سورا

 
 
نویسنده : رزا صدراشكوري - ساعت ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/٩/٢٦
 

بعد از مدتها باز هم چيزی برای گفتن نيست .اما دلم نيومد اينجا سوت و کور بمونه

اين شعرها رو گذاشتم تا بخونين .

 

عاش.....

 

حالا که ميروی برو اما کمی يواش

ای کاش مانده بودی و من با تو با تو کاش

فرقی نمی کند

پس از اين 

هرچه خواستی بر زخمهای کهنه ی قلبم نمک بپاش

ديدم به خواب  قصه مردی شبيه من

شب کوچه وسوسه خون مرگ دلخراش

ديدم زنی شبيه تو تشيع می کنند

تابوت چشمهای مرا روی شانه هاش

زاييد بغض حامله بست ساله ام

يک لب به خنده وا شد ويک لب به ارتعاش

ديگر مرا رها کن ای لکنت لجوج

بگذار تا بگويمش عاش عاش عاش...