سورا

 
 
نویسنده : رزا صدراشكوري - ساعت ۱٠:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۳/۳۱
 

 

 

مگر بارها نگفته ام برو .خسته ام برو...

_ آقا اجازه ما اینجا نشسته ایم مرادمان را بگیریم.

مرادتان را بگیرید؟! از کی؟ مرادتان چیست؟!!

_آقا اجازه مرادمان را از محبوبمان بگیریم.

برو.محبوتان کجاست؟راه را به اشتباه آمده اید.

آقا اجازه خودتان گفتید همه راهها را می دانید.!جواب همه سوالها را می دانید.

_آقا اجازه امده ایم محبوبمان را اینجا بیابیم.

اخر محبوبتان اینجاست؟!بگرد ÷یدایش می کنی!

_ آقا اجازه یافته ایمش.خود نمی داند و گریزان است ازما.چون می داند که یافته ایمش

به همین دلخوش باش که یافتیش.مالکش باشی از دستش خواهی داد.بگذار همیشه محبوب بماند!!

تعطیل است برو شنبه بیا.

_آقا اجازه محبوبمان گفته که خاطر ما را خیلی می خواهد و جمعه ها به اینجا میاید.!!

تعطیل است اقا

تعطیل است آقا

تعطیل


 
 
 
نویسنده : رزا صدراشكوري - ساعت ۱٠:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۳/۳۱
 

 

 

من از سفرهای بسیاری باز می گردم.

از خیابانهایی که کودکان کثیفش دعاهایشان را بر من نفرین میکردند.

از مکانهایی که انسانها ازپشت پلکهایبسته شان هم خشمگین بودند.

و من هنوز به امید دل بسته بودم..

که وقت رسیدن دنیایم را باز پس گیرم.

به کویر نرفتم .مثل بقیه آرزوهایم مانده ته دفترچه که خاک بخورد.

خاکی رسیدم .اما دنیایم را نیافتم .میان بقیه دنیاها گم بود

نیافتمش!!!!

 


 
 
 
نویسنده : رزا صدراشكوري - ساعت ٦:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۳/۱٧
 

 

مرا يارای اين نيست که باکلامی يادش کنم.جز کلام خودش.و اين نيمه خرداد و گرما و داغ و...:

 

اين بار نمی دانم سفر چه معناييست

در خويش مرور زيبايی

آرام احساس تنهايی

سفر را کاش نبود پايانی

سفری که می روم به خو شحالی

با تصوير و صدای قداستها

ز بازماندگان تشنه آزادی

(انوشيروان صدر اشکوری)


 
 
 
نویسنده : رزا صدراشكوري - ساعت ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۳/۱٧
 

 

حالا ديگر خوب می دانم

من و تو

هميشه عاشق خواهيم ماند

خوب می دانم

حتی اگر نباشی و هنوز....

نمی دانم کجای اين خاک سفره ای باز است.

اما خوب ميدانم

زمان هم خوب ميداند

که ما هنوز عاشقيم

حتی اگر سرپناهی برای جولانش نباشد

کولی وار عاشقيم

کولی وار

کولی وار


 
 
تارهای عنکبوت
نویسنده : رزا صدراشكوري - ساعت ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۳/۱٠
 

 

به .....بخاطر پاره کردن تارهای عنکبوتش

 

هوا اونقدی تاریک نبود که چشم چشم رو نبینه .نور تیرهای چراغ برق یه کمای هاشور زده بود تو اتاق و می شد توش تمام ذرات خاکستری هوا رو دید.

متولد که شده بود هوا روشن بود .حالا تا الان تونسته بود یاد بگیره چطوری زندگی کنه یا نه؟ اینو هیچکی نمی دونه حتی خودش!

اما فکر می کرد می تونه .خوب این اولین قدم بود .ما ادمهام گاهی اینطوری هستیم.اره ایم کوچولوی تازه متولد شده ما فکر کنم از تو تخمش صبح بیرون زده بود.و حالا وقتش بود که یه تار حسابی بتنه و بره توش چرت بزنه.

نور فلورسنت مغازه های بیرون که تو اتاق چشمک میزد .شاید گاهی کمکش می کرد که بهتره تار کجا باشه.

اما زیاد فکر نکرد.

کنار پنجره یه ستون دید و شروع کرد می نواخت و می نواخت و می نواخت من که میگم حسش مثل کسی بود که ویولون میزد.نرسیدم از خودش بپرسم.طفلی

به کجا ختم شده بود سر و ته این تار داستانی داره .از ستون که شروع کرده بود تا یه جایی که نمی دونست کجاست فقط سخت بود و پر از مو به دیه چیزی شبیه به کوه بود فکر کنم و بعد هم صدایی مثل خر خر

طفلکی خسته مونده وسطهای تارش خوابش برد به هوای اینکه صبح از کنار این پنجره چندتا پشه تپل مپل شکار کنه یا شاید شاید یه پروانه!

دیدی این روزها اصلا یه دونه اش هم نیست.

خورشید که داشتکم کم قرمز می شد نورش و می پاشید پای همون ستونه.یه چیزایی داشت معلوم میشد.؟!

از ستون که نور خورد تو صورت حیون کوچولو یه چیزایی دید یه تخت بود ... همه چیز هنوز قرمز بود

حیون کوچو هنوز نمی دونست که رو صورت یه آدم تار تنیده .اینم از ناشیگریش بود یا بد شانسیش پای شما.!

دلش می خواست خورشید عقب عقب بره اما کی دیده؟حتی اگر غیر ممکن هم غیر ممکن باشه هیچکی ندیده که بشه!

 

1_بر اساس رمانتیسیسم:ادمی که تو تارش بود چشم باز میکنه لرزش حیون بیچاره رو می بینی دلش می سوزه و بعد اروم حیونو می زاره کنار پنجره

2_رئالیسم:ادمی که تو تارش بود صبح که میاد از خواب پاشه همچین که کش و قوس گربه ای میده تار پاره میشه و حیونم نمی دونم کجا می افته؟

3_این دیگه نمی دونم چه سبکیه:که عنکبوته اون ادمی که تو تار عنکبوته حالا کی کیو شکار میکنه ؟

4_بر عهده شما

 

 


 
 
 
نویسنده : رزا صدراشكوري - ساعت ۱٠:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۳/۸
 

 

جاده هايی که مرا به تو نمی رسانند بسيارند

و راههايی که به تو نمی رسند سراب

دنياهای پر از خورشيد

مملو از سراب

خورشيد تو کجاست


 
 
 
نویسنده : رزا صدراشكوري - ساعت ۱٠:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۳/۸
 

 

گاهی وقتها چقدر درگير دنياهای توام.مرزش را حس نمی کنم .وارد می شوم و کودکانه جست وخيز ميکنم.وکنجکاويهای کودکانه ام را با ولع می بلعم.و ناگهان برقها خاموش می شود .کابوس شبها کودکی را می ترساند و ناشيانه به در و ديوار می خورم.و تو که بی صدا بيرونم ميکنی.تا فرصتی ديگر خورشيد بتابد . پنجره اتاقت را باز کنی!


 
 
بی صدا
نویسنده : رزا صدراشكوري - ساعت ۱٠:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۳/۸
 

 

بی صدا به تنهايی من پا می گذاری

گاه رفتن

صدای قدمهايت

گوش دنيايم را کر می کند....


 
 
درخت ترشک
نویسنده : رزا صدراشكوري - ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۳/٦
 

صدای سم اسب ها آشنا باران یه شلاقی ورس دره اینم ببو زندگی  ای وچه کله من  عقل دنه آخ خدا جانه    ..

 

دور کلبه رو مه گرفته بود.  اونقدر غلیظ وسنگین  که تشخیص نمی دادی روزه یا شب

 

پیر زن غرغرکنان توی اتاق راه می رفت گاهی هم سری به قابلمه روی علا الدین وسط اتاق                                                                                                                              می انداخت و با قاشق حلبی همش می زد . روی هم رفته که نگاه می کردی اتاق تمیز و قدیمی بود  

دورتا دور اتاق تا لبه تاقچه ها با پارچه گل گلی رنگارنگی کادو گرفته بود و کاهگل های خونه هم                                                                                                                            . معلوم بود.که تازه است . گو شه اتاق رختخواب ها بودند که توی چادر شب پیچیده شده بودند

 

و کلی پارچه و نخ که گوشه اتاق بود .........پیرزن صدا کرد گیلان . گیلان  تو کوین دری؟       

 

بیرون سرما بیداد کونه لاکو بیه دورین .......گیلان اما چشم دوخته بود به نور فانوسی  که

انور چپر به انتظارش بود

 

   

اما دل مادر رو نشکوند درو بست و کنار چادر شب فرورفت تو نقش گلدوزی ها  به امید فانوس پشت چپر !

پیرزن رو دلشوره کم کم فرا می گرفت می دونست  حتمی یه هفته این راه لعنتی بسته می شه

 

این پسر سر به هوا هم راه به خونه نداره  نگران خو دش نبود همه ی حواسش به گیلان بود  ...

 

آروم نمی گرفت . از وقتی این پسره این دورو برها بود  دل پیرزن هزار راه می رفت.  نکنه جوونی کنند  . آبروی اونها بره و آخر سر هم این پسره خون هر دو شونو بریزه .....تو دلش طوفان ..باد هم روی حلبی ها داشت خودشو می کشت   امانشونو بریده بود   از تو طویله صدای حیونهای زبون بسته بود  که شب و به کام گیلان و  پیرزن تلخ کرده بود

 

با بی حوصلگی بساط شام رو چید و دیگ رو از رو علا الدین گذاشت وسط سفره دل دماغ نداشت  گیلان هم یک کلام حرف نمی زد آروم سفره رو جم کرد وجای پرزن رو پهن کرد

و رفت سراغ گال و بته های خیال خودش  ..پیززن خزید توی رختخواب و لحاف رو سرش کشید  اما خواب به چشماش نمی اومد  دلش هم آروم نداشت گیلان انگار صداش  از دور دستها

 می اومد  آروم گفت :عباس بوته که ای فصل محصول هیچی امه دس نیته. مو نوم می پر رو نزم

تافصل دیگه که امه محصول هگیرم هه خواستگاری . شاید هم بتونه ارباب خونه کار بونه ایطوری زوتر هه. پیرزن زیر لب غرغر می کرد. گفت :مردم دهنه که مو دبوسته منم مردم چی گون . بگو ای دور وران نگرده مخصوصا وقتی که تی برار نیسه . 

 

صدای پای اسبها از دور توی رگبار و باد می اومد وپیرزن پرید پلاستیکی که گوشه در آویزان بود برداشت بر سر گذاشت  گفت حتما یوسف مار او کتری بنن علاالدین سر حتما یخ بزه .  آروم کنار در رفت درو که باز کرد  سوز باد پیچد تو اتاق اما نبود   سوارها که نزد یک شدن پیرزن ترسید  ما ت موند .