سورا

 
برای خودم و بی خوابی و ماه
نویسنده : رزا صدراشكوري - ساعت ۱:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٢٤
 

ماه افتاده بود وسط آسمان بزرگ و زرد وقتی آنقدر نزدیک بود که انگار به چشمانش زل زده بود و آنگاه گوزنی در آن خمیده آرام خفته بود . دلش تنگ می شد وقتهایی که ماه آنقدر بزرگ بود که می توانست از پنجره اش تو بیاید و روی تخت قلقلکش بدهد.

یاد کسوف می افتاد که خوابش برده بود کنار چادر روی ساحل شرجی که باد می زد لابلای موهایش مثل یک لالایی که خوابیده بود زیر نور ماه .

دلش کوچک می شد .دلش دریا خواسته بود زیر نور مهتاب که ماسه  داشته باشد دراز بکشد روی ماسه بی تشویش آنکه موهایش ماسه ای و خیس شوند . دستهایش را توی ماسه ها فرو کند و پاشنه پاهایش را .و چشم بدوزد به ماه بزرگ زرد وسط آسمان که صدای گوشماهیها باشد و امواج که نیمه شب به ثانیه ای به هم می رسند و تمام می شوند ...

طفلی گوشماهیها همه شان شده اند خاطره های دسته دوم .

دلش کوچک تر می شد.

حالا که ماه بزرگتر از همیشه به چشمهایش زل زده بود  فهمیده بود می ترسد . می ترسد این شبها حتی با خودش حرف بزند .می ترسد رازهایش را مرور کند . می ترسد از این هم بلند تر قلبش بزند.

دلش کوچکتر می شد .

ترسیده بود  پاهایش را از مرزهایش کمی آنطرف تر بگذارد شاید حتی از افکارش هم آنطرفتر ..رویاها هم بدادش نمی رسیدند ..

حالا که بی خوابی روی ملحفه ها چروک می خورد و دنیایش تنگ تر می شد .

کسی از آن دورترها گفته بود زندگی یک لحظه است گفته بود خودت برای تنهایی خودت مویه می کنی چون دوست داری برای خودت مویه کنی ؟!

چه می دانست برای همیشه ها سرگردان است و عاشق .چه می دانست برای بزرگی ماه که به چشمانش زل زده می توانست دلتنگ شود . چه می دانست دخترک گل فروشی که صورتش ضخمی بود دوستتر می داشت  چه میشناخت دلش را...

چه می دانست که برای این غار نشین این روزها حتی حرف زدن با خودش سخت تر شده ...

امروز اضطراب دیدار ماه بود که بی قرارش کرده بود یا مرزهای که درعبور از میانشان مردد مانده بود.

باز ماه بود و دلش که کوچک شده بود که از پله های پشت بام بالا می رفت و صدای قلبش را می شنید که تند تر می زد, پشت خر پشته ماه بود بزرگ و زرد و آغوشی که یخ کرده بود.

 

 

 

 

 

                                                                                                                                         


 
 
تولد لاله
نویسنده : رزا صدراشكوري - ساعت ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٩
 

 

تابستان بود اما تابستانهای اینجا بوی دود می داد و چهار راه ولیعصر مثل همیشه شلوغ بود و دلگیرو خاکستری آویزان شهر شده بودم که تلفن زنگ خورد و صدای مهربان آن سوی خط مرا سراپا شوق کرد که می گفت : دختر تو اینجا چه می کنی؟

چهار راه را نگاه می کردم در ازدحام آدمها هیچ چهره آشنایی نبود .عبور کرده بود و صدا حرف می زد 

انگار بغضم بادکنک شده باشد و پسر بچه ای با سوزن بترکاندش ,ترکید حق حق می زدم و یه دنیا حرف بودم از تنهایی این شهر خاکستری که دلداریم داد که آرامم کرد و دعوتم کرد فردا همدیگر را جایی ببینیم با دوستانی که من نمی شناسم .

فردا کار بود, اما شوق هم بود. این عبور از تنهایی و حس حضور آشنایی که تحمل خاکستری این شهر را محیا می کرد . خانه آن روزها معنی اش خانه پدر بود با کیلومترها فاصله ..

به چهار راه اسفندیاری می رسم پیاده می شوم هوا عالی است و من خیلی خانم شده ام با مانتوی بلند شیری رنگی که مثل بارانی است و یک روسری بزرگ نخی قرمز گل گلی و چقدر ذوق دارم و هنوز خجالت یک دختر شهرستانی  زنگ می زنم و آدرس دقیق را می پرسم رستوران حاتم از پله ها بالا می روم و وارد که می شوم ته رستوران یه عالم آدم خوشحال را می بینم که لبخند می زنند و آن وسط رضا به سمتم می اید وای چقدر حالا حس خوبی دارم میان این میلیون ها آدم یکی آشنا است .

امروز تولد لاله است

لاله آشنای صفحه های مجازی وبلاگم که مدتهاست برایم یادداشت می گذارد و چقدر گرم و شیرین صدایم می کند سورا .آشنای ندیده ای که می تواند دوستم باشد و چه لحظه های شیرینی که آن شب می گذرد و من پر شور می شوم وتنهایی ام , نبودن خانه پدری و خاکستری این شهر همه نارنجی می شود و سبز . کلی عکس می گیریم می خندیم به کادوها به کیک به همدیگر و یه عالمه شماره به لیست گوشی همراهم اضافه می شود همان زیمنس سورمه ای رنگ .

همه چیز از آنجا شروع شد  تولد لاله بود .

آن روزها که دنیای مجازی برایم  چند دوست واقعی ساخت . آن روز اول که هیچ با آفرین حرف نزدم شاید از همان روز این توانایی را داشتیم که حرف نزنیم اما باشیم و حس کنیم . و حالا عزیزترینهای من هستند و باز هم تولد لاله است و رستوران خالی است .

صدای خنده های ما تا پشت درهای اوین می رود و همانجا سانسور می شود . شاید دیگر طنین این امواج خنده از گذار سالها آنقدر ضعیف شده که عبور نمی کند .

حالا آفرین وامیر حسین پشت آن دروازه  آهنی گنده خاطره های تو را مرور می کنند و من که هنوز آن روز اول را مرور می کنم که همه چیز با تولد تو آغاز شد .

که وقتی با آفرین حرفت را می زنیم به چشمان هم نگاه نمی کنیم که سالها از ما گذشته که حتی حرفش را هم نزنیم از ذهنهایمان همیشه عبور می کند .

که من روزهای نبودنت را نمی شمرم حتی می ترسم به شبهای تو فکر کنم که این ترس بغض می شود مثل یک بادکنک اما پسر بچه های شیطان محله بزرگ شده اند و نمی ترکد این بغض  که گیر می کند پشت دروازه ی آهنی اوین .

و حالا تولد توست .((لاله))

شمعهای روی کیک را فوت می کنی همان کیک که یک گوشه اش  له شده چون کسی کیک را مثل کلاسور زیر بغلش گذاشته بود و سهیل که حرف می زند وآفرین که نیست

حالا باز تولد توست ...

دارم با تولدهای تو این بادکنک((لعنتی )) را باد می کنم .

همه چیز از همان مرداد ماه شروع شد که دخترک شهرستانی تنهایی بودم . و بعد رضا بود . تو بودی , آفرین , سهیل , سارا , آزی ,پویا , محسن , رامین , مهرداد و...

حالا که موهایم سفید شده . همه ما همان وبلاگهای قدیمی را داریم خاک گرفته و یه دنیا دوست واقعی و تو که حتی ندیدنت از واقعی بودنت چیزی کم نمی کند

می خواهم که وقت آمدنت یک روز تمام گریه کنم که هی بگی لعنتی و من بخندم .

بیا تا از این بادکنک خفه نشدم

تولدت مبارک

شاید امسال آغاز دیگری باشد