سورا

 
 
نویسنده : رزا صدراشكوري - ساعت ۱۱:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٢/٢٦
 

 
 
 
نویسنده : رزا صدراشكوري - ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٢/۱۳
 

 

حالا که نيستم بخند

به من

و تمام سادگی ها که برايت گذاشتم.


 
 
 
نویسنده : رزا صدراشكوري - ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٢/۱۳
 

 

باورهايت هيچ

باورهايم هيچ

با نگاهت هيچ

با نگاهم هيچ

با خاطره اين خيابانها از من چه خواهی کرد؟؟


 
 
 
نویسنده : رزا صدراشكوري - ساعت ٧:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٢/۱۱
 

 

 

اين روزها دلم خاک گرفته است

کسی در نمی زند

مهمان نا خوانده ای هم به ما سر نمی زند

اين روزها خيال تو آرام گرفته است

در کوچه پس کوچه های دلم جا گرفته است

اين روزها مرا به تو نزديک ميکند

تنها يک نگاه ميان ما فاصله است

نزديک ميشوم نزديک ميشوم

تو سراب ميشوی

اينها همه ميان من و تو فاصله است

 

 

می دونم تکراريه اما لازم بود...برای خودم


 
 
 
نویسنده : رزا صدراشكوري - ساعت ۱٠:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٢/۸
 
 
 
It's so nice
to wake up in the morning
      all alone
    and not have to tell somebody
          you love them
    when you don't love them
      any more.
 
 
R.Brautigan.

 
 
دانه های تسبيح
نویسنده : رزا صدراشكوري - ساعت ٤:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٢/٤
 

 

 

 

از من دوری بسیار دور! اما دیگر معنی ندارد .تا انجا که سیمها را قطع می کنند و ما راهی قرنها پیش می شویم.و دور....

به من نزدیکی تا انجا که  انچه می خواهم از تو می گیرم و شادمانه به انتظار بعدی می نشینم.کاش همیشه چیزی تازه باشد.ابیاری اش کن!

از من دوری انقدر ها که وقتی دستت را دراز می کنی کنارت خالی است...

به من نزدیکی و من همان چیزی خواهم بود که تو می خواهی .بی آنکه بدانم. و بقیه خودم را نگاه می دارم برای روز مبادا؟!.

به من نزدیکی دوری نزدیکی دوری .....دانههای تسبیح من می افتند و حالا یک دانه باقی است . می روم سیمها را وصل کنم.

 

 


 
 
 
نویسنده : رزا صدراشكوري - ساعت ۱۱:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٢/۳
 

تير ماه امسال

 

تکه ای از آسمان خالی است.

دلش شکسته

ابرهايش ريخته اند!

و خورشيد که موزيانه لبخند می زند.


 
 
 
نویسنده : رزا صدراشكوري - ساعت ۸:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٢/۱
 

 

 

 

من خيلي سخاوتمندترم. چرا كه پنجره ها را باز مي كنم. پرده ها را كنار مي زنم و نور را به تو هديه مي كنم و تو چشمهايت را مي مالي. مي بندي و فرياد مي زني. ببند – نگاه هم نمي كني و پنجره فاصله اي مي شود بين ما و من كه سوار نور از پنجره ات مي روم. بيدار كه مي شوي ديگر همه جا تاريك خواهد بود و تو تنها.


 
 
 
نویسنده : رزا صدراشكوري - ساعت ۸:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٢/۱
 

 

 

من اونجا نشسته بودم و گريه مي كردم. و تو هم تو تاريكي نگاه مي كردي.

من گريه مي كردم و تو عصباني هي نگاه مي كردي. نگاه مي كردي اما من ...

من گريه مي كردم و تو عصباني بودي. نگاه مي كردي

من گريه مي كردم ؟ تو نگاه مي كردي !

من گريه مي كردم ؟ تو نگاه مي كردي ؟

تو نگاه مي كردي من ديگه نبودم.

تو تاريكي تو نگاه مي كردي و من فقط يه صدا بودم.

يه صدا بودم و تو ديگه نگاه هم نمي كردي !

عصباني تر چشمهات رو بستي و

تو هم ديگه نبودي