سورا

 
لبخند
نویسنده : رزا صدراشكوري - ساعت ٧:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/٢٢
 

این روزها سردم می شود وقتی آفتاب کناره پنجره قمبرک می زند . صبحهای زود که شروع می شود با این آسمان همیشه خاکستری ,سردم می شود هر روز که آفتاب قمبرک می زند .

با نگاه منتظری که این روزها یخ بسته است و این لبخند که روی چهره ام هر روز نقاشی می کنم تا توان هر روزم باشد نه برای همراهی فقط برای بودن.

این روزها سردم می شود و چقدر دورم می توانم از بی کران آسمان زمین را ببینم و سرزمینم را که بر خاکش بسیار عزیزانم قدم گذاشته اند و بس عزیزانی را به خاکش سپردم . امروز بیشتر سردم می شود ..آنقدر دورم که می بینمتان هر روز از خیابان های پر خاطره شهرم از سفالهای خیس قرمز فراموش شده و بیشتر از این حس می کنم دورم و سرد . می بینمتان هر روز که از کنار هم می گذریم و گاه همراه و گاه نه .می بینمتان که چه ساده مهربانی ها را فراموش می کنیم چه ساده سلامی را بی پاسخ می گذاریم و از این همه عشق که جاریست در ما کینه می خریم و جدایی و من سردم می شود که چه ساده می توانم به باران دل ببازم که تند می ایند و سریع می رود به ابرهای سیاه به پسرکی که اسپند دود می کرد و به پیرمردی که صورتش له شده بود سخت حرف می زند به غریبه ها سردم می شود خاک سرزمین من سرشار از عشق است و من سردم می شود که دوستم را فراموش کردم سردم می شود و دل تنگتان می شود حالا که ،آقتاب استعفاء داده و پنجره ام تاریک و سرد است و اینجا نشسته ام که مرور کنم همه آنچه دیده ام . از اینکه خودمان را پنهان می کنیم و تنها تر می شویم و من که فردا دوباره لبخندی نقاشی می کنم که تنها امیدم باشد برای بودم و ادامه دادن و شما که دیدمتان مردمان سرزمین من که هر روز برایتان عشق می خواهم و سبزی

بیایید برایتان یک نقاشی بکشم که پر از عشق باشد به جای همه بازی هایی که برای دوست داشتن و دوست داشته شدن بلد هستید و من همچنان ساده و کودکانه دوستتان دارم برایتان یک نقاشی دارم یک لبخند که جوابش مرا تا اوج می برد و سکوتتان مصممترم می کند برای بلند تر خندیدن

این غروب غمزده جمعه با تکرار حضورتان لبریز می کنم وجودم را از دوستی و عشقتان که جاودانه باشید

بیایید برایتان یک لبخند بکشم

اما هنوز سردم است