سورا

 
چراغ قرمز
نویسنده : رزا صدراشكوري - ساعت ۱:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٢٥
 


دست بر پیشانی

اندیشه های من

از لابلای انگشتان

تو غروب می کنند

انتظار

اینجا روزی هزاران بار از چهار راههای قرمز می گذرم

من

پشت گره های پیشانی ات انتظار می کشم

و خشم,

چشمانت هیچ گاه سبز نمی شود

پشت همه چراغهای قرمز می مانم

ریشه های من

روی شانه هایم سنگینی می کنند

سبز نمی شوم

و عبور برای همیشه بی معنی است


 
 
کسی میان واقعیت و رویا
نویسنده : رزا صدراشكوري - ساعت ۱:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٢٥
 

 

هر صبح از نمی آیی هایت قلب پنجره می گیرد .دستهایم یخ می زند و گوشی از همیشه خمیده تر گوشه اتاق می افتد . همه زوایای اتاق جمع می شوند در مرکز سینه ام .خانه ات را تنگ تر می کنند تو را می فشارند و از همیشه به رگهای من نزدیک تر می کنند . هر روز صبح از نمی آیی هایت ..

((عقربه ها که عقرب می شوند و داد ساعت که بالا می رود)). قلبم هزاران بار می کوبد انگار می خواهد بیدارم کند . می خواهد از این بی وزنی مالیخولیایی بیرونم کشد, بکشدم بیرون و ببیند کسی میان واقعیت آن بیرون این پا و آن پا می کند . همه پله ها را با سرعت نور هم که طی کنم نمی آیی . حلزون می شوم .غاری ندارم که تنهایی ام را پنهانش کنم و از نبودنهایت تنها بویش را آنجا نگاه دارم .آرام حرکت می کنم شاید زمان برای تو ایستاده .نمی خواهم آنقدر راه رفته باشم که به هم نرسیم .

هر شب از نیامدنهایت خودم را مرور می کنم چه حرکت ویرانگرانه ای است وقتی ساختنی در کار نباشد و کمر به شکستن آنچه می خواهی ببندی .

هفت ساعت , هفت روز , هفت شب , هفت ماه , هفت سال و من هفتاد سال پیرتر شده ام .

هر شب از نیامدنهایت راه همه صدا ها را می بندم. می خواهم نشنوم , نبینم . پیاده راه می روم و تو از همیشه بیشتر با منی . مسیر هم تو را از من می دزد. می ایستم, نگاه می کنم صندلی از همیشه سرد تر شده و من فراموش کردم کوهها پر از برفند و پاییز از همیشه زردتر, صندلیمان را منجمد کرده .

دیروز باران مژه هایم را نوازش می کرد و خنکایش از پوستم گذشت اما به قلبم نمی رسید.

وحشت از همیشه بیشتر مرا می لرزاند احساس می کنم به هیچ جایی متصل نیستم . نه به احساساتمان و نه به ادراک و اندیشه هایمان . یک جای این داستان دیوانه ام می کند. دلم می خواهد حافظه ام را پاک کنم . دلم می خواهد موهایم آبی باشد دلم می خواهد فردا روز ولنتاین باشد و دلم می خواهد هزار تا لباس بپوشیم و روی دریاچه ای یخ زده ستاره ها را نگاه کنیم .دلم........آنقدر خرد شده که آویزان استخوانهای دردناکم است .

با این همه , همه تو و همه من در هم ادغام شده , انگار جمیله بوپاشا شده ام و همه سلولهایم را می کشند.

انگار رگهای من را که به تو چسبیده , مغرم را که به مغز تو چسبیده, می کشند. انگار سالها کنار من بودی که اینگونه سلولهایم نبودنهایت را جیغ می کشند .آری من اینگونه جیغ می کشم , فریاد می زنم و صدایم را فقط قلبم می شنود.

((افتاده ام روی لبه ی کاغذ

یک نیمه ام آویزان، نیمه ی دیگرم به تو می ساید))

قلبم می گیرد از بس هوا آلوده خشمی است متزلزل .قلبم حالا از هرچه دوست داشتن و دوست داشته شدن می گیرد.راست می گفتی قلب که بگیرد زود باز می شود؟!!راست می گفتی؟ دلم می خواهد تمام این لحظه مرا حس کنی . دردم را, خشمم را ,دلتنگی ام را .پس نگذار به ادراکت شک کنم, با من باش . در مسیر آن خیابانها ,روی آن صندلی سرد و باز هم دزدکی چشمهایم را نگاه کن .زمستان شدم .

((من همه سعی ام را کرده ام که در جهان بهتری از خواب برخیزم))