سورا

 
زندگی مزخرف دوست داشتنی
نویسنده : رزا صدراشكوري - ساعت ٢:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۸/٦
 

زندگي مزخرف دوست داشتني

همه ما گاه گاهي فارغ از روزمرگي به آنچه بر ما مي گذرد مي انديشيم .

زندگي

با همه بدي ها وخوبي هايش تا به حال شده ازش بگذرين؟!!

اصلاً زندگي چيه هروله بين  بودن و نبودن ٰ تلاش براي رسيدن ٰ شادي براي داشتن و غصه براي نداشتن  و ..... آنچه ارزش و ضد ارزش است .حتما براي همه ما تعاريف مختلفي داره ولي گاهي اونقدر قدرتمون تحليل مي ره که واسمون مزخرف مي شه  اما يه مزخرف دوست داشتني منتظريم به کوچک ترين چيزي دل خوش کنيم تا ادامه اش بديم.يادمه خيلي وقتها پيش مثل همه اونهايي که وقتي درسشون تموم ميشه فکر مي کنن دنيا رو فتح کردن وحالا بايد حقشون رو بگيرن روزهاي خوب جونيم رو يکي يکي شب مي کردم  و غر  هم مي زدم .دوستي بهم گفت چته؟ گفتم نمي دونم دنبال چي بايد بگردم هيچ هدفي ندارم .خنديد و گفت : اونقدر دنيال هدف گشتي که حال رو هم از دست دادي .فکر مي کنم خيلي واسه همه ما پيش اومده  يا اونقدر هدفهامون و کوتاه کوتاه ميکنيم که هيچ نيرويي مصرف نکنيم يا اونقدر بلند و دور از دسترس که قدمون بهش نمي رسه و خسته مي شيم .

روزي کسي برام نوشت : او مي خواهد بشريت را نجات دهد .

و من خودم را هم نتوانستم نجات دهم .نه بخاطر زندگي مزخرف نه به هزار و يک دليل ..............

به هرحال مدتي را در حال گذروندم به قول شاعر : تو خود قدم در راه نه /راه بگويدت چون بايد رفت /

اما هر رفتني آبستن زايش نيست گاه ويراني است ...تا جوانيم همچنان خود را ويران مي کنيم و مي سازيم تجربه هاي نو و هيجان دنياي نو وزندگي نو دريغ که در هر شکستن تکه هايي جا مي ماند و فرمي ديگر مي گيريم . نه از تجربه ها ناراحت نيستم از زندگي هم ناراضي نيستم .....و زماني که مرا مي بلعد و مي گذارد و مي رود و ديگر روز بي من هم ميرود .و من اين چنين به داخوشي هاي کوچکش چشم دارم .

هدفها آرزوهاي کوچک و بزرگ که مرا مي کشاند و توانم راميگيرد تا چيزي را که ميخواهم نصيبم سازد .و گاه مي بيني تمام راه را رفتهاي تمام نيرويت را گذاشتهاي و انچه حاصل شده خواست تو نبوده آنوقت زندگي مزخرف ميشود و هزار خاطره آزار دهنده چون کرمهايي سراغت مي آيند به قول آزاده شايد اين بار کرمها هسته را نشانه نرفته باشند من دل خوش همان يک هسته سالمم که آبستن زايش فرزندي است زيبا .

زندگي مزخرف دوست داشتني من

اگر مرا جا بگذاري دوسست خواهم داشت .ايستاده ام .اينجا در ابتداي راههايي بي سرنوشت در نتظار زايش هزاران خورشيد در دلم

گاهي اما بگذار ابرهاي بغض ببارند که براي زايش آبياري نيازاست .

آرام آرام آرام

بي صدا خواهم گذشت

گاه رفتن ضيافتي بر پا خواهم کرد .

نيل خواسته بودم براي ملحفه هاي عيد مادر

نيل خواسته بودم که دنيا را به رنگ آبي کنم ياد اور آسمان و دريا پر از آرامش و زندگي

دريغ زاج سياهم دادند....................