سورا

 
...
نویسنده : رزا صدراشكوري - ساعت ٧:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٦/٢٧
 
 

 

تو گریزاین لحظه ها حس می کنم .گاهی که می گذارند تا بهتر همه چیز رو حس کنم .می بینم یه چیزی کمه .یه چیزی که حس سبکی بهم میده و سبکی اون رو دوست ندارم.

چیزی که گمش کردم و حالا حتی جستجوش هم نمی کنم چون مثل یه سایه با منه .سایه ای سفید پر از لحظه های که زندگی کردم ...

این سایه بودنش دلم رو می لرزونه و قلبم تالاپ تلوپ ثانیه شماری می کنه .

حالا این مسیر این سبکی ....دستهام یخ کرده ...من جاده های برفی رو میخوام که توش راه برم نوک دماغم از سرما قرمز بشه و اونقدر راه برم که دیگه جاده ای جای پا های من رو فراموش نکنه ...زمستون یه غم سنگین داره ....

می ترسم از این افتاب کاش هر چه زود تر ابرها ببارن و زیر چترها قایم شم.

می ترسم از این سایه دلم میخوادشجاعتر باشم اره دلم میخواد نگهش دارم ..اما می بینم این حس زنجیر بودن خیلی سیاهه من میخوام بال باشم بال بال حتی اگه دستام از نبودنت یخ کنه.

 

 
 
کليک
نویسنده : رزا صدراشكوري - ساعت ۱:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/٦/٦
 

 

تو قاب يه عالمه بچه قد و نيم قد بودن که هر کودوم رو انگار همين الان از يه جايی در حال خرابکاری دستگير کرده بودن.

خيلی کوچيک ترها شيشه شير بدست بودن و هر کودوم رو پای بزرگتر ها نشسته بودند.

اون نی نی ترا اما تو بغل بودن خوش به حالشون نه؟اون پسر شيطونه مو فرفری با چشمای تيله ای باز انگار تو فکر خرابکاريه چون چشماش داره از اون برقهای شيطون می زد.

اما اون بزرگتره سياه سوخته هه متفکر دست به چونه نشسته می خواد بگه من از همه بزرگترم

يه دختر مامانی اروم هم هست و.....نی نی های ناز نازی رو پاهای اون ادم بزرگها.

شايد خيلی سال گذشته الان يه صحنه يه عکس منو ياد اون لحظه انداخت .کليک

و همه اون نينی کوچولو ها خيلی خانم و تيتيش توی عکس يه لبخند مليح زدند.

چقدر حسهای کودکی اين روزها سراغم ميان.

بهتر برم يه نگاه به البومم بندازم شايد مثل بچگيام خوابهای طلايی ببينم. 

 

 


 
 
 
نویسنده : رزا صدراشكوري - ساعت ۱۱:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٦/٤
 

 

رويا از تو اغاز ميگردد
ومن كه كودكانه اعتراف ميكنم
شب است و ستاره ها گواه
كمك كن
تا نزديكتر شوم
دوستت مي دارم را نمي توان جار زد.
صبح اما ارام ارم از كنار هم خواهيم گذشت...


 
 
 
نویسنده : رزا صدراشكوري - ساعت ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٦/٤
 

غزلهاي عاشقانه نمي دانم

عاشقانه هايم غزل نميشوند

تنها صدايي اشنا ميان

صفحاتم

موج مي زند

تنها يك نگاه

اين همه عاشقانه هاي من است

تنها تنها تنه
ا
يك نگاه
.....
من كه پا مي گذارم

ودر گاه
كه تو را مي كشد درون سياهي

 


 
 
 
نویسنده : رزا صدراشكوري - ساعت ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٦/٤
 

 

 

شده گاهی حستون بهتون چيزی بگه ؟از محيط اطراف بهتون پغام بده؟

شده تابه حال کامل از حستون پيروی کنين؟يا اغلب اوقات مثل من اون رو با استدلالهای منطقی تفسير کردين؟

شده از بس اين حسهايی که از اطراف ميان اونقدر قوی باشن که شما خسته بشين؟

پس شده ؟!

چيکار کردين؟

به حستون گوش دادين ؟يا منطق ؟ يا هر دو باهم؟

ياد يه چيزی افتادم شايد خيلی هم مربوط نباشه .کسی می گفت :عاشق به معشوق عشق می ورزه و هيچ وقت يه معشوق نمی تونه عاشق هم باشه؟؟!!!!

حالا اون چيزهايی که خيلی حسی هستن رو واقعا بايد با حس درک کرد و گوش کرد

من دارم تمرين می کنم و تکرار ....

مثل حس خوب نوشتن حتی اگه خواننده ای نباشه يا نوشته ها فقط حس باشن.!

 


 
 
درخت
نویسنده : رزا صدراشكوري - ساعت ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٦/٢
 

 

امان از دست اين بادها که می وزند .در سرم هی هو می کشند هو می کشند .ومن رويش جوانه ها را در تنم حس می کنم و پوسته ها که کنده می شوند.و زمين که کوچک می نمايد.

چقدر اين پوسته ها دردناکند.

حس می کنم درختم و باد که شاخه هايم را نوازش می کند و باران که می شويدم.