سورا

 
ترنه 21
نویسنده : رزا صدراشكوري - ساعت ٦:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/۱۳
 
همسفر بی صدای من بسیار خون گرم بود و من هم کلی ذوق کردم که داستان همین جا تمم نشده بود .تمام طول روز من رو سرگرم کرد .از بازی های با مزه اش با ترنه گرفته تا درس بچه داری حالا چه جوری !بهم یاد داد وقتی ترنه زیاد گریه می کنه چطوری ساکتش کنم .و با خرت و پرتهایی که همراهش بود کلی کاردستی درست کرد .لابلای حرفهاش گاهی چرتی می زد و من رو به یاد همه مادر بزرگها می انداخت که همیشه چرت می زنند و وقتی بیدار می شوند با قیافه ای حق به جانب بهت نگاه می کنند که انگار همین الان خوابشان برده.و زیر زیرکی به افکار خودم می خندم . از تنقلات خوشمزه اش میخورم و خوب نگاهش می کنم زنی از گذشته که روبروی من نشسته و زنی برای آینده در اغوش من چه فاصله بزرگی و چه دنیای متفاوتی خواهد بود .ترنه در آغوش او آرام تر می خوابد و من هم دلم می خواهد این چنین ارام بخوابم انگار مدتها است خوابی ارام سراغم را نگرفته است .شب در کابین کوچک ما زود فرا می رسد .ترنه و ماه بانو( اسمش را نمی دانم اما من به این اسم می خوانمش و او هم خوشش می آید) زود می خوابند و باز من می مانم و تاریکی و شب و جاده که تمامی ندارد. مگر نه اینکه امده بودم تنها باشم و تنهایی را دوست داشتم اما حالا جز صدای قطار و ویز ویز ریلهای کهنه صدایی نیست و من دلم می خواهد صدایی بشنوم بنشینم روبرویش و او حرف بزند ومن حرف بزنم .اشکالی ندارد اگر هیچ کدام به حرف دیگری گوش ندادیم و حرف خود را زدیم فقط صدایی باشد تا حس کنم در زمان خاصی هستم .حالا انگار من به سوی گذشته می روم نه آینده ....می پذیرم که تغییر چیزی است اجتناب ناپذیر و چه خوب می شود انچه می خواهی را بسازی .بر بی وزنی سکوت رها شده حصرت می برم ...سنگینی شب عمیق تر می شود دخترکم آخرین وعده شیرش را خورده و ارام رویا می بیند .بوی خاک را دوست دارم و دلم می خواهد وقتی نسیم موهایم را آشفته می کند بوی آشنایی را بیاورد . سیگاری روشن کنم . دستم را توی جیب کتم می برم بوی آشنای قدیمی کاپتان بلک .ارام کابینر ا ترک می کنم تا سیگارم را کنج دنج رستوران قطار روشن کنم . اما مثل اینکه همسفران من خوش خوابترین ها بودند همه جا تاریک بود گوشه ای نشستم و چراغ بالای سرم را روشن کردم .زیر چشمی توی تاریکی را میگشتم که کسی مچ مسافر بی خوابی که میخواهد تولد 30 سالگی اش را با سیگاری بدون کبریت جشن بگیرد را نگیرد.به همه چیز می اندیشیدم و هیچ روز اولی که حرکت کردم دلم می واست تا همیشه تنها بمانم و خاطرها هایم را هی بکارم و هی بکارم و همه جا با خو نگاهشان دارم و حالا این سفر این قطار برایم شده مثل خود زندگی و انگار خدا اون بالا نشسته و میگوید تو ر ساخته ام برای زندگی کردن و رهایی در کار نیست به خودم و به خدا می خندم.و به اینکه هر روز که می گذرد بیشتر تغییرات را می پذیرم شاید این هم حسن سی سالگی است .همه چیز تغییر می کند و آرامش چیزی نیسات که کسی یا چیزی آن را به تو بدهد آرامش آن چیزی است که تو از دنیای اطرافت با دستان خودت می گیری . به سال قبل فکر می کنم به خواسته هایم و به......و خوب برای داشتن هر چیزی بهایش را باید بپذیری و حالا برای داشتن هر چیزی بیشتر سبک سنگین می کنی ... سیگار توی دستهایم مانده کنار لبم می گذارم و سی سالگی انگار نمی گذارد بلند شوم دنبال آتش بگردم . به خودم میخندم .دخترکی دارم زندگی که روبرویمان هست .نمی دانم چه مدت سگار خاموش بر لب به بیرون خیره بودم که صدایی آشنا به ته خنده ای گفت : که سیگار نمی کشید ؟!غریبه هنرمند نمی دانم این هم اسمی است که من برایش گذاشتمنمی دانستم خجالت بکشم یا توضیح بدهم یا.. یادم امد من قرار است خیلی چیزها را درست کنم فقط گفتم : همیشه بار اولی ممکن است خندید و فندکش را روشن کرد و پرسید دوست دارید روشنش کنید؟بله این هم از نوع خودش است .نمی دانم اما دلم می خواست صدایی مرا در سنگینی شب همراهی می کرد وقتی قرار است جشن تولدم با یک سیگار باشد .روبرویم نشست وسیگاری روشن کرد .گفتم من امشب سی سالگی ام را با سیگار شما جشن می گیریم ...مثل همیشه برای سادهترین حرفها دنبال بهانه می گشیم و چه بهانه ای بهتر از ترنه ...سال قبل فکر می کردم انچه دارم برای ابد خواهم داشت زندگی ام خانه ام و شاید فرزندی ......فقط می دانم مدتها نشسته بودیم و حرف زیادی نزدیم سپیده سرخ تر از همیشه بود و ابرها کبود که از جایمان بلند شدیم و من ارام کنار دخترکم خوابم برد
 
 
ترنه 20
نویسنده : رزا صدراشكوري - ساعت ۸:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/٤
 

ساعتها انگار پر اضطراب می گذرند و نورهای رنگی که هی شیشه را خط می زنند و صدای تیک تیک چرخها روی ریلهای فرسوده و گاه گاهی صدای نفسهای بلند این زن که بیشتر شبیه این است که از قرن دیگری امده به کابین ما.دلم می خواست داستان بود و از هر دری که می گذشتم زمانم تغییر می کرد اما زندگی مسخره تر از این حرفهای جوک مانند است.

نمی دانم کی خوابم برد اما هنوز آفتاب کامل بیرون نزده بود که صدای کنترل چی سیبیلو می امد که نام ایستگاه را می گفت و تاکید می کرده کسی جا نماند .حکایتی دارد این مسافرت با قطار ومن چقدر دوستش دارم و فکر می کنم با این آدمهای جال درون قطار جالب تر هم خواهد بود کافی است باورشان کنی و پازل ها را خوب بچینی .اما هم کابینی عجیب من نبود .متعجب بودم فکر کردم شاید پیاده شده باشد و داشتم فکر می کرد هم کابینی عجیبی که می شد کلی باهاش حرف بزنم ولی حتی موفق نشدیم همیدیگر را در بیداری ببینیم مثل خیلی از آدمهای توی زندگی رفت!؟اما بغچه اش را گوشه صندلی دیدم کلی ذوق کردم و بعد از مدتها حس کردم زنده ام و می توانم از حضور انسانها لذت ببرم .و این نوید تازه ای بود که پر از انرژی و حس زندگی بود .که دیدم با یک قمقمه و یه پلاستیک خرت و پرت وارد کابین شد .چهره اش پر از حیات بود و لبخندی زد  و سرش را تکانی داد و با همان لبخند نشست.

سلام کردم و گفتم صبحتون بخیر .دیشب معلومه خیلی خسته بودید که خوابتون برد.صدای ترنه اذیتتون نکرد؟

سرش رو تکون داد جوری که انگار می گفت نه و بعد میز رو کشید و دوتا لیوان چای ریخت و به من هم تعارف کرد شریک صبحانه اش شوم. و به ترنه اشاره کرد که یعنی آرام تر صحبت کنم و دستش را به صورتش کشید و روی قلبش گذاشت احساس کردم می گفت ترنه ام دوست داشتنی است . همسفر غریب من نمی توانست حرف بزند و این یعنی تمام شدن یک ماجرا قبل از شروع شدن آن