سورا

 
 
نویسنده : رزا صدراشكوري - ساعت ۱۱:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٤/٢٢
 

حالا دیگر چه اهمیت دارد آسمان آبی باشد یا خاکستری

دریا آفتابی باشد یا طوفانی

وقتی تمامی زمین سرزمین من است

و من

تنهایم

اینجا تنم کویر گشته و تو سراب

بگذار به گونهایی که باد می آورد دلخوش نباشم

می خواهم اینجا را محدوده محافظت شده اعلام کنم

بدون هیچ توریست و گربه ای

می دانی گربه ها اعصا بم را به هم می ریزند و

انسانها....

بگذار فقط بخزند بر تنم تا فقط حس کنم که زنده ام

شاید دوباره کشف شوم...


 
 
 
نویسنده : رزا صدراشكوري - ساعت ٩:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٤/۱٧
 

قلبم به اسارت عشقت

دچار است

آنچنان

کاش روحم را جا دهی

مگر نه آنکه هر انسان دنیایی  است با مرزهای لایتناهی

بیا ومرزهایمان را یکی کنیم

شنیده ام که خورشید پیر شده

به عشق زمین یخ زده را بارور کنیم

کافی است تو چشم به چشمان من بسپاری

همین لحظه را اعتماد کنیم

من به گرمای دستانت  تو تن به شوراب بارانم

برای زمین مادری کنیم

هرچند که خورشید هم پیر باشد

به جرعه ای جوانش کنیم


 
 
 
نویسنده : رزا صدراشكوري - ساعت ۳:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٤/۸
 
مدتهاست غزال تیز پای رفتن انتظارم را می کشد
و من زنجیر عشق شدم و اینجا مانده ام
به پاهای عاطفه و تفکر و عقل ماندن تاب من را ندارد و زمین بی قراری می کند می لرزم
از شرجی تابستان که تب الوده ملحفه های تختم شده می لرزم
این بار لرزش از درون زمین فریاد می کند و مرا می خواند و کاش من هم درخت پرتقال کوچک شیرینی می داشتم تا بدانم همیشه ریشه خواهد داشت .
برای انها می نویسم که در تن تب دار تابستانی اینگونه دستانم را فشردند تا تحمل این سنگینی تنهایی برایم راحتتر باشد
شاید حالا هیچ کدامشان نباشند اما پرده های مه گرفته چشمهایم ضبتشان کرده و خاطره هایشان هر تابستان یکی یکی رژه می روند که خودم را بخاطر بیاورم
چه انها که هستند و چه انها که رفتند
انگار همین دیروز بود که همه مان واقعیت را از مجاز قی کردیم و ارام گرفتیم کنار هم و زندگی جریان بودن و نبودن و جنگیدن و تفکر است و ما زندگی کردیم
بارها رفتیم وامدیم
به افرینم به تمامی سکوت که چشمهایش فریادی است از شنیدن سکوتهای من
به لاله ام به دستان کوچک و لزرانش برای همه ثانیه های تنهایی ام
به سارا برای همه عکسها و چشمهایش که چه بی تاب شانه هایش هستم
به رضا به او که عزیزانش را با من شریک شد تا تابستان تب دار مرا از پا نیاندازد به خاطره های سالهای دور هزارپا بودنش
به لیلا به ماندانا به مهدی، پویا ، رضا ، سهیل ، داریوش ، علی ، رباب، سینا ، ....
که لحظاتی در این دینای مجازی و حقیقی مرا تاب اوردند
اما من نازکتر از انم که نشکنم اما بدانید ریشه دوانده ام و ریشه هایم انجا مانده شاید به امیدی دوباره برای جوانه زندن شاید هم نه
غزال خداحافظی انتظار می کشد
و خاک بی تابی می کند
و دختر دریا ارامتر از همیشه است مطمئن باشید
ارام ارام ارام
به رشته کوههای البرز می پیوندم که حصارم باشند تا بلکه درخت شوم و باز گردم
به قله هایش تا هم تنهایی ازارم ندهد هم نظارتان کنم هنگام دلتنگی
و بدانید که همچنان دوستتان می دارم حتی اگر نباشم
و بدرود
و بدرود
و غزال من حالا چه زیباتر شده

 
 
 
نویسنده : رزا صدراشكوري - ساعت ۸:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٤/٢
 

به لحظه های تب دار تابستان

می بینی

فصلهایمان چه با تفاوت آغاز می شوند . وقتی همه انتظار بهار را می کشیدند ما آغاز کردیم . هنوز زمستان بود .

تابستان پر التهاب و شرجی .حالا نفس بریده ام .تن ملحفه ها تب دار است چیزی می سوزد و تو پشت به منی .من انتظار پاییز می کشم تا صدای آمدنت را برگ ها فریاد کنند .زمستان بی تاب آغوشت می شود

 برای زایش . برای جوانه زدن اشکهایم بی همراهیت کم می آورد.....