سورا

 
 
نویسنده : رزا صدراشكوري - ساعت ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٦/۱٩
 

خانه يعني مي توان دلتنگ شد

مي توان روي ترمه اش هي رنگ شد

خانه يعني

مي تواني گم شوي توي هر قابي كه آويز شد

خانه يعني مي تواني هي زوق را

 از ميان جعبه هاي كهنه ات بيرون كشي

مي تواني روي پاي خسته مادر كودكي را يادآور شوي

يا اگر دلتنگ بودي

روي صندلي پدر فرياد شي

خانه يعني

بوي مادر وقت خواب

يا صدايي كه زنگ است بر اتاق

خانه يعني

آبي باران روي شيروان

يا صداي گربه اي توي حياط

خيسي بچه هاي مدرسه

خانه يعني

خانه يعني

اين همه دنياي من

يك بغل خواب شيرين توي تخت

يك بغل معني كزان من رويده است

خانه يعني

معني زندگي

.

 

 

 


 
 
 
نویسنده : رزا صدراشكوري - ساعت ٩:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٦/۱۳
 

برای عزیزترینم

میان من و تو دیواری است کهن

که

شیطنتهای کودکی از رخنه هایش

رسوخ می کند

به زندگی


 
 
 
نویسنده : رزا صدراشكوري - ساعت ٩:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٦/۱٢
 

براي نقاب جديد بهرام

وقتي مرگ نقابش را بر چهره پدر كشيد سفيد بود .سفيد بود و مي درخشيد.آنچنان بر چهره اش نشسته بود كه خيال عوض شدن نداشت و همه نقاب جديدش را تبريك مي گفتند وآرام آرام اشك مي ريختند.

من كه در تابستان روياي چهار شنبه سوري را مي ديدم ( زرديه من از تو سرخي تو از من،سرخي تو از من زردي من از تو، سفيدي من از تو سياهي تو از من ،سياهي من از تو سفيدي تو از من و رنگها كه درهم مي رفتند.)

وقتي زمين لرزيد و هر چه با خود آورده بود برد.

نقابهاي بسياري بر چهره ها نشست .ديگر كسي تبريك نمي گفت و آرام نمي گريست صداي شيون بود با ناله هاي باد كه در خاكستري كوير مي پيچيد و او كه در ستيز با نقاب جديدش ناله ميزد.

وپيروزمندانه سياهي زندگي تنها را برگزيد .خيال ماندن داشت يا تنها جدال با تغييري جديد؟

از ستيز پيروزمندانه اش شواليه اي شد براي نجات مدالي حلبي بر سينه اش ناجي سيل عظيم بي پناهان

اينبارنقاب جديد بر او پيروز شد و خاك بر او چيره.