سورا

 
فرحناز
نویسنده : رزا صدراشكوري - ساعت ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٧/۱٧
 

برای فرحناز درشتی به یاد آن روز خوب

 

 رویااست یا واقعیت میان خواب و بیداری تصویرت را می بینم با موهای فرفری بلوند وچشمهای سبزت به من نگاه می کنی . شبیه به آخرین تصویری که از تو در ذهن دارم ...

آمده بودی نوارهای شیون فومنی را برای یادگاری به من بدهی و یک کلاسور سفید و صورتی که هر روز با خودم به مدرسه بردم برای پرکردن جای خالی تو ..

آن روزها که خجالتی بودم و  هر چیزی زود اشکهایم را سرازیر می کرد تو با یک سال تفاوت سن خیلی از من بزرگ تر بودی  شایدخیلی خانم بزرگ بودی ..

آن روز را خوب یادم هست با هم از مدرسه رفتیم ونهار خوشمزه مامانت را خوردیم برای اولین بار بود من به خانه دوستی می رفتم و این اولین بار بودنها چه سخت در ذهن آدمی ریشه می کنند. تو با آن موهای بلند فر داربلوندت  که بافته بودی شان و لباس تو خانه ای تا سر زانوانت و من با موهای مشکی بافته شده ام  ریزه و لاغر کنار تو کوچکتر می نمودم . چقدر این تصویر صاف و شفاف است وحتی رنگی که یاد اوری اش می کنم توی اتاق تو چرتی زدیم تا بعد سر فرصت درسهایمان را آماده کنیم . خانه های شهرک همه مثل هم بود همه بی آلایش و یکرنگ . آن روزها خیلی چیز ها بی آلایش بود . خوب یادم هست که همیشه برایم سوال بود که تو چرا تنهایی و ما سه تا بچه هستیم . فرصتی نبود برای این کنجکاوی ها یا خجالتی بودن نگذاشت بپرسم؟. گاهی اسمت را فراموش می کنم و اما تصویرت را نه  و تصویر اولین روزی که به تنهایی مهمان خانه ای بودم که هیچ وقت فراموش نمی شود . که آفتاب بندر صورتهایمان را سوزانده بود و کنار هم یاد می گرفتیم . چه کوتاه بود چه روزهایی که دیگر توی مدرسه نبودی و من تا آن مدرسه را ترک کنم 2 سال تمام به یادت بودم . نمی دانم حکمت آن مدت کوتاه چه بود که اینگونه در دلم نشستی و رفتی .. آن سالها کمتر کسی قصد ترک وطن می کرد اما تو به اجبار رفتی ... و من تمام 2 سال دیگر راهنمایی را به یاد تو سر کردم با آن کلاسور سفید و صورتی و نوارهای شیون فومنی که گنجینه آن روزهایم بود.

حالا چه شده که دوباره تصویر تو توی ذهنم هی ورق می خورد و می چرخد نمی دانم .شاید این روزها که قرار است من هم به سرزمین دیگری  پرت شوم تو را دوباره به یادم می آورم بعد از 23 سال. انگار همین دیروز بود و ما  دخترهای شادی بودیم که موهایمان را از شر گرما می بافتیم ...

حالا حتما تو خانم موقر و بزرگی شده ای .. و من هم که می روم خانم خانه ای باشم در سرزمینی غریبه...

فکر می کنم توی آن غریبگی بندر تو به دادم رسیدی روز اول که شهر با همه شرجی و گرمایش روی تنم نشست و کلاس بوی غریبگی می داد کنارم نشستی و دوستم شدی این بود که وقتی رفتی قلبم برای اولین بار به شدت گرفت ..

حالا بعد از این همه سال من یاد گرفتم در سرزمین خودم با غریبگی شهرها یش زندگی کنم و شاد باشم .انگار سرنوشت مرا اینگونه نوشته اند که همیشه یک مسافر باشم ..

جای دستهای تو خالی خواهد بود که برای اولین بار یادم دادی چگونه دوست شوم و بمانم...

اما انگار هیچ نشانه ای از تو توی دنیا نیست نه واقعی و نه مجازی و من که می روم این اولین بار را در سرزمین غریبه ای تجربه کنم
...