سورا

 
 
نویسنده : رزا صدراشكوري - ساعت ٩:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٢/۱۱
 
کنار پنجره شهر زیر سایه های بارون خط خطی می شد ، نور چراغهای نئونی پخش می شد و همه چیز محو بود . مه گرفته شیرین کنار پنجره ایستاده بود ، این روزها همه چیز رو با خود خود زندگی مقایسه می کرد . محسن همیشه بهش می گفت اینها خود خود زندگی اند
اما....
حالا مرد سخنرانش ارام در تخت خوابیده بود از گوشه پنجره که ایستاده بود می تونست اون رو از لای در ببینه که چطور مثل بچه ها خواب بود ، اتاق تاریک بود جز نور مانیتورکه مثل مهمون ناخوانده خودشو هل داده بود تو اتاق.
و بهم ریختگی اتاق رو به رخ می کشید . اروم از کنار پنجره نشست پشت مونیتور و شروع کرد به نوشتن .لازم بود این کوچولو که شبها آرامش رو ازش گرفته بود و 
اونویاد جونی هاش انداخته بود که چطور تا نیمه های شب بیدار بود باز این نور مونیتور بود که باهاش بود فقط اون وقتها محسن هم بیدار بود و دور و حالا لازم بود
 بدونه که دنیایی که قراره واردش بشه چه شکلیه ؟ چه احساس خودخواهانه ای که باچشمهای من ببینه !
اما شاید الان دیدن با چشمهای من بهتر از ندیدن باشه ؟
محسن همیشه گفته بود هر چیز به موقع اش اتفاق می افته .اگر لازم باشه الان نبینه پس نباید ببینه ؟...
دلش یهو تنگ شده واسه محسن ، چطور یهو حس کرد چقدر تنها شده و...
صبح باید به محسن می گقت که مسافری قراره خلوتهای شبانه اونها رو مهمون باشه و راهشو بگیره بیاد تا شاید روزی بشه یکی از اون دوتا ..اما چه جوریش
دلش می خواست یه جوری خوب باشه. غروب وقتی هر دو از سر کار بر می گشتن بهانه کردیاد روزهای خوب و عاشقانشون کنن و یه سری رفتن کافه 35 
جای همیشگی ، بارون می بارید و کلی سوژه پیدا کردند واسه خندیدن و ذوق کردن .صدای باورن .. کاش می شد دوتایی زیر بارون می دودیم ..
اونقدر تند تند گفت که خودش هم نشنید چی گفته و بعد با مکث قهوه اش رو دست گرفت و مز مزه کرد.
محسن خندید ....
قند تو دلش آب شد خدا رو شکر که اون هم از این اتفاق خوشحاله
_ دوستش داری؟
معلومه و کلی هم ذوق دارم برای هر چیزی.. چه حس خوبیه ِانسانی خلق می شه بزرگ شدنش .......
...
_ هیچ فکر کردی همونقدر که این  اتفاق خوبه ممکنه بد هم باشه ؟
شاید اصلاً اون دوست نداشته باشه که بیاد به دنیای ما بیاد و یا اصلا زندگی کنه ؟ تو می تونی درک کنی اگه نخواد مثل من و یا تو زندگی کنه؟ نخواد بمیره ؟ یا محکوممون کنه ؟ می تونی درک کنی؟
..باز هم شروع کردی آخه چرا اینقدر منفی اینقدر بد؟ به قول تو دنیای ما زشته اما حالا که زشته چرا ما با تفکرات خودمون زیباش نکنیم؟
اگه تو تصمیم گرفتی خوب حتماً به این نتیجه رسیدی دیگه.
دوست داشتم تو هم حس خوبی داشته باشی. 
دارم چون تو خوشحال می کنه اما دنیا روی حس ما نمی گرده ..بریم دیگه
مثل همیشه حرفها در جاهایی نا معلوم تو هوا پخش شد...
شب دوباره بارون داستان تنهایی ادمها رو خط خطی می کرد و ناخن می کشیدروی سیاهی شب. شیرین کنار پنجره و محسن خواب بود.
من به دنیای دوتایی خودمون تکیه دادم کوچولوچرا همنه چیز فقط می تونه دوتایی باشه ؟حالا که می خواد 3 تایی بشه یه جوری ناموزونه تعادل نداره وگاهی دلت 
 نمی خواد چیزی تموم بشه. حس اینکه تموم بشه تو رو می ترسونه . دوباره شروع کردم که برات بنویسم درسهای زندگی ... حالا که بیشتر و بیشتر به من نزدیک می شی وقتی بیای به این دنیا باز من چیزی رو از دست می دم و تو هم شاید .... به محسن فکر می کنم یعنی اون دوست نداشت بدنیا بیاد تا این همه تجربه ، عشق ، زندگی ..کار ..زیبایی و زشتی رو ببینه ؟
کوچولوی من از حالا باید غصه ها و دردهای دنیا رو وزن کنه اگه نخواست بیاد من اصرار نمی کنم باشه قول می دم ..
....................................
حالا دونه های پنبه ای برف جاشونودادن به دونه های باران  دونه های برف اسفالت رو سفید می کرد .و تو سیاهی شب چون نوعروسی خود نمایی می کرد.
 شکم گنده دیگه نمی ذاره به پنجره بچشبم خنده داره مگه نه !؟
منم هنوز با این سیمها وصلم به دنیای بیرون ، مجازی ، واقعی و توهم با اون سیمها وصل شدی به من...
گوش بده این چندمین باره که گوش دادیم به این صدا که روزی عاشقش بودم ..یعنی حالا نیستم..؟
صدایی که ارامشم بود...
: من رفتم چون نمی خواستم شادی کوچک بچه گانه ات رو بگیرم وقتی در داشتن موجود کوچکی که شاید خودش هم نخواهد این چنین اصرار داری و برای حبس کردنش شادی، من هیچ نمی گویم میروم چون در شادی ات سهیم نیستم و متقاعد کردن تو را هم نمی خواهم ما هر کدام حق داریم دنیایمان را بسازیم و انقدر عاقل و صاحب اندیشه هستیم که اندیشه های هم را احترام بگذاریم
.... اما بدان که همیشه دوستت دارم.....
می بینی کوچولوی من در دنیایی که من کسی را محتاجم برای مرهم زخمهایم تو چگونه می خواهی پا بگذاری تمدن چیزی جز از بین بردن بسیاری از تعهد ها در دنیای سوم من چیزی به ارمغان نیاورده و انسانها تعهدات اخلاقی و احساسیشان
رامی فروشند بی بهایی ارزان
تمدن در دنیای سوم من
فقط گذاشته انسانها از کنار عقاید هم بگذرند نه اینکه انها را به چالش بخوانند و نتیجه ای بیابند...
نکنه من اونقدر خودخواه شدم که زیادی به داشتند اصرار کردم؟
و تو از حالا باید تنهایی را بیاموزی می بینی کوچولو برای داشتن هر چیزی باید جنگید.  دنیا هیچگاه بسوی صلح نمی رود وقتی برا ی داشتن تو هم باید جنگید ..
وقتی باید توضیح بدهی دنیا انقدر بزرگ هست که همه می توانند کنار هم باشند . و این ما هستیم که به دنبال پله ها می گردیم برای رسیدن به آسمان .حال اینکه من عاشق ریشه هام عاشق خاک ..اگر خاکی لایق زایش باشد می ماند با ریشه هایی بارور در ان و گرنه بادها جابجایش می کنند .. دستانم را حس می کنی .. حالا که سر انگشتانم از تنهایی سرد شده اند . دستان بی گناه کوچک تو آیا تاب می اورد رنج تنهایی های من و تورا ...
آغوشم یخ زده درگیرآرزوها و خودخواهی های خود شدم یا بی قضاوت در مبحس افتاده ام ، محبس اندیشه های خودم یا او که رفت .چگونه دوستم خواهدداشت
راست می گفت دنیا بر مدار روزها و رویاهای خود می چرخد و گاهی با ما هم اوا می شود.
وقتی روزی هزاران انسان برای صلح می جنگند همان بهتر که تو نباشی حالا دیگر
 کسی قرار نیست حبس شود تو هم ازادی که تنها نباشی که نبینی چیزهایی که من برایت می خواستم و ساخته نشد.
اری اری
این خانه از پای بست ویران است
کوچولو
شاید با تو دوباره خودم را مرور می کردم به زیبایی هایت بیشتر می رسیدم اما حالا تو را رها می کنم مثل خیلی از خواسته هایم از تو هم فرار می کنم .نه من تاب نمی اورم روزی را که تو تنها بمانی من از پس این روزها بر می آیم ....

.......................
صدا تو سکوت اتاق می پیچید : چی کار کردی ؟ می دونستم اونقدر دوستم داری که بخاطر من این کار رو می کنی...
دنیا می گشت و می گشت و می گشت و نور سفید اتاق سفید بوی الکل توی دماغش می سوخت
و چشمهای محسن که بهش خیره بود
چقدر دلش برای اون چشمها تنگ شده بود و دستانش که پیشانی اش را لمس می کرد
....اما دنیا هنوز داشت می گشت و می گشت ....
اومده بود که اونو ببره دوباره پشت اون پنجره پر از بارون که دوباره خاطره های کوچولوی نادیده اش رو خواب ببینه. یعنی اون فکر می کرد همه چیز مثل قبل شده و اون مزاحم کوچو لو هم .......
دنیا می گشت و می گشت .....
محسن
محسن
محسن
شوق بود تو چشمهای محسن .....
اما اون نمی دونست ما دوتایی شبهایی فراموش نشدنی رو با هم گذرونیدم و ...
برو برو
بذار منم برم
من نخواستم اون بیاد به این دنیا چون هیچ کس جز من اونو نخواست. نخواستم بیاد که شریک تنهاییم باشه می خواستم بهش زندگی بدم و هزار چیز زیبا اما دیدم اومدنش میشه فقط همدم من بودن و این خودخواهیه
تو اونو نخواستی منم نخواستم اما این دوتا یکی نیست
و تو منم نخواستی با وجود اون
حالا منم می رم
تو هم برو
اما بدون که همیشه دوستت دارم
......
دنیا می شگت
صدای پاهای محسن که کشیده میشد روی کف
محسن
بله
چراغ هارو خاموش کن
من به شب بیشتر عادت دارم
بدرود