سورا

 
اندر احوالات اندرونی
نویسنده : رزا صدراشكوري - ساعت ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۱٥
 

  سالها پیش در یک شهر بسیار زیبا و با امنیت که پادشاهش انسان خیلی با کفایتی بود  و مردم شهر هم از اون بسیار راضی بودند اتفاقی افتاد:

این پادشاه همیشه با مردمش مهربون بود و حواسش به همه چی بود از مالیات  گرفته تا رسیدگی به ضعفا, مهر و محبت و دیگه نگو و از این رو کشورهای همسایه به او حسودی می کردند و در فکر این بودند که کاری کنند تا در کشور پادشاه مهربان ناامنی ایجاد کنند . روزی پادشاه مهربان برای انجام برخی امور اقتصادی و تبادل افکار جامعه داری راهی بلاد فرنگ شد و از انجا بود که بیگانگان فرصت به دست گرفتند تا تیر فتنه را راهی سرزمین زیبای پادشاه مهربان کنند .

داستان از این قرار بود:.

 از قرار معلوم بنا بود کارخانه ای بس عظیم در این کشور بنا شود که تمامی کارهایش مثل یک راز بود . بیگانگان که شدیدا ترسیده بودند که یعنی این کارخانه چه می تواند باشد ؟ و چه می خواهد بسازد؟نکند که کاسه ای زیر نیم کاسه باشد ؟.درصدد بر امدند تا از عوامل نفوذی و جاسوسانشان استفاده کنند . این کارخانه با همفکری پادشاه مهربان و تبادلات مالی و اطلاعاتی اش با بلاد فرنگ در حال شکل گیری  بود و بنا بود که بصورت کاملا مخفیانه با مشارکت بلاد فرنگ تاسیس شود .

کار ساخت کارخانه تمام شد اما هرچه ریاست امور ارتباطات و منشی الملک دربار منتظر رسیدن دستور العمل ارسالی از بلاد فرنگ بودند , دستور العمل نیامد که نیامد . روزها و ماهها گذشت هر چه پیک روانه کردند هرچه کبوتر نامه بر روانه کردند خبری نشد که نشد . بلاد فرنگ هم انگار با همسایگان دست به یکی کرده بود و بوی توطعه می آمد . منشی الملک در بار که خود مزان اتهام بود به هر در و دیواری می زد تا بررسی کند که این دستور العمل پیدا شود . روزها گذشت و القصه مشخص شد یکی از نگهبانان کاخ  گویی دستوالعمل را ربوده است .

 منشی الملک دربار با دریات بالا تیمی را مسئول رسیدگی به این امر نمود . پادشاه که در بلاد فرنگ بود هیچ از این موضوع نمی دانست زیرا اگر می دانست بر بی کفایتی منشی الملک واقف می شد و پایه و اساسش دربار به تزلزل می افتاد. منشی الملک  در پیگیری ها به انجا رسید که نگهبان جاسوس و خائن را پیدا کرد و در حضور ریاست امور مالیات و ارتباطات آنچنان با آب و تاب داستان را تعرف کرد که بر تمام درباریان وحی منزل شد که کار کار همین نگهبان بی زبان است . اما نگهبان اعتراف نمی کرد که نمی کرد .از آنجا که پادشاه هر گونه تنبیه بدنی و شکنجه جسمی را در دربار غدغن کرده بود . منشی الملک در فکر رفت که چه کند ؟ اول از همه صلاح مملکت بر آن است که کارخانه هر چه سریعتر به راه بیافتد  و تا بازگشت پادشاه در حال کار باشد و چه کند  که همسایگان و بیگانگان از این داستان سوء استفاده نکنند . اوضاع دربار نابسامان بود و منشی الملک به هر جنبنده ای سوء ظن داشت و ریاست امور مالیات و ارتباطات هم کلی کیف می کرد که می دید این چنین چاکر فداکاری در دربارش فعالیت می کند . دیگر جنبده ای در دربار نبود که داستان خیانت نگهبان بخت برگشته را نداند.

روزها گذشت و منشی الملک هر روز بر آشفته تر از روز قبل  درباریان را جمع می کرد و در حضور ریاست امور مالبات و ارتباطات همه را مزان اتهام قرار می داد . ریاست ارتباطات و مالیات که پیرمردی جهاندیده و مو سفید بود و البته بسیار شوخ طبع از داشتن چنین چاکری که این چنین در پی اموال دربار خود را بخطر می انداخت بسیار خرسند بود و بر خود می بالید در سرش نقشه ها کشید که بعد از حضور پادشاه حتما مرتبه ای به مراتب منشی الملک بیافزاید .

جانم برایتان بگوید که از آنطرف درون دربار اختلافاتی درگرفت مبنی براینکه این بسته ای که  گم شده اصلا چه بوده ؟ که این چنین مهم بوده است  و همه به هم ظنین بودند , اوضاع خوبی نبود . شبی وزیر اعظم برای آنکه از چاکران دربار دلجویی کند جشنی را ترتیب داده و همه درباریان را دعوت نمود . همه برا ی هم قیافه می گرفتند و هیچ کس دل خوشی از این ماجرا نداشت و از همه بدتر که نمی دانستند اصل ماجرا بر چه اساس است . ریاست امور تجار که خود این کاره بود و خوب می دانست این کارها از کجا آب می خورد به همراه نوچه گانش از همه ناراحتتر بودند . ملیجک را خواستند تا مزاح کند و دیگران را شاد کند, ملیجک هم کلی جنگولک بازی در آورد و در نهایت داستان را به نامه و نامه رسان و گم شدن کشید و در آخر با لودگی تمام گفت :اصلا شاید کار, کار همین منشی الملک است و سهل انگاری کرده است . مجلس به هم ریخت منشی الملک غش کرد  گلاب آوردند و همه چیز در هم شد . تجارالملک و یارانش بسی خشنود شدند که بالاخره کسی حرف دلشان را زده . اما منشی الملک که در دل ریاست امور مالیات و ارتباطات جایی گرفته بود , با دلربایی تمام , تمام توجه را به خود معطوف کرد و ملیجک را متهم کرد که از کسانی که او می شناسد پول گرفته است تا او را که این چنین فداکارانه کار می کند خراب کنند . اگر ملیجک زبان بازی نمی کرد و انقدر عزیز پادشاه نبود در غیاب پادشاه دارش می زدند.

از فردای آن روز اوضاع دربار خرابتر شد .دیگر گم شدن بسته و کارخانه فراموش شده بود . ملازمان منشی الملک همراهش همه جا بودند و چون نوکران پاچه خوار, پاچه خواریش را می کردند اما شبها در جشنهای شبانه خود هم به او می خندیدند و برایش لطیفه ها می ساختند .

آمدن پادشاه نزدیک می شد و درگیری های داخلی دربار بیشتر در غیاب پادشاه ملکه دستور ساخت کاخ جدید را داده بود تا وقتی پادشاه رسید سورپریزش کند دیگر شاه فرنگ رفته بود .اوضاع مالی مملکت بابت مالیاتها خرابتر و جیب ریاست امور مالیات و ارتباطات پرتر بود . اوضاعی شده بود . تجار شکایت پیش تجارالملک بردند و او نیز دستش بسته بود . همه کاسه چه کنم چه کنم دستشان گرفته بودند  تا خبر رسید پادشاه در راه است .

دربار چند جناح شده بود . ریاست امور مالیات و ارتباطات و گروه حسابگران و مالیاتچیان که همگی شکمهایشان را گنده کرده بودند و حال تکان خوردن نداشتند و می ترسیدند اندکی از کیسه های زرشان کم شود.

و گروه تجار و تجارالملک که تجارت مملکت را ضعیف می دیدند و رقبا و همسایگان را قوی و دلشان به حال مملکت می سوخت.

 و گروهی هم که نمی دانستند کدام طرفی هستند دمدمی مزاج و هوایی ..

بعد از ماهها سفر پادشاه به دربار بازگشت . وزیر اعظم و ریس امور مالیات و ارتباطات  جشنی را ترتیب دادند و همه به صف ایستادند چاکران پاچه خوار در ردیف اول برای خوشامدگویی و از همه جلو تر منشی الملک بود . بنا بود گزارش این ایام به خاطر مبارک ابلاغ گردد . طبق معمول چه کسی دانا تر و با تدبیر تر از منشی الملک دربار  که این روزها صد البته به هیچ کدام از دانشمندان دربار نه اهمیتی می داد و نه گوش به احوالات صلاح مملکت .

 منشی الملک به ترتیب اعلام می کرد که چه کسی اجازه سخن گفتن دارد .

اول از همه نوبت خزانه و مالیات و امور مالی بود که ریاست امور حساب خزانه با آن شکم گنده اش به سختی راه می رفت و با خنده های مسخره  و لوده اش شروع کرد به توضیح البته که هزینه ای برای امنیت نشده بود و جاسوسی هم نداشتند اما همه اینها از خزانه کم شده بود و به جیب از ما بهتران رفته بود. بعد از صحبت در خصوص خزانه نوبت به منشی الملک بود که خود شیرینی کند و گزارش اندرون دربار را بدهند با شیرین سخنی شروع کرد به توصیف و البته چاکران مخلص هم پشت هم سر تکان می دادند و صد البته که همه اهل دربار می دانستند که داستان از چه قرار است . آنقدر منشی الملک حرف زد که وزیر اعظم و ریاست امور مالیات و ارتباطات خوابش برد و در نهایت داستان ربوده شدن دستورالعمل  کارخانه جدید که خشم شاه را برافروخت و البته که آنقدر مهربان بود که خشمش را در قالب لبخندی پنهان کند زیرا می دانست که منشی الملک آنقدر درایت دارد تا این مساله را حل کند .

نگهبان بخت برگشته را کف بسته آوردند و مقر آمد که نامه را گرفته است اما در راه رسیدن به دفتر منشی الملک سری به موال زده و گلاب به رویتان نامه درون مستراح افتاده و این بخت برگشته هم ناچار از ترس جان و آبرویش به کسی چیزی نگفته . شورا مشورت کردند و جوانب از دست دادن دستورالعمل را بررسی کردند و محاسبه کردند چقدر ضرر مالی داشته و چه و چه و چه و در نهایت به پادشاه حمکشان را اعلام کردند :  !      guilty 

پادشاه چشمانش از ذوق بیرون زده بودن از اینکه می دید این مشاوران اعظم زبان بلاد فرنگ را می دانند . نمی دانست این چاکران هر روز به جای رسیدگی به امور مملکت فیلمهای خارجی نگاه می کنند. بگذریم پادشاه از آنجا که خیلی مهربان بود و آزارش به مورچه هم نمی رسید  . با دلایل کاملا منطقی اعلام کرد فدای سر مملکتمان و خودمان حالا یک نامه ارزش این را ندارد که ما جان کسی را بستانیم و تبعیدش کردند به بلادهای دور...

و از منشی الملک به دلیل این همه پیگیری مستمر و سالها خدمت در دربار تقدیر و تشکر کردندو به او لقب منشی السلطنه دادند و یکی از بلادهای خیلی دور را به نامش زدند و اجازه دادند بدون لباس فرم در دربار هرچه دوست دارد بپوشد . .

و به دلیل ذیق وقت برای رسیدن به مجلس عیش و نوش برای توضیح در خصوص امور تجارت نوبت به تجارالملوک نرسید . او نیز به بلاد فرنگ پناهنده شد و با یارانش تجارت خانه ای بس عظیم در بلاد فرنگ راه اندازی کرد و به همه جای دنیا اجناسش را ارسال نمود..