي خواستم بپرم روي تخت و دست به چونه ونقدر نگاهت كنم تا از تو خيالت بيام بيرون و بشم واقعي واقعي .

اما ارام روي تخت لوليدم و دست به چونه نگاه مردمكهاي سياهي كردم كه زير پلكهاي نازكت تكون تكون مي خورد .اروم دست كشيدم وسط ابروها مردمكها بيشتر تكون خوردن و فقط منو بو كشيدي ...من اروم اروم مثل طفلي خزيدم تو ملحفه هاي تو.قلمرو كوچيكمون حالا گرمتره .اما هنوز چشمهات بسته است.هنوز دريغشون مي كني !

.

اينجا انگار زمان وجود نداره هميشه شبه وپرده هاي سنگين كه از سقف اويزونن اينجا يه سياره ديگه است .خورشيد خودشو داره قانون خودشو .اونقدر نگاهت مي كنم تا تو چشمات طلوع كنم .دستهاي يخ زده ات منو مي ترسونه و..از حس زنانه ام بيزار مي شم.كه مي خوام بيام پشت اون پلكها از اونجا دنيا چه شكليه؟!

انگار پلكهات دارن باز مي شن و خورشيد كم كمك داره زور ميزنه تا از پرده هاي كلفت اتاق تو رو ديد بزنه .من اما اروم اروم بر ميگردم .اروم اروم ...و تو جاي خاليه منو لاي بازوهات حس نمي كني ..!

كنار در ايستادم مي دونم تنها ثانيه اي بعد مردمكهايت را نو نوازش خواهد كرد .

در را مي بندم و پشت سرم چشمهايت را حس ميكنم .انقدر....مي مانم تا مشتاقتر خواهانش شوم.وتو تنها مرا لابلاي ملحفه ها بو مي كشي .

 


 
 
 
نویسنده : رزا صدراشكوري - ساعت ٢:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٥/۳٠
 

 

 

خسته شدم از اينهمه شلوغی .خسته شدم از اينهمه ادم .ادمهای مختلف .رنگ و وارنگ يا يه عالمه خاطره و ........خسته شدم از بس که اين کلمات مغز ندارند و نمی فهمند.همه اش شده حس حس حس.من خسته شدم از اين همه حس...

خسته شدم .نفس کشيدن بين اين همه ادم سخته .سخته سخته .اين همه ادم يه جا توی مغز کوچيک من ديگه جا نيست

من خسته شدهبودم .يه شب که مثل خيلی شبهای ديگه روياهای عجيب و تصويرهای هميشگی جلوی چشمام بودن و

من مثل هميشه توشون غرق خواستم تنهای تنها باشم ديگه هيچ کدوم از اون ادمها رو نبينم نشنوم .تنهای تنها .......

حتی ديگه ننويسم.تو تنهايی من باشم و تو....

نخواستم که بهتر نفس بکشم .بهتر بهتر ...چند تا نفس عميق کشيدم اما فکر کنم خيلی طولانی شد .حالا سلولهای

 خاکستری بهتر کار ميکنن.اون ادمها ديگه جای نفس کشيدن منو تنگ نمی کنن اونها هم جزوی از من شدن حالا

 همه با هم نفس ميکشيم  .ديدم دلم تنگ ميشه برای همه چيز برای خنده ها ،گريه ها، قهر ها و لج کردنها .ديدم دلم

حتی برای اشياء هم تنگ ميشه برای همه چيز .چقدر خوبه که اين حس کودکانه هنوز در من هست و من باز هم

ميتونم مثل بچه ها قهقهه بزنم بازی کنم و....

ديدم دلم حتی برای اين صفحه سياه که دخترکی مسخ شده چشمهاشو بسته تنگ شده .برگشتم .همين......!

 


 
 
 
نویسنده : رزا صدراشكوري - ساعت ٢:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/٥/۱٤
 

 

 

معشوق برای عشق ورزيدن است

و بيچاره

فرهاد که بيستون بر دوش ميکشد؟!!!


 
 
ان سوی مرز باد
نویسنده : رزا صدراشكوري - ساعت ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٥/۱۱
 

 

 

 

 

شب تا گلوي شب

فرياد ستاره هاست

 

اين سه تا شعر از عليرضا پنجه ای است .من که ديونه شدم خيلی زيبا می نويسه .شما هم بخونين اين کتاب رو


 
 
ان سوی مرز باد
نویسنده : رزا صدراشكوري - ساعت ۱٢:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٥/۱۱
 

 

 

ضرب باران !

 

دلهره اي ....

 

_سوار رد گم نكند؟

 


 
 
آن سوی مرز باد
نویسنده : رزا صدراشكوري - ساعت ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٥/۱۱
 

 

 

 

بايد به رود بگويم نريزد

وقتي هزار ستاره شناور

از كاسه لبالب چشمان من

سر مي روند

بايد به رود بگويم نريزد!

 


 
 
مرکب ماهی
نویسنده : رزا صدراشكوري - ساعت ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٥/٩
 

 

 

 

شنيدي ميگن مركب ماهي ميتونه چند هزار ليتر اب رو سياه كنه؟!

اره بريم اين دفعه يكي شو بندازيم تو اب شهري

اخه ديوينه تو مي توني تا نزديكي منبع اب شهري بري چه برسه به اينكخ مركب ماهي بندازي توش؟!!

پس مركب ماهي و چيكار كنيم؟

بندازيم تو درياي خزر تا ابراي روي سرش سياه شن؟

كه چي؟

بارون سياه بياد!

اخه مگه از ابر سيه بارون سياه مياد؟

سياه سياه كه نه يكمي سياه

اونوقت همه چيز سياه ميشه؟!

درختها سياه برگها سياه گلها سياه همه جا سياه ميشه

اره اونوقت كه كوري ميرسه؟!!

 


 
 
 
نویسنده : رزا صدراشكوري - ساعت ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٥/۱
 

 

....

.....

دست بردار از اين در وطن خويش غريب

.....

.....

....

...