سورا

 
کلاغ
نویسنده : رزا صدراشكوري - ساعت ۱:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/٢٥
 

 

 

راهش را می کشد و می رود بی تفاوت از کنارم این روزها که این همه تلاش کرده ام زرد و نارنجی و کمی سبز که میانشان دویده است . امروز باران هم آمده . روی سقف خوشگل اتاقکم را باران شسته و دیگر صدای خش خش  برگها کش دار شده است . آمد و آرام گذشت . انگار نه انگار انجا نشسته بودم به انتظارش . این روزها انگار دمق شده کمی هم توی فکر است می آید با آن بارانی بلند مشکی که دکمه هایش را تا بالا بسته انگار می خواهد کسی را نبیند و نشناسد .. من که می دانم  من که می شناسمش . چشمهایش حتی به باران هم نمی خندند. می آید تند تند از کنار م می گذرد و می رود و نیمکت روبرویی از همیشه خالی تر بنظر می آید . امروز باران سخت باریده فکر می کنم بر گردد و بنشیند دلتنگش شده ام .این اواخر هم که می آمد تنها می نشست و خیره می شد به نقطه ای دور هیچ توجهی نداشت هر چه صدایش می کردم سرش را هم بر نمی گرداند. فکر می کنم پیر شده نیاز به سمعکی چیزی دارد اما نگو چیزی درونش فروکش کرده بود . نه هیجانی بود نه شادی و نه امیدی میان چشمهایش. اما من خوب می دانم عصر های پاییزی اینجا را چقدر دوست می داشته . مخصوصا اگر باران خورده باشد و خش خش نارنجی ها کش دار شده باشند بیاید بنشیند روی نیمکت و همه برگهایش را هم نتکاند انگار میان برگها او هم برگ دیگری باشد بنشیند و زیر لب آوازی بخواند و عابران هم گاه گاهی نگاهی با لبخند تحویلش بدهند و یا با چشمهای پرسشگرانه شان نگاهش کنند و او همچنان چشمانش بخندد و به آوازش ادامه دهد .اینجا خیلی شلوغ نمی شود مخصوصا اگر پاییز هم باشد و باران هم ببارد.همیشه این انتظار مرا دیوانه می کند سرگردانم می کند و بی قراری را میان درختان اینجا هی فریاد می کشم. از وقتی باران شروع شده همه عابران را از نظر می گذرانم کسی رد نمی شود . می چرخم همه این سنگفرش را می گذرانم بلکه قدمهای آشنایش را بیابم . وقتی برمی گردم روی نیمکت همیشگی نشسته است باز هم همه برگها را کنار نزده .دستهایش را دو طرف کشیده و بارانی اش تا آخرین دکمه بسته شده . سرش رو به آسمان است و چشمانش را بسته  باران روی صورتش می چکد مثل آن قدیمترها . آرام آرام و بی صدا نزدیکش می شوم . کنارش روی برگهای زرد و نارنجی می نشینم  دستش را به سرم می کشد کش و قوسی و خودم را لوس می کنم . کیسه ای از جیب کتش بیرون می آورد . خرده نانها را برایم روی برگها می ریزد و  من مشغول می شوم بال بال می زنم مثل قدیمها  می زند زیر آواز و باران  تمام صورتش را می پوشاند . نمی داند من می بینم لابلای قطره ها اشکهایی که سر می خورند روی صورتش . می خواهم فریاد بزنم می بیند دورش می چرخم  نگاهم می کند که آرام ندارم دوباره نوازشم می کند . می دانم اگر هر روز بیاید و اینجا آواز بخواند شاید کمی از غصه هایش کم شود . با هم زیر باران خیس خیس می شویم و عابران که متعجب نگاهمان می کنند حتما توی دلشان می گوید کدام آدم عاقلی کلاغ دوست دارد.