سورا

 
خوبهای 1388
نویسنده : رزا صدراشكوري - ساعت ٥:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٢٠
 

خوبهای 88 را می شمارم, چرا که هر سال دریغ از سال قبل می گوییم . از واگویی ناله ها و غمها خسته شده ام در دنیایی که بزرگی نیست برای شاد بودن برای خودم و برای همه آرزو می کنم از کوچکهایش دل خوش باشیم.

از آخر اگر شروع کنم دیدن مهرداد بود که این روزهای آسمان خاکستری, درد همه ما شده بود و خاطراتش را مرور می کردیم چقدر این روزها برایش اشک ریختیم وهر بار تصویرش را می دیدم همان که روزبه گرفته بود با آن کراوات صورتی ...هر صدایی بغضی می شد در گلویمان و خوبیش این بود که در این روزهای آخر سال دیدمش و چقدر دلمان برایش تنگ بود .فراموش کردیم آن روزها بر ما چه گذشت .شاید دیگر سر سفره هفت سین حسرت نبودنش را نخوریم و حالا دیگر وقتی با آن صدای گرمش می خواند (( لاله ها بیدارن....)) ما همه بیداریم و می خندیم.

این روزها انگار همه از این خاک فراری اند .شاید آرزوهایمان بزرگ شده  و خاک کوچک  به قول رباب دنیا کوچک شده و خداحافظی معنایی ندارد .مهدی و مهسا هم رفتنی شدند. روزهای قشنگی کنارشان داشتم و همچنان .((مهدی اگر می خونی کی حالا بیاد خونه ما و جای استکانها رو بدونه و واسه مهمونها چایی بریزه و من بهش بگم برادر بزرگوار ما هستین.)) کی می تونه مثل شما ها اینقدر دوست داشتنی و مهربان باشه که همیشه خونتون باشه و باز هم دلتنگشون بشی .ویزای مهدی و مهسا هم اومد . اونها هم رفتنی شدند و من براشون خوشحالم هرچند که دلتنگشون می شم اما دیدن پیشرفتشون و اتفاقهای خوب زندگیشون خوشحالم می کنه .اما بچه ها نگران نباشین یوسف و نرگس هنوز هستند که دست پخت مامان رو دوست دارند و .....

دیدن یک دوست قدیمی بعد از سالها حس کردم چقدر بزرگ شدم و چقدر تغییر کرده ام, که در خودم ندیدم. از آن روزها که دخترکی تنها بودم و درس می خواندم و اولین روزهایی که کار می کردم و طی این سالها چه چیزها که یاد گرفتم و چه تجربه ها که آموختم. از کار حرف زدیم و زندگی ...چروکهای دور چشمم را دیدم و خندیدم و کار که چقدر حرف برایش زدم و او با تعجب به من نگاه می کرد و باور نمی کرد من اینقدر بزرگ شده باشم خاطراتی گفت که اصلا به یاد نداشتم .دیدم آنچه امروز هستم بد هم نیست و چه حس خوبی داشتم از مرور خودم توسط یک دوست .شاید او همچنان یک دوست خوب بود که مرا امیدوار می کرد.آن روز عصر احساس کردم همه آنچه دوست ندارم از کنارم می گذرد و برخوردی با من ندارد.

هرچند سالها از آن روز تابستانی که من توی آن استدیو دیدمشان می گذرد و بر من و آنها زمان گذشته و همیشه منتظر این روز بودم که کارهای گروه رستاک منتشر شود و امسال این اتفاق افتاد. برای همه آنها خوشحالم وبزرگ شدن آنها شادی کوچک امسال من بود.بچه های رستاک خسته نباشید.

ازدواج سهیل که کلی همه ما را سر شوق آورد و صدایش که پر از شادی بود خوشحالم کرد . برایش بهترین ها را آرزو کردم و یک بار دیگر همه خاطراتمان را مرور کردیم و دیدیم دلآرام که دانشگاه رفت و رباب که دکتری می خواند پس سالها از عمرمان گذشته و به خودمان خندیدیم. گفتم سهیل ما که نسل سوخته ایم و چقدر خوشحال شدم وقتی گفت اما امید که فرزندانمان خوب زندگی کنند و امید و شادی در صدایش بود و مرا دلگرم کرد.

رفتن خواهرکم هر چند سخت بود برای همه ما, اما برای آنچه می خواست و تلاش می کرد که باشد و شد همه ما سخت خوشخالیم و خوشحالی کوچک این روزهایمان بودنش در موقعیتی است که می خواست باشد و من خوب می دانم او از دنیا و از زندگی چه می خواهد و شجاعتش را می ستایم و می دانم که می تواند سختی این راه را تاب بیاورد.دلم هر روز برای پرچانگی هایت تنگ می شود ولی به قول خودت دنیا خیلی کوچک شده.

بودن یک فسقلی دوست داشتنی که همه روزهایی که کنارمون بود رنگی رنگی بود . تارای عزیز و دوست داشتنی من .وجودش توی خانواده شوق زندگی و حضور شادی است .با تارا کوچولو همه بازی های کودکی را مرور کردیم و خندیدیم وبزرگ شدنش را دیدیم .پیراهن فسقلی نوزادیش رو توی اتاق آویزون کردم که این روزها که نیست بویش توی خونه باشد.من می دونم که تارا تو پوست اون پسر اتریشی ها رو می کنی.هاها

می بینین حالا که دارم خوبهای 88 رو می شمارم کم هم نیستند .من خوب می دانم عیدها بوی نداشته ها را می دهد. خوب می دانم وقتی ساعت به تیک وتیک آخرش می رسد دلمان هری می ریزد . یاد دوست شاعر همشهری ام می افتم که گفته بود هنوز هزاران روسری رنگی در ویترین مغازه ها انتظار تورا می کشد.

اتفاقهای زیادی افتاد و من همچنان عزیزانی را داشتم و دارم و کسانی که همیشه احساسشان  می کنم.با آنها اشک ریختم و خندیدم.و زندگی همین کوچکها است . گاهی اشک و گاهی خنده .امسال هم کلی عکس به بایگانی عکسهایم اضافه شد و کلی خاطره.و فردا روز دیگری است برای ساختن خاطره ای دیگر.

خیلی زوده برای تبریک سالی جدید. آسمان که آبی است و هوا بهاری . زود یا دیر هر لحظه که دلم برایتان تنگ شود درون من هستید و تکه هایی از گذشته من و خود من .مجموعه ای از سالهای رفته .همیشه همه چیز خوب نیست و ما روزهای سخت تری رو در پیش داریم وقتی شروع می کنیم به بزرگ شدن سخت تر هم دلخوش و خوشحال می شویم . فقط خواستم کودکی کنم و براتون آرزو کنم که سال 89 از شادیهای کوچک لذت ببرید.

برای آفرین و دل آرامش, دلی آرام . برای لاله ام جایی برای زیبا زیستن, برای آزی , رهایی از غمها , برای محسن , زیباترین ها, برای روزبه , آرامش, برای مهرداد , سبزی. برای کامبیز ,شادی . برای خاطره و بهزاد ,لذت. برای رضا و رستاک صعود. برای رامین , مسیرهای خوب, برای مجید , سفرهای خوب. برای افسانه و همسرش , خوشبختی. برای سارا و مانی اش سلامت و زندگی بهتر.برای امیر و حمید روزهای سر شار از خوشبختی , برای پویا سفرهای بهتر و صعود.برای عاطفه و همسرش آینده ای زیبا. برای امین صبوری. برای محمد , کار و آینده ای درخشان. برای مهدیس و کودکش سلامتی .برای خاله پری و عمو رضا عمری طولانی , برای تارا, دایی رضا و پریسا لحظه هایی بدون دلتنگی. برای سعید فرجپوری , تداوم.برای علی , زندگی کردن.برای خشایار و سپیده , دیدار. برای حسین, راهی برای درست زندگی کردن. برای فرشاد داشتن بهترین ها.

برای مادرم همه ی دنیا را می خواهم سبز کنم تا او هست زندگی هم هست

برای پدرم که از همیشه بیشتر می بیند و می داند.دلخوش از روزگار ما

برای برادرم صبوری و داشتن زندگی بهتر و شیرین تر

برای خواهرکم فقط یک دونه جایزه پولیتزرکه می دونم یک روزی می گیره. با عشق

و برای همه کسانی که می شناسم و نمی شناسم صبوری و داشتن جایی امن برای زندگی آرزو می کنم . برای سرزمین ام روزهای بهتر و برای مردمانش صلح , آشتی وشعور دموکراسی آرزو می کنم .

 در نهایت  برای خودم آرزو می کنم از کوچک شادی های روزگار سخت شاد شوم و غمها از کنارم عبور کنند و توانش را داشته باشم تا آنچه بودم را از یاد نبرم (تجربه ها) آنچه هستم را زندگی کنم( حال) و آنچه می خواهم را بسازم.

سال 1389 همه تون از همین حالا مبارک.

 

 

 

 

 

 


 
 
 
نویسنده : رزا صدراشكوري - ساعت ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٧
 

 

درمان هیچ

درد هم نباشیم

از این روزها هم گذشتم....


 
 
 
نویسنده : رزا صدراشكوري - ساعت ٥:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٢
 

میان ما

فاصله

ویرانه های تاریخ گذشته است

که

نه تورا خوشحال می کند

و نه من را دلگرم

حالا

بگو زمین یک بار دیگر

سیصد و شصت و بنج روز بچرخد

بر خورشیدی که دیگر نیست....