سورا

 
روز
نویسنده : رزا صدراشكوري - ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٦/٢٢
 
بودی و اینگونه سرودی مرا
پر اضطراب ثانیه هایم
ساعت شنی را نمی توانیم نگاه داریم / وقتی خورشید اینچنین بی امان طلوع می کند /پرده های اتاق را کشیده ام /امان از ناقوسهای بی هنگام/
اینجا همه چیز می میرد /و شماطه ها که همچنان کار می کنند/
بی تابی می کند/ بالهای خونینش
آویزان است
ساعت12 ضربه می نوازد
رویاها هم به فریاد نمی رسند
بخواب
خورشید که طلوع کند ساعت شنی بر می گردد
امید ی که از گوشه پنجره سرک می شکد گرمم نمی کند
و خورشید دیگر طلوع نکرد
ساعت شنی همچنان می رفت و شماطه ها به کار...
تیک تاک تیک تاک

 
 
ترس
نویسنده : رزا صدراشكوري - ساعت ۱:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٦/٢٠
 

دلخوشی این روزهایم را ترس به مسلخ می برد.

تا افعی های مانده در اعماق وجودش ببلعند و بزرگ و بزرگتر شوند .

من اینگونه ام: انسانی ته کشیده از قرون گذشته در توری زیبای مدرنیته

ذره ذره می چکم

آرزو سهم کوچک دنیا است

و این روزها خدایگان سرشان شلوغ است

ترس آرامم نمیگذارد

ریسمانها خیالی بیش نیستند

باید عبور کرد

من هی ریز می شوم

ریز ریزمی شوم

دردی حس نمی کنم این بار افعی ها قلبم را نشانه رفته اند

و ترس مرا بر دیوار جای گذاشته


 
 
 
نویسنده : رزا صدراشكوري - ساعت ۱:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٦/٢٠
 

ایجا باران باریده

کسی سفر رفته شاید و جاده هادلتنگند

اینجا مه گرفته

پشت مه کسی صدا می کند

سرد و مه گرفته پنجره اتاق می لرزد

صدایم کن

تا کابوسها مرابا خود نبرده اند