سورا

 
خاطرات آینده 5
نویسنده : رزا صدراشكوري - ساعت ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/۳٠
 

فکر می کنم من هیچ وقت نمی توانستم توی زندگی ام ماهی باشم چون همیشه نفس کم می آروم . درخت چرا؟!آن هم از نوع بید مجنونش ,گاهی فکر می کنم خیلی به من شبیه است . مخصوصا وقتی حس می کنم ریشه هایم هی عمیق تر می شوند و مرا یارای رفتن نیست  وقتی باد بوزد و موهایم را به بازی بگیرد و هی چند تار مو به صورتم بخورد  آنوقت حس می کنم مثل خود بید مجنون می شوم و گاهی آرام گوشه ای بنشینم و فقط نگاه کنم .. نمی دانم به درخت دیگری فکر نمی کنم وقتی باد می وزد دقیقا حس بید مجنون دارم . اما ماهی هرگز . همیشه نفس کم می آورم حتما خیلی زود میمردم .

نفسم بند آمده بود تصویری جز صورت مادر روبرویم نبود اشاره می کردم و حجمی بزرگ مرا باد خود برد چیزی شبیه به سایه پدر ...

خواب میدیدم ...خواب می دیدم نفسم بند آمده مثل ترس از غرق شدن .

فکر می کنم اما حالا نه در تنهایی دوست ندارم بمیرم .


 
 
خاطرات آینده چهار
نویسنده : رزا صدراشكوري - ساعت ۱٢:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/٢٧
 

می دانی این روزها فکر می کردم پیر شده باشد . از پارسال که اسباب کشی های پشت سر هم خسته اش کرده بود فهیمدم . به فاصله 3 ماه دو بار اسباب کشی افسرده اش کرده بود . من هم افسرده شده بودم . حالا که خوب فکر می کنم حواسمان نبود که پیر شده بود .

حالا این سفر به کوهستان هم شاید مزید بر علت شده بود .شاید آنقدر غم توی این فضا هست که راه نفس کشیدنش را تنگ کرده بود. دیروز صبح رفتم سری بزنم دیدم تکان نمی خورد صدایش کردم .. ظرف غذایش توی دستهایم بود که دیدم تکان نمی خورد , مرده بود .توی این سالها چه همراه بی کلام خوبی بود . خوب یادم هست صدای این ظرف را که می شنید خودش را تا بالاترین نقطه پرت می کرد . به همین سادگی مرد  فکر کنم از غصه  این خانه مرد از این همه غم که فضای خانه را گرفته راه نفسش بند آمده بود.آب تنگ را خالی کردم صدفها و مرجانهایش را شستم و حالا تنگ خالی روی میز هم خالی بودن اینجا را بیشتر  به رخ می کشد .

دلم می خواهد بروم بیرون سیگاری روشن کنم . برف که می بارد  کمی یخ بزنم  و کودکی کنم  . آرزو داشتم خانه ای توی کوهستان , زمستان , شومینه ای روشن  و حالا این تنها چیزی است که خوشحال نگاهم می دارد با لبخندی یخ زده شاید باید به معجزه ایمان بیاورم . باورش کنم  .

جناب غول چراغ جادو لطفا کمی صبر کن الان آمادگی اش را ندارم برای آرزو کردن ...


 
 
خاطرات آینده سه
نویسنده : رزا صدراشكوري - ساعت ۱٢:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/٢٧
 

برف می بارد کوهستان سفید شده و درخت گلابی توی حیاط  کز کرده است . چقدر دلم برای آن گلابی های کوچکی که هر هفته می خوردیم تنگ شده . نشسته از روی درخت .  توی این زمستون انگار هیچ کس از  این بیراهه های کو هستان عبور نمی کند  هیچ رد پایی نیست . خالی خالی

گفته بودم همسایه ها هم حتی نیامده اند و اینجا تنهایی همه جا موج می زند اما من پشتم به این شومنیه و کوهها گرم است .

هرچند رد پاها توی برف نشانه های رفتن هستند و من چقدر دلگیر می شوم از رفتن  نمی دانم مرا یاد آخر هفته ها می اندازد که خانه شلوغ و پر از میهمان بود و جمعه ها عصر که همه می رفتند دلگیر می شدم .

سیب زمینی ها را می گذارم لابلای هیزمهای توی شومینه  توی این هوا چقدر می چسبد و صورتم را می گیرم جلوی آتیش انقدر که فکر می کنم سلولهای پوستم بخار می شوند فکر می کنم اگر همین حالا یک غول چراغ جادو از اینجا بیرون می آمد چه آرزو می کردم ؟

دلم برای خودم می سوزد که به افسانه ها و جادو اعتقادی ندارم .ای کاش افسانه ها را باور داشتم ..

حالا باید فکر کنم اگر افسانه ها را باور داشتم چه آرزو می کردم ؟

 

پ.ن: دیروز به ذهنم رسید اسم این یادداشتها را بگذارم (( خاطرات آینده ))


 
 
خاطرات آینده دو
نویسنده : رزا صدراشكوري - ساعت ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/٢۳
 

برق رفته گویا نمی دانم شاید سرما زده به سیمها ,سرما زده به همه راههای ارتباطی . خودت خوب می دانی این روزها تلفن ها هم با برق کار می کنند . می ترسم توی سرما بروم فیوزها را چک کنم شمعهای روی شومینه را روشن کرده ام . وساعتها به رنگ آتش خیره می شوم می روم فرق بین آینده و گذشته را دیگر تشخیص نمی دهم ... کاش گوشی را برداری ...

کسی گوشی را بر می دارد مثل صدایی که سالها از آن گذشته باشد می گوید : الو ...

آنقدر غریبه است که ترجیح می دهد برگردم روی این کاغذها و دوباره از تراس کوهها را ببینم ...

راستی منتظرم این بار که شهابی رد می شود خوب آرزو کنم نه برای خودم این بار برای تو 

مواظب مسافر من باش


 
 
خاطرات آینده یک
نویسنده : رزا صدراشكوري - ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/٢٢
 

صدای بوق تلفن که قطع می شود صدای آرام و آشنایی می گوید : پیغام بگذارید شاید باشم دلم نخواد جواب بدم خودم تماس می گیرم َ!

قلبم تند تند می زند انگار کسی مجبورم کرده زنگ بزنم ذهنم خالی خالی است از کلمه ها از همه چیز فقط خوب می دانم دلم نمی خواهد حرف بزنم . از خودم تعجب می کنم چرا شماره را گرفته ام .صدای نفسهای خودم را می شنوم وبیشتر خفه می شوم ذهنم اما از کار نمی افتد .

برف می بارد ...

خواستم بگویم برف می بارد ..گفته بودم زمستانها اینجا سرد تر می شود .گفته بودی نگران سرما نباش. شومینه را روشن کرده ام  خواستم بگویم.............بیپ پ ..........

زمان انگار میانجی که نمی شود هیچ دارد این فاصله ها را کش می دهد و زمستان هم ایجا کارساز نیست ...

خواستم بگویم کوهستان پر از برف شده . شومینه را روشن نگاه می دارم و همسایه ها هم نیامده اند . من نگران سرما نیستم ..

همین

 


 
 
نامه
نویسنده : رزا صدراشكوري - ساعت ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/۱٧
 

عزیز من

نامه ها همیشه
گویای حالی هستند که یاد عزیزی درآن باشد یا خبری.اما نامه های من انگار همیشه شکل
دیگری دارند . انگار کلمات از انگشتانم را حتتر 
بیرون می ریزند تا از زبانم . گاهی چیزی راه گلویم را می گیرد فشار می دهد
و درونم را به تلاطم وا می دارد و اینجاست که کلمات را  بر کاغذ می آورم . تلاش می کنم غمی میانشان
نباشد این روزها با حضور تو سعی می کنم از کنار غمها عبور کنم . این روزها این
روزهای سخت سرزمینم کمتر انسانها به هم لبخند می زنند و همه گویی خنجری در پشت دارند
و اینگونه  سلامها را با شک و تردید پاسخ
می گویند . این بی اعتمادی را می توانی توی چشمهایشان ببینی  این روزها فکر می کنم  این میان اگر خنجر در دست نگیری تورا احمق فرض
می کنند و یا شاید باورت نکنند. میان این چشمهای پر از ترس و زندگی هایی که حتما
در مسیرشان دردهایی هم نهفته است سخت تشنه نگاهی می شوی که اعتماد کنی که باور کنی
هرچند باور کردن این روزها سخت تر شده اما ما ناگزیریم از باور کردن . اگر همدیگر
را باور نداشته باشیم زندگی جهنمی بزرگ می شود از شک ها و تردید ها . این روزمرگی
ها خودشان پرند از تردیدها از بایدها و نباید ها اما چگونه می توانیم با این
نداشتنهایمان ادامه دهیم وقتی نتوانیم باور کنیم و اعتماد کنیم و باشیم. یک چیزی
را دوست دارم هیچ وقت از یاد نبرم که هر کدام از ما مجموعه ایم . مجموعه ای از
خوبی ها و بدی ها که ان نیز به مقتضی فضا و زمان معنی ثابتی نخواهد داشت مثل همه
چیز این دنیا نسبی است .پس چه خوب می شود از یاد نبریم و از کنار هم بودن هایمان
یاد بگیریم  چگونه ببخشیم چگونه دوست
بداریم . این دوست داشتن یک جورهایی از من جدا نشدنی است و وقتی بارانی پاییزی می
بارد و آسمان خاکستری کمی به قرمزی می زند چیزی درون قلبم فشرده می شود ... پر می
شکد زوق می کند و چقدر این موقع دوست دارم برم جایی بلند سرم را بالا بگیرم و
باران روی صورتم راه برود .. من اینگونه ام شاید خیلی رمانتیک و احساساتی اما
زندگی به من هم  چیز هایی آموخته است مثل
همه آدمهای دیگر سرزمینم زخمهایی دارم که شاید گاهی سر باز می کنند  گاهی آزارم می دهند و زندگی باز هم آموخته که
باید یاد بگیرم چگونه با آنها زندگی کنم و یاد بگیرم چگونه التیامشان بخشم...

وقتی از دست
می دهیم وقتی بدست می آوریم همیشه چیزی یاد می گیریم . میان همه این زخمها , دردها
, بی اعتمادی ها وقتی هنوز می توانی دوست بداری و دوست داشته شوی این یعنی خود
زندگی ..

گاهی می شود
می خواهی دردهایت بریزی توی سینه ات و لب از لب باز نکنی و گاهی می خواهی کسی باشد
همراه قدمهایت که با هم از دردها زخمهایتان بگویید و بعد قهقهه های بلندتان گوش
دنیا را کر کند . می دانی چقدر حضور این آدمها توی دنیای من مهم هستند . آنها که
قدمهایشان همراه من می شوند انها که با دلهایشان همراه من می شوند . من اینگونه می
خواهم دستهایت را در دست داشته باشم . گاهی بی کلام و گاهی با کلام همراه باشیم .

این روزها به
فلسفه کنار هم قرار گرفتن آدمها خیلی دقت می کنم . اینکه ما قسمت بزرگی از
زندگیمان را خودمان با انتخابهایمان می سازیم 
اینکه با چه کسی همکلام و همراه و هم سفر باشیم و شاید خیلی ها با این
انتخابها مسیر ذهنی و زندگیمان را تغییر داده باشند. بازی جالبی است . دوست ندارم
بگویم بازی اما کلمه مناسبتری پیدا نکردم . انگار یاد می گیریم چگونه کنار هم
باشیم  و من این بازی قرار گرفتن آدمها
کنار همدیگر را دوست دارم  انگار معنی های
مختلفی می دهند و گاهی حس می کنی کنار بعضی از آدمها احساس خوبی تری داری و معنی
زیبا تری ....

شاید  بعضی روزها به بعضی چیزها حساس تر باشم این را
خوب می دانم این هم قسمتی از وجود من است .گاهی فکر می کنم اگر همه آدمها می
توانستند در هر شرایطی گفتگو کنند صحبت کنند 
این چشمهای بی اعتماد و ترسها 
میانشان برداشته می شد

خوب می دانم
ما هم مثل همه آدمهای سرزمینمان پر از ترسها و دلشوره های خودمان هستیم . ترس این
روزهای من ترس هجوم و مرور اتفاقهای سخت و تجربه ها بد زندگی ام شده . فکر می کنم
گاهی  تجربه ها در نا خود آگاه ما تاثیر می
گذارند و من این روزها سعی می کنم تاثیر های بدشان را کم کنم . دلم می خواهد گاهی
چشمهایم را ببندم بیدار که می شوم بعضی اتفاقها از ذهنم پاک شوند . اما خوب می
دانم وقتی چیزی را بخواهیم می توانیم ... هر چند سخت ....فکر می کنم گاهی می خواهم
از ترسها , دردها و زخمهایمان حرف بزنیم 
اما این را هم  خوب می دانم که هیچ
وقت نمی خواهم کسی را مجبور به انجام کاری کنم . 

این داستان
کنار هم قرار گرفتن آدمها اتفاقی گریز ناپذیر است . اینکه انسان ذاتا تنهایی را
دوست ندارد هرچند جزو لاینفک زندگی ما هم هست این تنهایی . اما همین انتخاب همراه
این روزها توی این بی اعتمادی و بی با وری چقدر سختتر شده و گاهی شاید برای هر
کداممان پیش بیاید که تردید کنیم  که اهسته
تر و سختتر بپذیریم کنار کسی باشیم و اینکه این کنار کسی بودن چه معنی برایمان
داشته باشد .دلم می خواهد بیشتر از ترسها و دغدغه های هم بدانیم . اما این را هم
دوست دارم بدانی با تو زندگی شاد تر شده 
همینکه تو هستی و می خندی و می خندانی من لحظه هایی همه ان دردها و زخمها و
انچه در اطرافم می گذرد را فراموش می کنم . اما حس می کنم حرف زدن در مورد دغدغه
های فکری و روزمره مان ما را بهم نزدیک تر می کند و صحبت کردن از ترسها شاید به
رهایی از انها کمکمان کند.....

 

 

پ.ن: چند ماه پیش که این نامه را نوشتم هنوز خیلی حرفهای نگفته داشتم گاهی حرفهایت را با خودت که تکرار می کنی دیگر چیزی برای گفتن نداری. دغدغه این روزهایم مرور حرفهای نگفته است و شاید با خودم تکرار کنم..