سورا

 
 
نویسنده : رزا صدراشکوری - ساعت ٩:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱٢/٦
 

 

 

مرد گفت:برگرد عقب رو نگاه کن اینها چی هستن؟

دخترک نگاهی کرد .بیرون خیلی سرد بود شیشه ماشین بخار زده بود.جایی دیده نمی شد.

:نمی شنید چی می گه؟گفت:بخار زده دیگه.

مرد خندید :نه نفسهای تو و من هستند.

دخترک می رفت اما نمی دونست کجا .فکرش پر بود از اتفاقاتی که رخ داده بود.حجمی برای تفکر باقی نبود.دلش می خواست گریه کنه...اما....

برای چی؟ برای کی؟

چرا همه چیز اینطور داشتند او را عذاب می دادند. می تونست خیلی بهتر از این باشه اما...

گفت: من میرم خونه.پیاده می شم.

مرد گفت :تنهات نمی ذارم .کجا می خوای بری؟

اما دخترک دوست داشت توی برفها راه بره اونقدر بره و بره تا سفیدی همه جا رو بگیره.

گفت:حالم خوب نیست .می ترسید گریه کنه!

مرد ندید که دستهای دخترک می لرزند....