سورا

 
امروز 3
نویسنده : رزا صدراشكوري - ساعت ٧:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/٢٢
 

بعضی روزهای تکراری هستند مثل امروزکه همه چیز رو ویران می کنی خرابی ها رو خرابتر تا بسازی . امروزمن همینطوریه انگار که میون یه عالمه خرابه نشسته باشی و بخوای یه شهر قشنگ ازش بسازی . رویاهای دور و سخت توی روزهای تاریک اینچنینی.

تاریکم اما احساس بدبختی ندارم . غمگینم اما دلیلی برای غمگینی ام نیست اونقدر که بی حرکتم کنه .

امروز من اینطوریه دلش یه چیزهایی می خواهد که مدتهاست اتفاق نیفتاده و دوره دلش ثبات می خواد از اینطرف اونطرف رفتن خسته است.

دار فکر می کنه هنوز هم سبک و سنگین می کنه چی مهمتره نه اینکه چی بهتر ه و دوست داشتنی تره.

 


 
 
امروز 2
نویسنده : رزا صدراشكوري - ساعت ٧:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/٢۱
 

امروز هم از اون روزهای قمر در عقرب بود, ما همیشه عادت داریم پریشونیامون رو به گردن سرتوشت بندازیم .

امروز از اون روزها بود یا هنوز هم هست که لازمه بالش و بغل بگیرم و های های گریه کنم . چرایی رو نپرس .امرزو اینطوریه .

بعضی وقتها لازمه . انگار یه چیزهایی رو از دلم که پر تلاطم شده بیرون میکشه .

کسی می گفت تو به هیچ کسی نیازی نداری از بس مستقلی و دیگری دلش برایم می سوخت. من اینجام میان این همه احساس و تصویر متفاوت از خودم .نگاه که می کنم خودم را نوشته هایم را هم سانسور می کنم . ترس این روزهای من چیست ؟ تنهایی؟!

امروز دارد تمام می شود و من دلی رالرزانده ام آشوب کرده ام و چقدر این لحظه ناراحتم.

امروز تمام ترس من این بود که آنچه می اندیشم درست باشد . می ترسیدم که بگویی برو

و گفتی

شاید اگر نمی ترسیدم هنوز صدای خنده هایمان گوش دنیا را کر میکرد.

حالا تو بخند بگذار صدایت را منتشر کند این هوای لعنتی کش دار تابستان

 

١-- گفتم می ترسم حرف نزنم بهتره , گفتی بگو و من انچه نباید را شنیدم

٢-- دوست دارم این حسی که درونم را قلقلک می دهند


 
 
امروز 1
نویسنده : رزا صدراشكوري - ساعت ۸:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/٢٠
 

هیچ نیست , شاعرانگی کلماتم را تلخی ها برده اند . کودکانه روزگار می گذرانم و دوباره ترسهایم را می شویم . به روزهای که نیست و نیامده بگذار ترسهایم را همیجا آویزان کنم .بگذار با تو رها باشم و با خودم رها ...

مثل کودکی هایم بغض گلویم را می فشارد هرچیزی را که دوست داشتم وقتی به زبان می اوردم بغضم می ترکید حالا دوباره بغضم گرفته است . برایم روزها را نشمار من از هرچه تاریخ و تقویم است بیزار می شوم . بگذار خاطره های تو تصویر باشند و من که اولین هایم را تجربه می کنم ..

دوباره کودک می شوم , بیاو بپرس:

 آرزویم چیست؟

چه کاره دوست دارم بشوم؟

چه کسی را بیشتر دوست دارم ؟چند تا ؟

تا من بگویم من عاشق اینم که کنار دریا بدوم و پاهایم خیس شوند و سنگین , دوست توی جنگل مه آلود راه بروم و باران تنم را خیس کند .دلم می خواهد بلند بلند بخندم , دلم می خواهد بعضی صبحها خودم را به مریضی بزنم و کار نکنم. دلم می خواهد سربسر دوستانم بگذارم و بخندیم به خودمان به اداهایمان . آلبومهاو نامه های قدیمی را دوباره ببینم و خاطره مرور کنم وای ...

دلم می خواهد این زندگی پر از کوچکهای زیبا باشد .

همین امروز

همین امروز

را تا نهایت باش

فردا شاید ( همیشه پر از اما است)