سورا

 
بازی...
نویسنده : رزا صدراشكوري - ساعت ۳:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢٧
 

 دوستی , عشق و محبت چیزهایی نیستند که بخواهی ثابتشان کنی چون اگر وجود داشته باشند خودشون رو نشون می دهند .همه ما آدمها مثل عروسکهای روسی چند لایه می مونیم . با لایه های کمتر و بعضی بیشتر , گاهی فکر می کنم کاش هیچ وقت اون لایه های درونی رو نبینیم  که باورهامون نشکنن  چون اونجاست که حساس , شکننده  و آسیب پذیر می شیم, که ببینیم ایمان و باورهامون به شکل دیگه هستند . دردناکه به اینجا برسی از بهترین دوستت غمگین و از خودت دلسرد باشی. اما همه ی این دوست داشتن ها  به این معنی نیست که اونها کاملن  بلکه  این دوست داشتنه که به اونها  ارزش و بها می ده و شاید گاهی رسیدن به اون آدمها که دورن ما هستند ما رو نا امید می کنه . چاره ای نیست گاهی باید بپذیری. باید بپذیری از همون جایی شکننده می شی و برای کسانی شکننده می شی که تو رو بهتر می شناسن .

زندگی اما یه بازیه که باید یاد بگیری هرچند سخت بنظر بیاد  اما باید بازی خودت رو داشته باشی بی هیچ تقلبی ,حتی اگه ببازی

کم کم ساختن همه این شکسته ها سخت می شه  چون گاهی انتظار ت از اطرافیانت, از خودت همون انتظار از باورهایی است که ساختی و بعد به لایه های زیرین که می رسی اونجا که باورهات می شکنن , تو شکننده می شی .

اما کم کم باور می کنی و می پذیری و خودت رو هم پیدا می کنی . لابلای همون لایه های زیرین خودت و افرادی که در اطرافت هستند خودت رو پیدا می کنی . اینکه درها رو ببندی تا کسی نتونه به اون لایه های شکننده برسه  راحش نیست . ما باید اونقدر بازی کنیم تا یاد بگیریم .

شاید گاهی باید بگذاریم اتفاق بیافته و چیزهای سنگینی از زندگی ما جدا بشن هر چند دردناک ,اما یاد می گیریم که حتی چطور با دردهامون زندگی کنیم . با دردهای خودمون با دردهای عزیزانمون و این یعنی جون سختی که باید باشی چون هیچ کس , هیچ چیز, هیچ جایی منتظر ما نمی مونه هر چه بیشتر برای یک درد متوقف بشیم زمان از دست دادیم .راهی نیست جز اینکه بازی رو یاد بگیری.

اما من

 من خودمم به تمامی نه بازی کسی را می دزدم که برنده باشم  نه تقلب می کنم . اشتباه می کنم اما خودمم با همه دوست داشتن ها , خشمها , نا امدی ها و خنده هایی که از یاد می برم ...