سورا

 
 
نویسنده : رزا صدراشكوري - ساعت ۱٠:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱/٢٧
 

 

 

 

شکسته است .باز سنگی افتاد.اینجا معدن است.

پر از سنگهای رنگی.سنگها را جمع می کنم.

دیواری می سازم  بدون رخنه.

حالا سنگت را بیانداز

 


 
 
 
نویسنده : رزا صدراشكوري - ساعت ٩:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱/٢۳
 

 

شکسته ها را می برد

آب باد یاد

می برد

 به آبی بیکران

روی مرز یک نفر کلید در را می زند

شکسته هایم را

رها می کند

می برد

آب باد یاد

روی خاک

شکسته ام را خاک می کنم

تا بروید در تمامی خاکها

 


 
 
مادربزرگ
نویسنده : رزا صدراشكوري - ساعت ٦:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱/۱٥
 

 

بيرون را مه گرفته بود .وآسمان را قرمزی که پنجره ها ان را از پيرمرد می گرفت.و نور بخاريکه قرمز تر بود.

وپيرمرد که چروکيده تکيه داده بود به پشتی و ارزوهايش را به دانه های تسبيح می داد.

و رودها که آرزوهای جوانترها را باخود می بردند.

صدای موذن که بلند شد پيرزن آهی بلند کشيد.خورشيد رفته بود .پيرمرد آرام چشمهای پيرزن را بست.

صدای الله اکبر بود با صدای رود که آرزوهای پيرمرد را می برد