سورا

 
زمین گرد است 2
نویسنده : رزا صدراشكوري - ساعت ٦:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٤/٤
 

سالن کم کم شلوغ می شود انگار فقط من بودم که آنقدر حول می زدم برای رسیدن . بقیه گذاشته بودند سر فرصت ترافیک که سبک تر شده بود راه افتاده بودند .

به این فکر می کنم که چرا پیشنهاد دادم بیایم استقبالت و تو هم بی هیچ تعارفی پذیرفتی ...

نمی دانم باید دنبال چه کسی بگردم تصویر عکسهایت توی ذهنم نمی نشیند .پله برقی را بالا می روم یک بار که کل سالن را ببینم نیستی . می آیم پایین نیستی .

چقدر سالن شلوغ شده .صداها توی هم می پیچند و من گوشه ای می ایستم و می بینم که آرام سرت را می چرخانی پی چشمهای آشنایی ..می ترسم نمی دانم چرا اگر این همه زمان از ما گذشته تو هم باید از دیدنم بترسی . قایم می شوم. سراغ چمدانها که می روی انگار نا امید شده باشی بی خیال گشتن چشمهای آشنا می شوی . فکر می کنم  باور نداشتی که بیایم . چمدان را بر می داری . کلاه مشکی را که بر می داری خنده ام می گیرد موهایت را تراشیده ای مثل آن وقتها که دوست داشتم ولی خوب پیداست که همه شان را سفید کرده ای . آن پالتو مشکی توی دستهایت .. نمی توانم تورا توی آنها تصور کنم . مردی شده ای برای خودت . شاید بهتر است بگویم پیر مردی شدی....

توی صف می ایستی . آنقدر نگاهت می کنم که برگردی . بر می گردی و من فکر می کنم هنوز سی وچند ساله ام هنوز ذوق می کنم و فراموش می کنم روزهایی را که صفهای طولانی این فرودگاه لعنتی خیلی ها را با خودش بردولی این برگشتن چه شیرین است حتی اگر قرار باشد زمانش فقط طول این اتوبان باشد . ولی چیزی درونم را کنترل می کند . همه صورتم لبخند می شود .دست تکان می دهم و چشمهایت برق می زنند . تو هم آرام شده ای کلاهت را تکان می دهدی فکر می کنم چطور این اتوبان طولانی را برویم؟!

قلبم تند تند می زند ... چشمهایم داغ شده اند . زمان چه زود از ما گذشته پیرمرد .

دستهایم را نشانت می دهم که خالی است . می آیی انقدر نزدیک که نمی توانم در آغوشت نکشم .

ماشاالله مثل قالی کرمان می مونی هنوز خوب موندی

می خندیم به تعارف کهنه قدیمی تو و آسانسور باصدای بقیه مسافرها پر می شود . من به دستهای تو نگاه می کنم تو به چشمهای من زیر زیرکی..

چمدانها را توی صندوق می گذاری و راه می افتیم . خورشید تلاش می کند جاده را روشن کند . دلم می خواست می نشستی پشت فرمان و من هی حرف می زدم حس می کنم چقدر حرف نگفته داریم ما . چشمانت سنگین خوابند و بی تاب شنیدن.

ضبط را روشن می کنم و باران کمی مهربانتر می بارد . تکیه می دهی و من فکر می کنم خستگی همه این سالها را گذاشته ای برای من .نقشه حرفهای من به باد می رود و می گذارم تخت بخوابی .

شیشه را پایین می دهم و خنکای اردیبهشت جانمان را تازه می کند خورشید دیگر بالا آمده و من آرام بدون دلهره ای اتوبان را طی می کنم .

چشمهایت را می مالی قرمزند ولی همچنان آرام .

پیرمرد  خوشتیپی شده ای ( اما دلم هری می ریزد از حرفی که زدم )

می خندی

-تو هنوز هم عاشق پیرمردهای خوشتیپی؟

*می گویم عشق؟ عاشق؟ مگر وجود دارد هنوز

-سر بسرم نگذار .هست هنوز هم

*اینجا خیلی وقت ها پیش نسلش منقرض شد جان من

*می خوای یه موزیک قری بذارم قر بدیم تا خونه ؟

-کدوم خونه؟

*کجا می خوای بری ؟

-هیچ جا ! خانه را داده ام اجاره . هتل اوین چطوره ؟

موزیک می خواند:

من از راه اومدم , من از راه اومدم ....

دستهایت پروانه ای می شود و بلند بلند می خندیم و قر می دهیم و من فکر می کنم تو چقدر با این شهر و حتی با این موزیک غریبه ای

تلفنم زنگ می خورد :

سلام م م

باز خودتو لوس کردی حالا که اجازه دادم بری دیگه لازم نیست خودتو لوس کنی

مامان لوس خودمی . دوستت اومد ؟

آره اومد الانم توی راه برگشتیم

پس خوش بگذرون حسابی با دوستت

تو هم با دوستات خوش باشی مراقب خودت باش

مامانی لوسم بوس....

انگار سالهای می گذرد تا سرت را برگردانی و نگاهم کنی که سخت توی موزیک تو گم شده ام .

  • مامان خوبی هستی ؟
  • شاید . می دونی که همیشه فاصله بین نسلها مساله است ....

از همسفرهات حرف می زنی از مسیر از توقف از همه چیز جز این سالها که رفته . من هم نمی پرسم . می خندیم به باران که دوست داری می گویم هتل اوین را چرا انتخاب کردی ؟

سرت را بر می گردانی رو به پنجره و باران را تماشا می کنی و من پشیمان می شوم و می گویم کمی بخواب نگران نباش سعی می کنم زنده برسیم . می خندی و چشمهایت خمار باران می شود و به زمان کوتاهی صدای خوابیدنت را می شنوم و به خودم و به خواب تو می خندم .

توی پارکینگ می رسیم  ماشین را که خاموش  می کنم بیدار می شوی انگار توی دنیای دیگری بوده باشی چشمهایت را باز می کنی و می گویم می خواهی چمدانها را فردا ببریم بالا ؟

اینجا کجا است ؟

همان جایی که به هتل اوین نزدیک است ...

از پشت چمدان کوچکی را بر می داری و سوار آسانسور می شویم ....

خانه  تارک تاریک است

چراغ کوچکی را روشن می کنم و می روم سراغ کتری بعد این سالها یک چای دو نفره و کلی حرف نزده می طلبد

  • راحت باش اتاقم را نشانت می دهم و می گویم تو اینجا باش و من هم توی اتاق این پسرک می خوابم ....

می گویی کسی هم مگه قراره بخوابه ....

لباسهایت را عوض کن و بیا چای سبز بنوشیم و چیز کیک تنوری

همه چیز اینجا اماده است که دلتنگ قدیمها نشوی