سورا

 
بهاریه 91
نویسنده : رزا صدراشكوري - ساعت ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٢٧
 

از این پنجره ها که روزهای زیادی از سال  چشمانم را دنبال می کنند . کوههای نیمه سپید کبود کبودندو نگاه من همچنان خیره می شود که چگونه ساختمانهای بلند هر سال تصویر کوههای کبود را کمتر و کمتر می کنند . گاهی فکر می کنم من چقدر عاشق زمانهای گذشته ام . سفره های بلند و رو میزیهای ترمه و خانه های بزرگ با ارسی های رنگی و حوضی با یک تلنبه میانش . مثل آنکه متعلق به آن زمانها باشم . این روزهای آخر سال مثل همیشه کم حوصله می شوم . چشمهایم همچنان به کوههای کبود است . دلم خانه ای پر از سرو صدا می خواهد و همهمه و شادی که توی آشپزخانه اش ,شلوغ همه مشغول باشند و بچه ها کنار حوض بازی کنند . از دلم که می گذرم توی ذهنم خانه قدیمی با آجرهای قرمز نقش می بندند و حوض آبی فیروزه ای با یک تلنبه میانش من روی ایوان تنها نشسته ام و صدایی نیست . این خانه ها بدون صدا هم زیبا هستند. بهار هنوز به شاخه های درختان نرسیده است . ریشه ها را نمی دانم .

این روزهای آخر اسفند قلبم درون سینه ام جا نمی شود با ذهنم راه می افتد سراغ خاطره های دور , هفت سین های گذشته , پدر که پول های نو را لابلای دیوان شمس می گذاشت و اشک می ریخت , یاد روزهای رفته و مثل همیشه بهار بوی نداشته ها را می دهد . اما این بهار نوبرانه اش این است که عطرش هنوز هوای این شهر , این اتاق , این دل را پر نکرده است . جای خیلی چیزها خالی است و طعم خیلی چیزها مثل میوه های گل خانه ای تغییر کرده است .

با این همه باز وقتی قرار است سفره هفت سین را کنار عزیزانم باشم شکر می گویم , با این همه هر لحظه تا سال نو یاد ام می آید چه آرزوهایی برایتان داشته باشم . قلبم این بار که نام آرزوها می آید تند تند می زند و چشمانم خیس می شود .این بهاریه هم هیجانی ندارد . هیجان این روزهای من گلهای قلاب بافی بود که برای عیدانه بافتم و تنگ بزرگی که برای ماهی 2 ساله ام خریدم تا کمی خوشحال شود .

وخوشحالم امسال با همه دردها و سختی هایش , خوشی هایی داشت بزرگ اینکه بدانم کسانی هستند که در اعماق وجودم نامشان هم شادی می آفریند و حضورشان آنقدر بزرگ و دوست داشتنی است که می تواند همه روزهای سرد زمستان گرمم کند . لمس این شادی می تواند به تمامی مرا شوق کند به گذشته نگاه می کنم و می گذرم ... لحظه هایی که مرا شکستند و از نو ساختند . لحظه هایی که زلالم کردند و لحظه هایی که ...می گذرم .

روبرو لحظه هایی را تصور می کنم که با حضورتان رنگارنگ می شود ,گرما می گیرد و جان تازه تا ... به تا یش فکر نمی کنم همین که این لحظه ها باشند , هرچند اندک دلخوشم .

به مادرم که تولدش بهار را نوید می دهند , بهاری نو برایش می خواهم

به برادرم که خانه با حضورش پر از عشق می شود و خنده , برایش توانی مضاعف می خواهم

به خواهرکم که این روزها حضورش در خانه از همیشه عزیزتر است , برایش عشقی و آرامشی جاودانه می خواهم

به دوستانم که روزهای سختم را تاب آوردند و دنیا با حضورشان جای بهتری است برای زندگی . برای همه شان  آزادی, عشق , صبر , سلامتی آرزو می کنم .

کاش وقتی روزهای نو می آیند گذشته ها را از یاد نبرم که میانشان عزیزانی بودند که هرچند این روزها حضور ندارند اما حضورشان در قلبم جاویدان است . دوستانی که نمی بینم وهر لحظه این روزها دلتنگشان می شوم. کاش این روزها همه تان چیزی درون قلبتان بجوشد مثل جوانه ای پر از عشق سبز و بماند برای همیشه .این روزها دنیا کوچک و کوچکتر می شود هرچند من عاشق عتیقه ها هستم اما این دنیای مجای می تواند همچنان همه تان را از راههای دور کنارم نگاه دارد. دنیا کوچک و کوچکتر می شود اندازه قلبم که برای یکایکتان سخت می تپد روزهای نو بهتری آرزو می کند.