سورا

 
 
نویسنده : رزا صدراشكوري - ساعت ٩:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٧
 

زمانهایی هست که عطر هوا تورا مسخ می کند می تواند پاییز باشد یا هر وقت دیگری. زمانهایی هست که از درون همه عشق دنیا را می گیری و دیگر چیزی نمی تواند تورا در بند بکشد . آن زمان می توانی بی بهانه عاشق شوی دوست بداری و با تمام وجود زندگی را نفس بکشی و ان زمان می توانی کودک باشی می توانی گریه کنی می توانی بخندانی بخندی و همه انچه در اطرافت می گذرد را با تمام وجود درک کنی .و دقیقا در این زمان بهترین ها به سراغت می ایند ...

زمانهایی هم هست مثل امروز که سخت دلتنگ می شوی سخت تنها می شوی و قکر می کنی چیزی خوبی وجود ندارد . خوبی ها شکل دیگری گرفته اند تعریف دیگری دارند و تو سخت نا امید می شوی که ((انسان بودن دشواره وظیفه است))

جایی خواندم اگر ما خودمان را بشناسیم رفتار درستی با دیگران خواهیم داشت . به این فکر می کردم که اگر همه ما انسانها بدانیم انسان مجموعه ای از خوبی و بدی است بهتر و زیباتر کنار هم زندگی می کردیم  . بی پیرایه عشق می ورزیدیم و ساده تر زندگی می کردیم . اگر می دیدم که دیگرانی هستند که مرا به عنوان مجموعه ای از بدی و خوبی دوست دارند پس دیگر از کنار کوچکها به راحتی می گذشتیم .

این روزها خودم را مرور می کنم . مثل همه انسانها در وضعیتهای سخت ناراحت و دلگیر می شوم و گاهی صبرم را از دست می دهم . کلافه و گیج می شوم و در نهایت خودم را سختتر می بخشم . چرا که می دانم اشتباه کردم و چه اعتراف سختی است.

در این لحظه ها تنها دلگرمی ام کسانی هستند که در کنارم هستند در خاطراتم هستند همانها که یادشان هم لبخند است .

این روزها دلم نازک و ترد شده دلم ..دلم خوب نمی دانم دلم چه می خواهد اما پدرها تنها مردانی هستند که عاشقانه دخترانشان را دوست دارند بی توقع و بی نیاز از دوست داشته شدن و همیشه حامی اند . شاید این روزها دلم سایه ای بزرگ می خواهد و آغوشی گرم که ساعتها اشکهایم را پذیرا باشد .

با این وجود زندگی سخت می گذرد باید مسئولیت آنچه هستم را قبول کنم و آنچه کرده ام  . قبول می کنم شاید تنها تسکینم باشد .

و من خوب می دانم می توانم برای همیشه عاشق بمانم و عشق بورزم و دوست بدارم آمین