سورا

 
یلدا 89
نویسنده : رزا صدراشكوري - ساعت ۸:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٥
 

امشب را سی و دوبار تجربه کرده ام اما هر بار چون تجربه ای نو برایش هیجان دارم . بارها و بارها شبهای زیادی را با عزیزانمان تا صبح نشسته ایم اما شاید به امشب عشقی اساطیری دارم . یلدا با آن شراب و حافظش با آن نشستنهای طولانی و آواز و خوراکی های رنگارنگش یک جورهایی وصلم می کند به حسی اساطیری و چقدر دوستش دارم.

امشب زمستان به سرزمین من می آید شاید می خواهد قبل از آمدن بگوید : قبل از اینکه به خواب زمستانی برویم و رخوت زمستان وجودمان را بگیرد یادمان باشد زندگی چه رنگهایی دارد و چه چیزهایی داریم . شاید قرار است امشب دور سینی شب یلدایی که نگار با عشق درستش می کند همه انچه داریم را شاکر باشیم .حتی اگر قرار باشد یک یلدا بدون سینی داشته باشیم که در ان فقط صداقتی را بگذاریم که گاهی شاکی مان می کند و عشق را و بودن را ...

برای همه اینها که دارم که شما بخشی از ان هستید خدا را شاکرم و امشب عزیزانی هستند که خاطراتشان را مرور می کنیم . چه آنها که ازما دورند و چه آنها که بودنشان دیگر گونه است و درونمان زندگی می کنند. چشمهایم را می بندم یلدای سردی را به یاد می آورم که کنار بخاری هیزومی نشسته بودیم و مادر در ظرفهای صد ساله خانوادگی اش که برگهای سبز و زرد داشت برایمان آجیل می ریخت . پدر صدایم کرد تا از پنجره بیرون را نگاه کنم . صدای خودم را می شنوم که از دیدن برف ذوق کرده بودم.

آرزو می کنم مثل آن روزها که من کودک بودم این چنین شادی های کوچکی قلبتان را سرشار کند . باشم و نباشم در یلداهایتان خاطره ای کوچک باشم.

آرزو می کنم قلبهایتان بزرگ باشد و پذیرا

آرزو می کنم عشق فرایتان گیرد و بر شما بی ریا ببارد

آرزو می کنم ذهنهایتان سرشار از اندیشه ساختن باشد

و با حضورتان دنیا جای بهتری باشد برای زندگی کردن