سورا

 
آقای دبیر
نویسنده : رزا صدراشكوري - ساعت ۱:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۱٠
 

از دروازه آهنی پشت حیاط وارد شدیم درخت بزرگی وسط حیاط بود گواه اینکه سالها گذشته , جای ریگهای کف حیاط را موزاییک ها گرفته بودند. تیره مال سالهای دور . ساختمان مدرسه یو شکل بود که با دو پله از حیاط جدا می شد . کنار در اصلی یک اطاقک کوچک ساخته بودند مثل نمای ساختمان اصلی آجر نما یادم هست آن روزها مد شده بود این ساختمانهای آجر نما که با هوای گرم و شرجی اینجا خیلی هم همخوانی داشت .

قلبم تند تند می زد هیجان زده بودم همه چیز گواه سالهای زیادی بود که گذشته بود .به محوطه ساختمان اصلی که رسیدیم می خواستم بدوم طبقه بالا اتاق 212 درش را باز کنم بپرم پشت نیمکت بشینم .یادم آمد من همیشه سرگردان بودم فاخره خندید من هر هفته روی یک نیمکت می نشستم و یک جا بند نبودم و چه معلمهای مهربانی داشتم که این شاگرد سرگردان را تاب می آوردند. از پله ها که بالا می رفتیم فکر کنم فاخره حالم را فهمید دستم را گرفته بود انگار می دانست چه هوایی توی سرم می چرخد. درها و پنجره ها را حفاظ آهنی زده بودند درب کلاس را باز کردم ,چه غریبه بود از مینیاتوری که ایده ام بود برای تزئین کلاس و با هاجر وپگاه با پاستیل ها و مداد شمعی های خودمان کشیده بودیم خبری نبود.چه زیبا کشیده بودیم روی دیوار ته کلاس و دیوار کنار درب ورودی .

تنها یک عکس یادگاری با لوح تقدیر زیر نقاشی ها مانده و کلی خاطره و خنده پای این دیوار که حالا با کنیتکس روی همه آنها خط کشیده بودند. برایم غریبه بود نمی دانم چرا فکر می کردم درب را که باز می کنم نقاشی ها هنوز آنجا هستند . کنار پنجره رفتم کوچه کنار مدرسه را عریض کرده اند . دلم می خواست وانت دو کابین سفید تمیزی را می دیدم که همیشه زیر این پنجره پارک بود و چه صاحبش را دوست می داشتم .

از غریبه گی کلاس دلم گرفته بود انگار من وصله ای ناجور بودم برای آنجا و فاخره از شاگردانش می گفت , یاد خودمان افتادیم که چقدر گستاخ بودیم و معلمهای تازه کار را اذیت می کردیم  . به فاخره گفتم خنده ات نمی گیرد می روی سر کلاس با اینکه می دانی شاگردها معلمها را مسخره می کنند. خندید گفت نه من خیلی جدی ام .. کلی به جدی بودنش خندیدم به اینکه چه شکلی می شود.از کلاس بیرون آمدیم .

زنگ تفریح بود یادم هست صدایی روی ریگها توجه ام را جلب کرد و یه وانت دو کابین سفید وارد حیاط شد روی ریگها صدای چرخایش پیچید که ترمز کرد. هیچ معلمی ماشینش راتوی حیاط نمی آورد. مردی بلند بالا پیاده شد با موهای جو گندمی رو به سفید با عینکی بر چشم با کت شلوار آبی آسمانی که خیلی هم اتو کشیده بود . میان پیشانی اش ابروها به هم گره خورده بود . توی حیاط بچه ها شلوغ می کردند. خانم احمدی با آن قد کوتاه به استقبال مرد قد بلند رفت کنارش ترکیب خنده داری شده بود . از این بالا تصویرها جور دیگری دیده می شد . نمی دانستم دلم می خواست بدانم این بازرس جدید برای چی آمده ؟!

خانم حیدری با کفشهای کتانی اش همانقدر که تپل بود مهربان و فرز هم بود دویدم توی حیاط و مثل بچه های فضول نگاه زیر زیرکی کردم و پرسیدم خانم این آقا بازرس هستند ؟ خندید و چشمکی زد و گفت نه نترس ایشون از بهترین دبیرهای فیزیک هستند ...

خندیدیم و برنامه تمرین بسکتبال را با ما هماهنگ کرد چه هیجانی داشت از تیمی که تشکیل داده بود . من اما به دبیر جدید فکر کی کردم .

زنگ تفریح که تمام شد خانم احمدی آمد بالا و توضیح داد در پی اعتراض های پی در پی ما و البته آزار و اذیت دبیر قبلی معلم جدید فیزیک آقای صدیق از این به بعد به ما درس می دهد و تاکید کرد که ایشان سنشان بالاست و اذیتش نکنیم و البته که بسیار جدی و سختگیر هستند.

استرس داشتم خانم باقری با آن قد کوتاهش و جزوه ای که همیشه باز بود وقتی سوال پیچش می کردم می ماند و هول می شد و حالا این معلم جدید . البته خانم احمدی تاکید کرد فقط امروز ایشون به طبقه بالا می آیند و از هفته دیگر برای کلاس فیزیک ما باید به طبقه پایین برویم چون ایشان برایشان سخت است از پله ها بالا بیاییند . رفت تا دبیر جدید را راهنمایی کند.

دلم پر از هیجان بود صدای قلبم را می شندیم که می کوبید و مثل همیشه که هیجان زده می شوم  نمی توانستم روی نیمکت بنشینم خانم احمدی با اقای صدیق وارد کلاس شد ...

فاخره صدایم می کند  به حیاط نگاه می کنم که خالی است و دارد غروب می شود . می داند من کجا هایم چشمهایم مثل آن روزها خیس شده ..

ایستاد روی سکو روبروی مینیاتور و نگاهی کرد توی دلم می گفتم می خندد به این دخترهای دیوانه کلاس یا خوشش می آید. خودش را معرفی کرد و بعد نوبت ما رسید دفتر کلاس بود و من که با تاکیدی روی اسم و فامیلی بلند بالایم همه معلم ها را کلافه کرده بودم مثل حالا نبود که روی کارت ویزیتم خلاصه اش کنم دنیای دیگری بود.دوباره من بودم و آقای صدیق خوب یادم هست مدارهای موازی و سری را درس می داد و من هی سوال می پرسیدم  و شکلهای جدید می کشیدم و مدارهای جدید .. یک روز از بس سوال پرسیده بودم  خندید با آن قیافه جدی دوست داشتنی اش من هم خندیدم و گفت : ( اگر را با مگر تجویز کردند از آنان بچه ای شد کاشکی نام)بچه ها همه خندیده بودند . برای ساکت نگاه داشتنم هر جلسه یک سوال سخت برایم جداگانه می نوشت تا سرگرم شوم. همه هفته هیجان کلاسش را داشتم و تنها کلاسی بود که من همیشه روی یک نیمکت جلوی میز استاد می نشستم و هر روز پر از سوالهای جدید .توی کلاسش به هیچ چیز دیگری فکر نمی کردم میخکوب بودم . هر هفته چیز عجیبی ساخته بودم . می دانستم همانقدر که دوستش دارم دوستم دارد و این هیجانم را بیشتر می کرد.

مثل پدری که فرزندش ناراحتش می کند گاهی با من قهر می کرد بابت عجول بودنم روزی تنبیه سختی شدم . امتحان ثلث اول بود همیشه هیجان داشتم اولین نفربرگه امتحانی را بدهم و شوق نفر اول بودن نصیب من بشود ( *)با شوق برگه ام را دادم و از کلاس بیرون زدم .

هفته بعد توی کلاس انگار مرا نمی دید غم دنیا توی دلم ریخته بود عذاب بود که تمام شود همه آن یک ساعتی که یک هفته انتظارش را کشیده بودم .می ترسیدم نزدیکش شوم شده بود همان معلم سخت گیر و بد اخلاقی که بچه ها حرفش می زدند.

دوباره ناجی ام خانم حیدری بود بغضم گرفته بود همه توی مدرسه می دانستند چقدر دوستش داشتم این دبیر فیزیک بد اخلاق را گفتم خانم حیدری آقای صدیق با من حرف نمی زند و بغضم ترکید و توی آغوشش جایم داد و آرامم کرد و گفت می روم ببینم چه شده ؟

بیرون دفتر بی تاب بودم که خانم حیدری با لبخندی روی لب برگشت من با چشمهای پر از اشک خندیدم . گفت : از دست تو دختر پیرمرد حق داره از دستت عصبانی باشه می گه آنقدر عجله می کنه یا یه چیزی رو جا می ذاره یا تو ضرب و تقسیم اشتباه می کنه واسه همین از دستت عصابی شده ...

خانم حیدری رو بغل کردم و خندیدم و خیالم کمی راحت شد .هر چند از آقای صدیق خجالت می کشیدم که دیدم از دفتر بیرون اومد و بهم خیره شد روم نمی شد توی چشماش نگاه کنم. روی صحبتش با خانم حیدری بود که گفت: دفعه بعد این اشتباهات احمقانه کوچک رو نمی بخشم. خندیدم و در رفتم از نگاهش.

توی کلاس که بودم از پنجره دیدم که سوار ماشینش شد و رفت . هفته بعد با آرمیچر های ماشینهای اسباب بازی و خرت و پرتهای دیگر وسیله عجیب غریبی ساخته بودم . با کاردستی ام رفتم سر کلاس . توی کلاس فیزیک رها بودم به تمامی خودم مثل کودکی از هر چیزی سر خوش بودم. خندید  وسیله را از دستم گرفت و گفت من و تو می تونیم به سیرک فیزیک راه بیاندازیم تو بسازی و با هم نمایشش بدهیم .خندیدم مدتها بود سر مسئله ای گیر داده بودم فکر می کنم یک کره با بار مثبت بود یادم هست که گفته بود به موقع خودت می فهمی چطور حلش کنی وقتی هنوز نه می دانستم حد چیست و نه  انتگرال های دو گانه و چند گانه بعدها دیدم چه راه احمقانه ای را برای حل مساله پیش گرفته بودم و چه صبورانه همراهی ام کرده بود .

ازپله ها که پایین آمدیم سمت راست آزمایشگاه بود . دلم می خواست ببینم همه آن چیزهای عجیب و غریبی که آن سالها ساخته بودم  هنوز آنجا هست یا نه ؟ روزی که مسول آزمایشگاه آمده بود و گفته بود اسمت را آقای صدیق داده برای مسابقه علمی از فردا هر وقت خواستی بیا آزمایشگاه و من که دیگر زمین و زمان برایم شده بود کتابهای فیزیک .

مرد تو چقدر در زندگی ام تاثیر گذار بودی .چقدر دلم می خواست مثل تو باشم مثل تو بدانم و چه شوری فرایم گرفته بود وقتی رفتم دانشگاه تا فیزیک بخوانم.

به فاخره نگاه می کنم با چشمان گرد و متعجب یک جوری نگاهم میکند که حرف بزن دخترک.

بی خیال سکوت من می شود و ازخاطره شاگردانش تعریف می کند و معلمهایی که همکارانش هستند . می پرسم می دانی الان زنده است یا نه ؟ کجا است الان ؟

نمی دانیم اما انگار حس می کنم دیگر نیست خیلی سالها گذشته از آن روزهایی که پیرمرد به ما درس می داد . گذشته از آن روزی که مجبور شدم بدون خداحافظی همه دوستانم را وداع بگویم حالا بعد از 15 سال برگشته ام اینجا با موهای سفیدی لابلای موهای مشکلی ام .چه شیطنهایی کرده بودم و چقدر پیرمرد صبور بود .با فاخره خندیدم یاد کارت پستالی افتادم که برای عید برایش خریده بودم و بعد با فاخره و هاجر کلی فکر کرده بودیم که چه بنویسیم و بعد نوشته بودم : ((در جوانی به خود می گفتم شیر اگر پیر هم شود شیر است / چونکه پیری رسید دانستم پیر اگر شیر هم بود پیر است ))

چه شیطنتهایی و چه صبورانه باز به شیطنتهای من خندیده بود.

روزهای سختی را به یاد حرفها و امیدهایی که به من می داد گذراندم خیلی دور تر از آن بودم که ببینمش یا حرف بزنم اما می دانستم با تمام شیطنتها و سربه هوایی های من قبولم داشت این بود که چند روز قبل از امتحانات ثلث با آنهمه استرس که داشتم برایش نامه نوشتم از همه روزهایی که گذشته بود انگار گناهکاری اعتراف پیش کشیش ببرد سبک شدم و دوباره پر از شور نامه چرک نویس بود با خط بهتری پاکنویس کردم روی همان کاغذهای کاهی که فرمولها و مساله های فیزیک را حل می کردم .حالا من فیزیک هالیدی 1 را هم خوانده بودم و چه پر شور بودم که برایش بگویم . توی راه مدرسه از اداره پست همان ساختمان قدیمی میدان شهر داردی کلی تمبر و پاکت نامه خریدم نامه های فاخره , هاجر و ..حالا نامه آقای صدیق نمی دانستم به کدام آدرس برایش بفرستم بهترین جا آدرس مدرسه بود .پس برای بچه های کلاس هم نامه نوشتم .دلم برای همه شان تنگ شده بود . نامه هایم را با شوق پست کردم و دوباره میان کتابهایم غرق شدم. چند روزی گذشت لای کتاب مثلثاتم نامه آقای صدیق را پیدا کردم خدای من آنقدر هول بودم که چرک نویسها را برایش پست کردم . خنداه ام گرفته بود حتما باز توی دلش میخندید که خدایا این دختر کی می خواهد بزرگ شود .آقای دبیر نیستی ببینی که این دختر هنوز بزرگ نشده .

زنگ دروازه آهنی با صدای موتور آشنایی که آن روزها رابط من و آدمهای گذشته ام بود مرا می جهاند پشت دروازه و پیرمرد پست چی هم از ذوق من ذوق زده می شد .

مریم از بچه های کلاس جواب نامه ام را داده بود نامه ام را یک روز با صدای بلند برای همه بچه ها خوانده بود و همه برای هم آرزوهای خوب کرده بودیم برای امتحانی که سرنوشت ساز بود.

نامه بعدی که می ترسیدم بازش کنم  از : (نظام الدین صدیق مروستی ) خدای من همه چیز از خاطرم گذشت می ترسیدم .هنوز پر از جذبه بود حتی از پشت این پاکت نامه . روی کاغذ A4 سفید با آن خط زیبایش نوشته بود و هنوز می توانستم حس کنم که صبورانه به سربه هوایی هایم خندیده بود و با همان 4 خطی که نوشته بود شور کودکانه ام را پاسخ گفته بود و من هنوز هم آن کاغذ را دارم که یادگاری توست که هنوز پشت آن کلمات کشیده شده پر از جذبه تاثیر گذاری و آخرین باری که صدایت را شندیم روی همان شماره ای که برایم گذاشته بودی توی نامه . زنگ زدم تلفن که زنگ می خورد من صدای قلبم را می شنیدم خانمی گوشی را برداشت خودم را معرفی کردم. می دانستم دیگر مدرسه نمی روی تا گوشی را برداری گوشم زنگ می کشید و بعد صدای تو بود پیر و خسته و من که صدایم می لرزید و گفته بودم من دانشجوی فیزیک هستم استاد ...

غروب شده با فاخره از مدرسه خداحافظی می کنیم . دلتنگ تمام روزهایی که آنجا شیطنت کردیم , اعتصاب کردیم و زیر باران خندیدم . از چشمهایمان خاطره می چکد و دروازه آهنی دوباره ما را بر می گرداند و آن سالها پشت دروازه لابلای دیوارهای آجری می ماند لابلای خاطرات آنها که بعد از ما آمدند و می آیند.

 

 

 

 

 ps1(*).هنوز هم گاهی دلم میخواهد اولین نفر باشم

ps2.ممنونم از حسن عاملی عزیز که بهانه ساخت برای نوشتن از آقای دبیر


 
 
شکلک
نویسنده : رزا صدراشكوري - ساعت ۱٢:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۱
 

خیال باطل چند ساعتی می شد که سرگرم بود با یک لیوان آبجو که روی یک زیر لیوانی بود با شکل نقاشی های رومی که ابعاد ش در هم شده بود .خیره بود به شکل نقاشی , زنی در حال عشق بازی با دو مرد .گیر کرده بود میان نقاشی. بار نه تاریک بود و نه آنقدر ها روشن که نور آزارش دهد. تلویزیونی آن سمت بار روشن بود جنگ را نشان می داد و حوادث اخیر خاورمیانه و عراق, آدمهای توی بار بی تفاوت به صدا و اخبار گپ می زندند و گاهی هم صدای قهقه ای  روی صدا ها خط می کشید . تنها پیر مرد پشت دخل بود با صورتی آفتاب سوخته و سیگاری روی لب که به تلویزیون خیره شده بود .دلش خواسته بود یکبار تنهایی بیاید اینجا میان تنهایی همه آدمها که آنجا بودند گم شود . دلش خواسته بود گوش بدهد به صدای آدمها که با هم حرف می زدند. هرچند دلش می خواست این صدا ها آشنا تر باشند , لهجه ها و زبانهای مختلف حالا دیگر می توانست تشخیص بدهند که این لهجه مال کدام کشور است . اینجا شده بود دنیایی کوچک که می خواست کمی آدم ببینند هرچند هم صحبتی نباشد .یخ های دور لیوان آب شده بود با انگشتانش قطرات آب را به بازی می گرفت . دلش برای آدمهای توی تلویزیون می سوخت. جنگ , ویرانی , برای همسایگان کشورش برای سرزمینی که از آن گذشته بود برای روزهایی که لابلای تصویرهای توی تلویزیون گذرانده بوددلش می سوخت ...دوباره به زیر لیوانی خیره شد به نقاشی رومی با رنگ های آبی و طلایی و خندید  به تابوهایی که با آنها بزرگ شده بود به شرمی که هنوز در او از دیدن زیر لیوانی موج می زد .خندید به حرفهای مادر بزرگش که گفته بود دختر را چه به این حرفها آخرش که چی کهنه بچه باید بشورد و غذای شوهر بپزد . از این همه تفاوت حالا خنده اش می گرفت و همچنان به زیر لیوانی زل زده بود . جف با آن شکم گنده و سیبیلهای کلفتش آمد روبروی او دست زیر چانه زد وپرسشگرانه نگاهش کرد . احتمالا نمی دانست این شکل زیر لیوانی نبود که او را به خنده وا داشته بود بلکه عبورش از آن مرزها وتفاوتها بودکه می خنداندش . چشمکی زد و گفت لیوانش را پر کند حال و احوال بقیه بچه ها را پرسید و چه خوب فهمید دلش خواسته بود یک گوشه ای دنج بشیند و برای خودش تنها باشد . حواسش بود کسی آرامشش را بر هم نریزد.باز هم خنده اش می گرفت از این غریبه هایی که حال و هوایش را می فهمیدند.خودکارش را از توی کیفش در آورد ,مثل آن قدیمها که وقتی توی کافه منتظر بچه ها می ماند و روی دستمال کاغذی ها نقاشی می کرد برای خودش شکلک کشید . کسی نبود همه آن شکلها این بار خودش بودند نه کسی دیر کرده بود که اخم کند, نه کسی دلش گرفته بود و نه کسی از دزدی و خیانت حرفی زده بود. خودش بود. در این روزها که خندیده بود , گریسته بود , دلش تنگ شده بود و گاهی دخترکی شیطان شده بود با موهای دو گوشی و گاهی یک خانم با وقار با کفشهای پاشنه بلند. دلش می خواست برگردد تمام آدمهای توی بار را نقاشی کند .  ببیند حس هر کدامشان  چه شکلی است . سرش را چرخاند  با فاصله مردی درشت هیلکل نشسته بود  با موهای جوگندمی خیلی کوتاه که به زیر لیوانی اش خیره بود . دوباره به زیر لیوانی خیره شد . روی دستمال شکل مرد را کشید شبیه اش نبود . باز شبیه خودش بود .دوباره نگاهش کرد مرد چشمهایش را بسته بود و دستانش روی گیلاس پر از یخ ویسکی قفل شده بود به دستهایش نگاه کرد . چقدر می توانست مهربان باشد از دستهایش چیزی درونش قلقلک  می خورد . سفید بود درشت و سرانگشتانش کشیده و بلند... سنگینی نگاهی نگاهش را دزدید , مرد نگاهش می کرد به دستهایش خیره شده بود . نمی دانست چه شد که سر برگرداند خجالت کشیده بود ؟مگر مرد می توانست افکارش را بخواند که او را تا کجا ها برده بود . که دلش خواسته بود دستانش را بگیرد و بعد محکم در آغوشش بکشد و میان بازوان درشت مرد محو شود و بعد دوباره برگردد سراغ نوشیدنی اش.یاد حرف رفیقی افتاد هر جای این شهر بروی پر از خاطره است . حالا با این همه فاصله هنوز بهانه هست برای مرور خاطره ها.اما هیچ تصویری نبود . تصویرها محو شده بودند و زمان  سایه ای خاکستری کشیده بود روی خاطرات فقط گاهی تصویری می توانست حس آشنایی را بیدار کند مثل حالا که خجالت کشیده بود .کافه شلوغتر می شد و صدای موزیک بالا تر می رفت به آدمهای توی بار هم هی اضافه می شد . هر بار از میان صفحه های خاطره که دل  می کند نیم نگاهی به دستهای مرد می انداخت .رها شده بود از خودش مثل بی وزنی که می کشیدش بیرون از مرزها از افکاری که دیوار می ساخت برایش انگار خودش بود و خودش از روی صندلی بلند شد جف حواسش بود چقدر این محبت غریبانه جف را دوست داشت.کنار سن چند نفری می رقصیدند .روی موزیک حرکت می کرد چشمهایش را بسته بود و  موزیک از سلولهایش عبور می کرد از میان سر و صدای بچه های توی کوچه , آژیر قرمز, صدای گریه بچه های توی پناهگاه , صدای پوتین ها , خیابان انقلاب , تصویرها رد می شدند و رها می شد تا خنکای حوض خانه مادر بزرگ تا ساحل.چه خوب بود. رها برگشت کیفش را از کنار صندلی بار برداشت. روی دستمال کاغذی پر از شکلکش تصویری جدید اضافه شده بود , مردی بود که دخترکی را در آغوش کشیده بود . خندید دستمال را تا کرد پشت دستمال رد دستی بود دوباره دستمال را باز کرد دستش را روی اثر دست گذاشت چه دستش کوچک بود .دوباره دستمال را تا کرد و توی جیبش گذاشت همچنان لبخند می زد .جف چشمکی زد و برایش دست تکان داد ..

خودش را دید که از در گذشته بود و بیرون مرد را در آغوش کشید .