سورا

 
زمین گرد است ..(قسمت اول)
نویسنده : رزا صدراشكوري - ساعت ۸:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٢/٢٩
 

 

 

تلفن گویا چندین بار اعلام می کند پرواز شماره 486 از وین به مقصد تهران رای ساعت 11:35 دقیقه وارد فرودگاه امام می شود .

این اتوبان تمام نمی شود . همین امروز باید باران ببارد ! یادم می آید چقدر باران را دوست داری اما حالا کفری شده ام از باران که با خودش ترافیک می آورد و این اتوبان که به انتها نمی رسد .

انتظار قلبم را پر از دلهره می کند . جوان که بودم این گونه نبود پر از هیجان می شدم . حوصله موزیک را ندارم ضبط را خاموش می کنم و به صدای باران و برف پاکن  ماشین گوش می دهم و به جان راننده ها غر می زنم و به خودم می آیم که چرا این همه از زمان و زمین شاکی ام .

اتفاق خوبی پیش رو است و دیداری تازه می شود .. پیر شدن بازی بدی با ما می کند .کم طاقت می شویم . باران را همیشه دوست داشتیم یادت هست پنجره را باز می گذاشتیم و سرما پوستمان راقلقلک می داد و خودم را بیشتر به تو می چسباندم .

صدای برف پاکن مثل قیژ قیژی کش دار روی شیشه یادم می اندازد مرور خاطره ها چشمهایم را نمناک کرده است .

به چشمهایم نگاه می کنم و می بینم این زن درون من چه بی تاب شده .خیس و قرمزند , ای کاش نبودند . آمده ام پیشوازت تا ببینی چه خانمی شده ام قوی و محکم که زندگی روی دستهایش می چرخد .برایت از خانه بگویم از کار از همه این شهر که حالا چقدر تغییر کرده . بگویم توی این سالها که همه چیز تغییر کرده خاطره هایمان را شسته اند ,کوبیده اند و جایش خاطرات نسل بعدی را ساخته اند و بگویم چیزی نمانده دنبالشان نگرد .

اما انگار چشمهایم از من پیروی نمی کنند دارند لو می دهند که همه این روزمرگی ها باعث نشده خاطره ها را پاک کنم.

به تابلوهای فرودگاه امام نزدیک می شوم  این مسیربرای استقبال همیشه پر از شور بود .گل و ساندویچ هایدا و کلی موزیک و خنده یادش بخیر..

برای تو نه گل آورده ام و نه ساندویج هایدا و نه آن لبخندی که همیشه روی صورتم بود. گذار این سالها جای لبخند را داده به چروکهایی که هیچ سعی در پوشاندنشان ندارم .

از پارکینگ که سوار آسانسور می شوم گوشی ام صدایی می خورد دلم هری می ریزد به خودم نهیب می زنم مثل دخترهای 20 سال هل می شود فکر می کنم هواپیما نشسته و خبر آمدنت را داده ای ...

اطلاعات پرواز تاخیر 2 ساعته را اعلام می کند و من می مانم و این انتظار که طولانی تر شده .

سالن فرودگاه از همیشه خلوت تر به نظر می رسد انگار این روزها دیگر کسی برای استقبال و بدرقه نمی آید .

و من خوب یادم هست چه ساعتهایی را اینجا توی کافه ها خندیدیم برای آنکه یادمان برود رفتن عزیزی مثل کندن قسمتی از بدنمان دردناک است. آن سالها که موج رفتن بزرگ و طولانی بود آن سالها که یاد گرفتم بدانم هیچ چیزی ماندنی نیست .

می نشینم روی صندلی فلزی که چند نگهبان توی صف دارند از بالا به پایین تمیزشان می کنند و اندک منتظرانی که خود را توی صندلی ها جا داده اند .

مرور می کنم از کجا شروع کنم به صحبت که این دلهره را در من نبینی حالا فکر می کنم هیچ کنترلی روی خودم ندارم . به خودم می گویم کاش نمی آمدم ولی حالا برای تصمیم گیری خیلی دیر شده .

خانم مسنی کنارم نشسته نمی دانم توی این هوای خوب بهاری چرا پوتینهایی به پا دارد که مرا یاد سرمای زمستان می اندازد . شاید فکر کرده مهمهانش ازجایی سرد می آید احساس غربت نکند . به افکار احمقانه ام می خندم و خانم همسایه به من لبخندی می زند .

می گوید: پرواز شما هم تاخیر دارد ؟

می گویم: بله

می گوید: مسافر شما هم از وین می آید ؟

می گویم: بله, از سوالهای بعدی اش می ترسم

می گوید :چه نسبتی با شما دارد؟

می خواهم بگویم هیچ نسبتی با من ندارد یک جایی خیلی دور کمی خاطره با هم ساخته ایم ,چه بگویم؟

می گویم : دوستی قدیمی

 می گوید : دخترم می آید . انقدر ذوق آمدنش را داشته که زود رسیده و شروع کرد به صحبت . من فقط لبخند می زدم انگار چیزی نمی شندیم . حواسم جمع بود که بویی نبرد پیرزن و ناراحت شود .

باخودم فکر می کنم خدایا تنهایی و پیری چه به روزگارمان می آورد دلش یک هم صحبت می خواهد و فقط همین .

به بهانه سیگار از سالن انتظار بیرون آمدم . هوای خنک اردیبهشت پوستم را به وجد می آورد و گوشه ای فرو می روم و سیگاری روشن می کنم . کاش این هواپیما زودتر می آمد. تا همین چند ساعت پیش هیچ حسی نداشتم . هیچ فکری و هیچ پیش زمینه ذهنی ولی حالا انگار دارد درونم چیزی به جوشش می رسد . فکر می کنم از چه چیزهایی حرف بزنم . کاش این اتوبان آنقدرها طولانی نبود .

سیگار میان انگشتانم تمام می شود . به سالن بر می گردم  روبروی تابلو می نشینم و قبل از آن سراغ اطلاعات پرواز می روم و شاکی به اعلام زمانهای اشتباهشان  اعتراض می کنم و دخترکی رها روی صندلی نشسته حتی با آمدن من تکانی هم نمی خورد و سرش را بالا هم نمی گیرد می گوید : خط هوایی  اعلام کرده به آنها شکایت کنید و حتما توی دلش می گوید چقدر آدمهای پیر کم طاقت و غر غرو هستند .

پیر شدیم؟

یعنی تو هم پیر شدی؟

توی عکسها که شکسته بودی ولی هنوز فکر می کنم خونسردی توی چشمهایت را می بینم . حالا که بیایی و من غر تاخیر هواپیما را بزنم . حتما می گویی بی خیال . مگر اینکه گذار سالها  تو را هم کم طاقت کرده باشد .

یاد این جمله می افتم یک زمانی جایی خوانده بودم : نگران رفتن ها نباش زمین گرد است

گرد است و گردیده است و هرکداممان به شکلی دیگر روبروی هم ..

خوابم نمی برد تصویرهای تو روبرویم نقش می بندند و محو می شود . جنس این احساسم را نمی دانم چیست . خشم؟ دلتنگی ؟ هیچ کدامشان نیست .


 
 
دهه سی ام
نویسنده : رزا صدراشكوري - ساعت ۳:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٢/٧
 

جوان تر که بودم 30 سالگی اتفاقی دور بود و دور از دسترس .30سالگی معنی اش بزرگ شدن بود . وارد دنیای بزرگتر ها می شدم . تصورم همیشه خانم مهندسی بود که توی راهنمایی برایمان در مورد شغل صحبت می کرد . آن روزها که می خواستم معمار شوم.

و سی سلگی رسید با غم بزرگی که با خودآورد اما اتفاق بزرگی بود . چیزی درونم تغییر می کرد مثل شکستن پوسته ای بود و بیرون آمدن ازآن دنیا را شکل دیگری می ساخت. ادعا نمی کنم به تمامی خود را شناختم اما سی سالگی مرا به خودم نزدیک تر می کرد . در کشف و شهودی درونی خود را می شناختم .

چهل سالگی اما خیلی به من نزدیک است . مثل سی سالگی دور نیست . انگار هر روز به من نزدیک تر می شود .

در سی سالگی آموختم به آنی که در آن هستم تعلق دارم . روزهای بی پروایی نوجوانی شکلی دیگر داشتند و زندگی هر روزش پر از لذت بود . لذت یافتن و رسیدن به لذتهایی که پیش از این معنی نداشتند . سی سالگی از من زنی ساخت به شکل مادر , به شکل خواهر , به شکل معشوق به شکل دوست به شکلهایی که هیچ وقت نبودم و این گذر از سی سالگی دارد در من ته می کشد . این شور به زندگی در من هر روز به ساعت مشخصی ته می کشد و دیگر روز با هزار اما و اگر دوباره شروع می شوند .

انگار یک جورهایی زندگی ام به عقب بر می گردد .

نوجوان که بودم , گوشه گیر و خجالتی و شاید خیلی هم زود عصبانی می شدم ارتباط با آدمها از من انسانی ساخت با یک لبخند همیشگی بر لب. نوجوان تر که بودم چشمهایم همیشه پر بود از اشک ( چه عجیب به خودم اعتراف می کنم ؟!)فکر می کنم این ته کشیدن هر روزه ام مرا به گذشته ام نزدیک تر می کند . ساکت و گوشه گیر می شوم و چشمهایم پر از توتهای تر است.

از این رو مثل روزهای اول نوجوانی دل نازک می شوم و حساس .این زن قوی درونم مرا از هر عکس العملی باز می دارد . وقتی اینگونه کودکی کردن هایم را کنترل می کنم دلگیر می شوم . وقتی اینگونه خندیدن هایم را کنترل می کنم دلگیر می شوم . وقتی زندگی اینگونه در من جاری است بی هیچ بهانه ای , دلگیر می شوم.

 در من زنی هست با روحی که سخت شوق پریدن دارد .اما توان پریدن ندارد . اینگونه به استقبال چهل سالگی می روم یا این گونه چهل سالگی مرا دنبال می کند .

این گونه می شود که  سالها را نمی شمرم  سی و یکمین .. سی و چندمین . همین که این دهه با همه شوق آمدنش زندگی ام را تحت تاثیر قرار داد گذشتن از آن مثل غروبهای جمعه می ماند که میهمانها می روند و تنها می مانی .

بهار با اردیبهشت  پر از بهانه اش این روزها خالی است کاش یک اتفاق کوچک از شاخه ای بیافتد و بهانه ای شود .

همین