سورا

 
سکوت 3
نویسنده : رزا صدراشكوري - ساعت ۱:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/٦
 

صبح با صدای سگی آغاز شد که دیشب قصد جانم را کرده بود ، چشمهایم را یواشکی از پتو بیرو ن کشیدم ، تمام تنم از سرما خشک شده بود ، تازه دیدم زیر پایم یک منقل بزرگ پر از زغال است. که پیرمرد شب گذشته برایم گذاشته بود . به گمانم آنقدرها سفر رفته بودم که قیافه‌ام شبیه آدمهای شهری صاف و اتو کشیده نباشد . اما... پیرمرد دستارش را باز کرده بود و روی شانه هایش انداخته بود . کویر توی زمستان شب مرد افکنی را داشته پس؟!! خودم را خوب پوشاندم شاید سن و سال هم نقش بزرگی در سرمای امروز داشت نمی‌دانم! را افتادم تا صفایی به صورتم بدم و برای روزهای مانده نقشه بکشم به دنبال جایی برای شستشو بودم با چشم راهنمایی ام کرد . خیلی چنگی به دل نمی‌زد شاید در یک لحظه تصمیم گرفتم اصلا بی خیال شستشو بشوم اما خنده‌ام گرفت یاد روزی افتادم که شبش را کنار آبشارزیبایی خوابیدیم .. نمی‌دانستم یک دستشویی هم می‌تواند پر از خاطره های بیاد ماندنی باشد . خنده ام گرفت تا من برسم آنقدر طولانی شده بود که او بتواند سفره را بچیند . چای ، شیر ، کره و .. وای سفره شاهانه ای بود می‌توانستم 2ساعتی سرگرمش شوم . چای ریخت و داشت می‌رفت ... مهمان نوازی‌اش از سر عادت بود یا دلسوزی نمی‌دانم اما من چیزی در چهره اش ندیدم .گفتم: درسته که من مهمان شما هستم اما شما هم یک صبحانه مهمان من باشید آرام و چهار زانو نشست برای خودش چای ریخت و ساکت به من نگاه کرد . خوب می‌دانستم که هر چه زودتر می‌خواهد بداند این غریبه از کجا امده و برای چی توی زمستون... گفتم من کارو هستم اسم شما چیه؟ همونطور که چایش را هورت می‌کشید گفت : ناد علی هزار تا سوال داشتم وچشمانش پراز سوال او هم کارم را سختتر می‌کرد گفت: آقا شیر تازه شتر است بخورید قوت بگیرید دیشب حسابی به خودتون می‌لرزیدید و توی خواب هم حرف می‌زدید از اینکه اینگونه مرا ضعیف می دید و خلع سلاح شده بودم خجالت کشیدم و گفتم : این یه درد قدیمی ناد علی جان همیشه با منه اما چشم شیر را سر کشیدم و گفت : توی این زمستون و سرما اینجا چه می کنید ؟ این وقت سال اینجا از همیشه خلوت تره ، اوایل بهار فقط سر و کله یه چند تا جون اینورها پیدا می‌شه که میان عکس می‌گیرن .. خندیدم و گفتم : چیه به موهام نگاه کردی که می‌گی اینجا چکار می‌کنم .یعنی به من می‌اد که بیام و عکس بگیرم . خجالت کشید و گفت: نه آقا جسارت نباشه گفتم ک چیه نکنه خلوت زمستونی تو رو بهم ریختم ... گفت: نه اقا من سالها است که اینجا تنهام و می‌دونم آدمهام که میان یه روزی زود باید برن به این تنهایی خو کردم . تازه یه وقتهایی هم از اومدنشون قصه‌ام می گیره چون تازگی‌ها شنیدین یه گروهی می‌خوان بیان از میراث فرهنگی واسه بررسی این کاروانسرا راستش رو بخواین نگرانم ... اگه پرسیدم واسه همین بود ....