سورا

 
ترنه 25
نویسنده : رزا صدراشكوري - ساعت ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۳/٢٥
 

زیبایی از ان چشمانی است که اشک می‌ریزند

غریبه با صدای بلند وکش داری نفس میکشید به صدای نفسش که گوش می‌دادم ریتم نفس کشیدنم کندتر می‌شد .حرفی نداشتم برای گفتن .دنیا را با تمام این غمهایش دوست می داشتم و زندگی را بیشتر... و در پس هر انسانی رازی بزرگ نهفته است که هر چه بیشتر می‌گذرد بر آن واقف‌ترم

خندید ,تلخ و کوتاه .

گفت دخترکت را به امان خدا رها کرده ‌ای و اینجا نشسته‌ای ؟

گفتم برایم مهم بود بدانم دلیل این همه غیبت چیست .جایی شنیدم بزرگی گفته انچه فکرت را مشغول می  کند انجامش بده ..

خندید تلختر و کوتاهتر

گفتم: ترنه را به مادر شما سپردم!

خندید بلند و از ته دل

گفت: مادرم!؟

گفتم: بله ماه بانو ی مهربان

گفت: ماه بانو لله من است و مرا از بچگی بزرگ کرده وحالا که پیرمردی شدم هنوز رهایم نمی کند و همه زندگی اش را برای من گذاشته .

به اصرار او است که به ایل می رویم شاید برای آرام‌گرفتن جای مناسبی باشد .میان دشت .هلهله آدمها و شیهه اسبها ...

راستی شما اسب ها را دوست دارید؟

سوالها توی مغزم ر‌ژه می‌رفتند و امید به زندگی و زنده ماندنش مرا به فکر برده بود .با تعجب گفتم :اسبها

بله من عاشق اسبهام

پرسید شما به کجا سفر میکنید؟ گفتم :جایی برای زندگی ..هنوز پیدایش نکردم

خندید و گفت : کوتاه تر از ان است که دنبالش بگردید و حالا را زندگی کنید ....

گیج و گنگ بودم دلم می‌خواست می نشسیتم و کلی حرف میزدیم اما از سیمایش پیدا بود که خسته‌تر از ان است که انر‌‌ژی پاسخ گفتن به من را داشته باشد .

پرسیدم چراغ را خاموش کنم که استراحت کنید؟

گفت: ازتاریکی می‌ترسم!

چشمانش ازهمیشه آرامتر بود با وعده دیداری دوباره به سوی کابین خودم رفتم

 


 
 
ترنه 23
نویسنده : رزا صدراشكوري - ساعت ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۳/٢٠
 

غریبه هم این چند روز نیامده ,نیست انگار از همان اول رویایی بیش نبوده .ماه بانوهم امروز از کله سحر غیبش زده او هم نیست شده , دیگه کم کم دارم به خودم هم شک میکنم به این قطار به بودن ونبودنش و خوب که فکر میکنم میبینیم چه اهمیتی دارد باشند یا نباشند مهم اینه که وقتی هستند چگونه هستند؟!!

کاش دخترکم اینگونه زندگی کردن را بیاموزد بودن ونبودن ها را اندازه نزند و آنگونه که می‌خواهد باشد و دیگران را آنگونه که هستند بپذیرد.

هوا کمی گرم شده و من تمام روز را با ترنه بازی کردم برایش شعر خواندم ،داستان تعریف کردم ،قلقلکش دادم نمی دانم احساس کردم فردا برای همه این با هم بودنها دیر است حس قشنگی است که هر روزت برایت یک زندگی باشد و من با دخترکم تمرین میکنم و به او می‌آموزم ...

تا شب هم ماه بانو نیامد دلم می‌خواست دنبالش می‌گشتم ،اما خجالت کشیدم به من ربطی ندارد .شب ترنه ام را زودخواب می‌کند و من تنها می مانم و شرجی هوا و تاریکی که دوستش دارم شرجی مرا به روزهای خوب کودکی ام می‌برد و دریا و قلعه های ماسه‌ای که میانشان پادشاهی می کردیم به ساحل به سطلهای آبی و بیلچه های کوچک به کشفهای کودکانه و آب رسیدن چاه کوچکم....

پنجره را باز میکنم و موهایم را به باد می‌سپارم که همیشه آرامم میکند . مثل مادری که طفلش را در آغوش میکشد ..به غریبه فکر میکنم به خودم و زندگی

ماه بانو از ترس اینکه ترنه بیدار نشود آرام در کابین را باز میکند .درسیاهی شب هم میتوانی غم صورتش را ببینی و چشمهایش که انگار ساعتها گریسته است و من چگونه هم کلامش شوم وقتی او چیزی نمی گوید .

چون طفلی دستانش را میان دامن چین دارش جمع میکند و سرش را پایین می‌اندازد و آرام آرام اشک می ریزد .. کنارش می نشینم و دستم را روی دستانش میگذارم نمیدانم چرا دلم میخواهد شریک اشکهایش شوم .لحظه ای سکوت میکند و باپشت دستهایش اشکهایش را پاک می کند و از توی بغچه گل باقالی اش یک کیف کوچک در می‌آورد و عکس کودکی را نشانم میدهد و میخندد و من هم کودک را نگاه میکنم معلوم می شود عاشق آن کودک است و بعد عکسهای دیگر انگار با خودش یک آلبوم حمل می کند .و به عکسهای آخر که می‌رسد اشکها دوباره سرریز می‌شود و من حس میکنم آن کودک ان مرد شاید مرده باشد!؟

عکس آخر را بغل میکند و می بوسد و بعد نشانم می‌دهد ... غریبه !به عکس که نگاه میکنم تعجب تمام وجودم را گرفته اما می خندم به خودم میگویم هیچ چیز در این دنیا عجیب نیست و این ماه بانوی مهربان مادر غریبه است و میخندم ...اما به یاد می‌آورم که ماه بانو  شب نبوده غریبه هم ؟یعنی اتفاقی افتاده ؟می‌پرسم اتفاقی افتاده ؟

ماه بانو سرش را تکان می دهد و خیالم راحت می شود .. و به انتهای راهرو شاره میکند .نمی‌دانم چرا آن لحظه آنقدر برایم مهم بود که بدانم غریبه کجاست .شاید تنها دوست و هم صحبت من در قطار ....

به انتهای راهرو رفتم و دیدم چراغ کوچکی توی کابین روشن است در راباز کردم صدایی با لهجه‌ای عجیب حرف می‌زد و من فقط گفتم ببخشید ..

مردی در تخت خوابیده بود و به دستگاه اکسیژن وصل بود .با صدای من در جای خود حرکت کوتاهی کرد و گفت ببخشید ؟!

سلام کردم وهمچنان متعجب وارد شدم و روبرویش نشستم نمی دانستم چه باید بگویم از فضولی خودم ناراحت شدم ...خندید و

گفت: سلام به مادر ترنه ...


 
 
ترنه 22
نویسنده : رزا صدراشكوري - ساعت ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۳/٩
 

زندگی پایداری شجاعانه ای می‌طلبد

اگر سفر مرا به وجدآورده بود، که انچه هست را ادامه دهم با کودکی درآغوش سی سالگی آنچنان بر من فرود آمد که سرد سرد شدم . حالا حتی نمی دانم خانه ای را که برای دخترکم آرزویش را داشتم وجود خواهد داشت یا نه! آینده جز ساعاتی دیگر ، دیگر برایم قابل تصور نیست و هر آنچه در اطراف اتفاق می افتد انگار در کسری از ثانیه ناپدید می شود ومن حتی رویاهایم راهم درخواب نمی بینیم و تا کنون این چنین زندگی را واقعی ندیده بودم .و این قطار که مثل خود زندگی است شاید با سرعت بیشتری حرکت میکند و ...

هر روز دخترکم بزرگتر می شود و من احساس می کنم انگار همین دیروز بود .. مثل پیرزنها  فقط خاطرات دور را به یاد میاورم ...

همسفر من بافتنی می بافد ومن حتی نمی دانم چگونه این ساعتها را بگذرانم گاهی حس می کنم زندانی شده ام وکسی جزخودم مرا زندانی نکرده است . نمی دانم این خاصیت عجیب این روزها چیست که بر همه چیز شک می کنم و انگار واقعیتی فرای همه اینها را میجویم و دیگر بار باز نمی جویم ...

هر شب سرکی به کافه قطار می زنم تا شاید غریبه را بیابم و دوباره حرف بزنیم ،تا شاید روح زندگی سریعتر درمن جریان یابد اما .. فقط شبی برایم  یک  CD  توی یک پاکت گذاشته بود که رویش نوشته بود عکسهای بهانه زندگی تو ترنه ...

شبهای دیگر هم نیامد و من این روزها هر چه بیشتر به این فکر می کنم که هیچ چیز از آن انسان نیست .شاید درایستگاهی پیاده شده و رفته و باز این سفر طولانی طولانی دلم را می فشرد و ترنه که به هم کابینی با نمک من دلخوش شده ... چه ساده می انگارد زندگی را کوتاه و شاد.