سورا

 
باد دیوانه
نویسنده : رزا صدراشكوري - ساعت ۱۱:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۱٥
 

باد که دیوانه موهایش می شود سر می خورد میان رویا , رویاها ی کودکی ,کنار ساحل پر از خانه های ماسه ای با چاله های عمیق که ذوق به آب رسیدنش  چه فاتحانه بود . از خانه با سطلها و بیلچه های پلاستیکی تا کنار ساحل روی هوا بودیم . شکل همان برگه ها که از کانون پرورش فکری می آمد که مادر آبونمانمان کرده بود برای کتابهای جدید . چه دوستش داشتم زرد بود با کتابی که دو بال داشت . نمی دانستم آبونمان چیست اما حس خوبی بود هر ماه ؛ هر فصل کتابهای جدید به کتابخانه مان اضافه می شد .باران که می بارد دخترک کوچکی می شود با بارانی شیشه ای طوسی رنگش کلاه بر سر از مدرسه باز می گردد از کنار رودخانه رد می شود بازارچه میوه و خانه , میانه راه شیطنت هم نمی کند , دلش کتاب شنل قرمزی را خواسته با جلد قرمز رنگ و عکسهای زیبایش, بازش که می کنی میان ورقهایش خانه ای ساخته می شود و رویاهای کودکانه اش میان خانه می گردند .  به گرگی که پشت درب کمین کرده فکر نمی کند .  می تواند دنیا را طور دیگری ببیند زیبا , شیرین و رنگی , می تواند مادر بزرگ را از شکم گرگ نجات بدهند . رویا ها تمام نمی شوند .کتاب را روی پیش خان همان سوپر مارکت بزرگ دیده بود میان خریدهای مادر ...

باران که می بارد یاد چترش می افتد قهوه ای و نارنجی و سورمه ای درست شبیه به کاپشنش بود مثل هم , دسته اش شکل همان عروسکی بود که روی کاپشن بود چوبی , و روی سرش هم عروسکی چوبی بود , جایش گذاشته بود جایی , با کیکرزهای سورمه ای که عاشقش بود چون هم پدر و هم مادر کیکرز می پوشیدند و چه حس خوبی بود لباسهایش  شبیه مال آنها بود ...

باران که می بارد  , هوا بوی سفالهای خیس و قرمز را با خود می آورد و پدر می تواند با کیسه ای پر از ماهی از ماهیگیری برگردد , می تواند جمعه ظهر باشد خاکستری و ما خواب آلود به کیسه پدر نگاه کنم که ماهی های نیمه زنده هنوز تکان تکان می خورند و مادر در عجب باشد ... پدر هیچ وقت ماهیگر خوبی نبوده و همیشه ظهر های جمعه از باراچه ماهی می خریده اما امروز که باران باریده و ما کلی ماهی داریم که کار پدر است و چه ذوق می کنیم ...

باران که می بارد می تواند هنوز کودکی باشد  از مدرسه برود سراغ دفتر کار پدر کنار مورس و سیمهای تلفن و بیسیم بنشیند و از صدای ( دید , دیرید , دید ) مورسها که  به کشتی ها مخابره می شود ذوق کند , می تواند با فاصله از کنار اسکله به کشتی های پهلو گرفته نگاه کند با همان بارانی طوسی شیشه ای رنگش ... می تواند یک روز جشن باشد و توی اداره آتش بازی راه انداخته باشند . بوی باران و بوی آتش و دود همه جا باشد و سرش را از بس بالا گرفته باشد که گردنش درد بگیرد و ناله ای کند

اما آن روزها صبور تر بوده , ساکت تر بوده , هیچ شیطنتی نبود ...

باران که می بارید تنها دوست داشت روی طاقچه اتاقش بنشید همانکه میله های آهنی هم داشت و پرده اتاقش را کنار بزند همان که تصویر های تکراری پسر بچه ای بود پارچه ای در حال انجام کارهای روزمره و بنشیند و تکالیفش را روی طاقچه بنویسد و همه عابران را هم ببیند , اما کوچه همیشه خلوت تر از آن بود که کسی رد شود .

اما دیگر باد دیوانه موهایش نمی شود , دیگر تنها دلواپسی هایش این نیست که در مهد از برادر کوچکش خوب نگهداری کنند , یا پدر خواهرکش را به موقع از مهد بردارد ... نه دیگر باد دیوانه موهایش نمی شود , دیگر از دلهره آنکه پدر تا دورها شنا کند ته قلبش را نمی لرزاند او مدتهاست در افق شنا می کند .

دیگر باد دیوانه موهایش نمی شود که دلش را بلرزاند و تکانش دهد , خیلی دورترها زمین که سخت می لرزید دلهره ها و ترسهایش را لرزانده است , دیگر باد دیوانه موهایش نمی شود که شب هنگام زیر کسوف کنار دریا خوابش ببرد .دیگر باد دیوانه موهایش نمی شود اگر هم بشود چیزی درونش تغییر کرده , بزرگ شده و برای همه چیز دلیل می خواهد , دیگر مادر بزرگ  از درون گرگ نجات پیدا نمی کند اینگونه است که دیگر باد دیوانه موهایش نمی شود ...

باران می بارد , سرد و خاکستری , صبح زودتر از آن است که گربه ها هم پیدایشان شود , بدون چتر راه می رود

دلش تنگ می شود

می خواهد باد دیوانه موهایش شود .

 

 


 
 
باران عصر جمعه
نویسنده : رزا صدراشكوري - ساعت ٤:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٦
 

باران که می بارید دلش می خواست خیس می شد , سرش را بالا می گرفت تا آنجاکه منشاء باران باشد و تمام صورتش پر می شد از قطرات باران . چه شده بود که چتر به دست گرفته بود و از باران هم گریزان بود ..

خاکستری آسمان هم دلداریش نمی داد وقتی اینگونه حجم دلتنگی هایش سر می خورند از مغز به قلب به تمام وجودش که بی حس می شد که حرکت نمی کرد که حتی نمی نوشت...

حرکاتش کند تر و کند تر می شد انگار انتظار می کشید تمام شود. این بی حسی, این سنگینی, این رخوت که ریخته بود توی وجودش از دلتنگی که نمی توانست فریادش کند از خشمی که نمی توانشت فریادش کند و از دوست داشتنی که ممنوعش کرده بود .

فریاد می کرد صدایش را کم کرده بود , گریه می کرد تصویرش را محو کرده بود اما انچه از همیشه بیشتر نمایان بود لبخندی بود که پاک کرده بود ...

از خودش به چه پناه می برد که آرامش کند ..

باز دلش جنگل خواسته بود با کلبه ای چوبی بوی برگهای پاییزی باران خورده  , بوی شمشاد های خیس و آتشی که نیمه تنش را داغ می کرد اما این تصویرها هم آرامش نمی کرد , همیشه تصویر این جنگل , این آتش با تصویر دیگری درهم آمیخته بود . دیگر حتی با رویاهایش هم زندگی نمی کرد .

هی می نشست و می نوشت و هی خودش را خط می زد اما چیزی از نو آغاز نمی شد , خیلی چیزها از نو آغاز نمی شوند و هیچ چیز شکسته ای شبیه به اولش نمی شود .

حالا بیا و عتیقه ها را دوست داشته باش , آنها که مال سالهای دورند . همانطور کهنه و رنگ و رو رفته نگاهشان دارد یک روز از هم وا می شوند و آن روز دلت هم از هم وا می شود ..

می خواسته تعلقاتش را از اشیاء برهاند چیزی برای دور ریختن نبود . اینجا حتی خاطره ای هم برای پاک شدن نبود . ذهنش پر شده قلبش پر شده , و رهایی  مقدر نیست..

هر روز از نو می خواند  , تورا و خشمش را و دردش را آرام آرام در گوشت می گوید و سخت تر باور می کند که همیشه ای وجود ندارد , ایمانی وجود ندارد , باوری نیست.

امروز  اما, طور دیگری تو را می خواند با صدای باران و بوی خاک و پر از دلتنگی , خشمی نیست هر چه هست احساسی است که این روزها بیشتر می شناسد و آشنایش می شود . هر چه هست زوایای پنهان زنی است که نمی شناسی اش .