سورا

 
غریبه ماندم
نویسنده : رزا صدراشكوري - ساعت ۱۱:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/٢٢
 
رد پاهایت را پاک می کنم که کسی پیدایت نکند .می ترسم تورا با خود ببرند و من درون صندوق قدیمی مادر بزرگ عطر تنت را رابلای لباسهایم می پیچم از ترس اینکه یپدایت کنند .مثل گوشواره های خاله لیلا بخند حالا بلند تر بخند بخند حالا بگذار من هم بخندم بلند بلند بلندو در تو بپیچم که ذوب شویم و کسی پیدایمان نکند
 
 
ترنه17
نویسنده : رزا صدراشكوري - ساعت ۱٢:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/۱٧
 


ما همیشه منتظر بهانه ایم ,منظورم ما ادمها است .کمتر پیش میاد که بدون بهانه دنبال چیزی برویم. برای ماندن برای رفتن برای دوست داشتن و نداشتن به دنبال بهانه می گردیم .چون نمی دونیم می خواهیم یا نمی خواهیم و هروله بین این دو است که ما را گرفتار روز مرگی و داستان تقدیر و سرنوشت می سازد .حال دریغ که انسان را بزرگ خلق کرده است .بزرگ تا بسازد انچه در اندیشه دارد .حالا که بهانه تمام می شوند چه حس بدی است باید بنشینی تا بهانه ها بیایند سراغ تو .حتی وقتی این چنین دلم می خواهد که بروم و سوار قطار بشوم و جایی ان دورتر ها ترنه ام را بزرگ کنم که دست هیچ کسی به ما نرسد طوفان می شود و من چرا می لرزم ؟!و مصمم نیستم .و این مرا می ترساند چون وقتی می روی و این چنین می روی باید خیلی چیزها را به جان بخری آب هم خطر می کند که جریان می یابد اما همه انها آبشارهای زیبا نمی شوند بعضی هاشان گیر می کنند میان راهها و مرداب می شوند.شب طولانی می شود کش م یآید و بی خوابی مرا رها نمی کند و ترس ,ترس و من آزادی ام را به ترس نمی دهم و خواب هم نمی آید.

به ترنهام نگاه می کنم که امشب بی تکلف لخت خوابانده امش تا تجربه کند رهایی را مادر فردا کلی شاکی می شود از تشکچه خیس ....

ما برای رهایی به هم محتاج شده ایم .خوب فکر می کنم چرا زندگی مثل   


 
 
ترنه 16
نویسنده : رزا صدراشكوري - ساعت ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/٤
 

روزهای آخر سال است و همه جا شلوغ بوی سالی نو همراه با گذشتن از مرزهای زمستان تبی به راه انداخته و من دلم می خواهد چرخی بزنم میان این شلوغی.وسط شلوغی که باشی انها تورا باخود می برند هر جا که بخواهند و من دلم لک زده برای حیاط مسجد شاه با ان انگشتر فروشهای کنار حوض و خنزرپنزری های کنار دالانهای اجری اش .هر چه فکر کردم چیزی نمی خواستم اما بهانه همیشه هست وقتی اراده دوست داشتن پشتش باشد.بوی کهنگی اینجا میان اجرها و کاشی های شکسته گیر کرده و من دلم برای کچ بریهای شکسته می سوزد .یادت هست تو این همه عاشق نو بودی و آینده من این همه عاشق گذشته و کاشی و عطیقه حالا که علم با چنین سرعتی حرکت می کند فاصله میانمان را چه تند تند ورق می زند و قرنها قرنها میانمان قرار می گیرند.گاری ها راه خودشان را می روند انگار  تورا نمی بینند اما تونم یتوانی آنها را نادیده بگیری چون نتیجه له شدن است .حالا همه این گاری ها پلاک دارند و تمدن جدید به این کوچه پس کوچه های تنگ و قدیمی هم رسوخ کرده مثل همیشه نصف و نیمه ...بوی عود می پیچد و من و تورا به هم وصل می کند و من گیج بو به نورهای سقف می نگرم و شادی کوچکم را سیمهای به هم گره خورده وحلبهای وصل و پینه زده سقف در هم می کند .عود می خرم اما چه زود پشیمانم مادر بویش را دوست ندارد. شمع می خرم برای اتاقم .یادت هست اخرین بار نبودنت تمام اتاق را پر از شمع کرده بودم و مادر فکر کرده بود انجا را به اتش کشیده ام شمعها تا صبح روی صندوق قدیمی مادر بزرگ سوخته بودند...به شمعها نگاه میکردم که زنی سرتاپا سیاه پوش بد حجابی ام را تذکر دادو من تازه دیدم وشندیم صدایی از بلندگو مردان بازار را تشویق می کرد به امر به معروف و... او بهتر می دانست که خیلی هایشان چندین خانه دارند... و گوششان که به صدای ارام و دلنشینی آشنا شود از همه چیزشان دست می شویند.روسری ام را جلو می کشم با عیدی هایی که خریده ام وسوسه می شود نوروز زودتر برسد هرچند که همیشه وقت سال تحویل دلم می گیرد و اشکهایم امانم را میگیرند ... اما هرسال بیشتر دوستش می دارم این غم تحویل سال نو را که پدر پولهای نو را لای کتاب گیلان نامه میگذاشت وقتی شمع روشن می کردیم اشک می ریخت و ....مادر خانه تکانی را شروع نکرده نمی دانم مراعات من وترنه را می کند یا دل و دماغ سال نو را ندارد .می دانی که راضیکردن متولدین اسفند چقدر سخت است و من هنوز برایش هدیه ای نخریده ام که بدانم خوشحالش می کند .برای ترنه کفش خریده ام از همانها که وقتی راه برود جیغ جیغ صدا بدهد وقند توی دل هر کسی آب کند .شاید بهتر باشد اول پاهایش را محکم کند بعد بالهایش را به زمین که نزدیکتر باشد خیال من هم آرامتر است. مادرها هم خودخواهی خودشان را دارند مگه نه؟به خانه که می رسم همه آرام حرف می زنند معلوم است این دخترک را به سختی خوابانده اند که بلند تر از صدای بال فرشته ها حرف نمی زنند. من هم انقدر راه رفته ام که پاهایم ورم کرده اما کیسه های رنگی پر از ذوق سالی جدید است. امروز مادر مثل اینکه خانه تکانی را آغاز کرده بیرون در پر از کیسه و جعبه است. ارام ارام وارد اتاق می شوم هنوز خوابیده و انگشت شصتش هم همچنان می مکد اما اتاق چه خالی و سرد است .مادر همه یادگاری هایت را جمع کرده ؟! مادرها همیشه نگرانند.فکر می کند آنها مرا ازآینده باز می دارد ،اما نمی داند انها قسمتی از گذشته ترنه ام است .پس آن پاکتها وآشغالها... بالاخره مادر کار خودش را کرد.می گوید : نگه داشتن ترنه بس نبود که چی؟ می دانی چند سال بعد می تواند اورا بگیرد و تو دوباره باید بنشینی و غصه بخوری .که چی اینها را نگه داشتی !می دانی که می تواند .و من معنی توانستن راخوب می دانم....مادر مادر فرار می کنم .می روم جایی دور که نتوانید این یکی را از من بگیرید . مادر من دلم خالی است خالی خالی .قلبم را به او دادم و پسش نگرفتم جایش خالی است حالا بگو سنگ بیاندازند پرش کنند که دیگر نلرزد که دیگر نشکند که دیگر صدای تپیدنش به گوشی نرسد ما می رویم .شاید به جایی دور دست .میان آلاچیقهای ترکمن صحرا؟ نه انجا به تو نزدیک است .بوی تورا می دهد.میان عشایر شاید ،ترنه ام را میان چادرهای عشایر بزرگ می کنم به جای چادر سرخپوستی تو .وحشی وحشی آنجا به بالهایش هم افتخار خواهد کرد .مادر من فرار نمی کنم راه خودم را می روم آنجاها که جای پای من است .نگران من نباش او هرگز به دنبال من نمی گردد .همین که قلبم را دارد برایش کافی است.