سورا

 
 
نویسنده : رزا صدراشکوری - ساعت ٤:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱٢/٢۳
 

 

این روزها انگار چیزی هی در من تکرار می شود.آره اما نمی گم چی؟! تصمیم گرفتم امسال برای هیچ چیز و هیچ کس توضیح ندهم.این روزها می بارد همینطور می بارد و بیچاره سقف این اتاق که صدایش را می شنوم .این روزهاست که... اما بدون سقف هم آسمان صفایی دارد. واقعا ! نه این دیگه از اون حرفهای از گلو به بالا بود قبول می کنم.به این سادگی من اعتراف می کنم و تو می گریزی.

هیچ فکرش را نمی کردم به این زودی این اتشفشان فروکش کند.اما انگار مثل همیشه تکرارشد.نه اینکه از چیزی خسته باشم .نه اما هر بار حرف می زنم مثل پیرزنها غر غر می کنم. نکنه نکنه پیر شده ام.!یه عکس برات می فرستم تو بگو؟

اما یادت باشد(هیچ عاشق سخن سخت به معشوق نگفت)راستی برایت گفتم این حس بدی که دارم(لو رفتم!)وقتی بدم نمی خواهم بنویسم .شاید برای همین این نامه ها را برایت می فرستم.

÷سرکی را می شناختم توی یه کافه کار می کرد.سراغش را گرفتم .آهان قیافه ات را اینطوری نکن چون می دانم به اندازه کافی داش آکل نیستی!صاحب کافه چند روز پیش صدایم کرد و گفت نامه داده.می بینی همین هم زوق زده ام می کند.کاش می دانستم این صاحب کافه چرا یک چشمش را مثل دزدهای دریایی می بندد.شاید هم الکی؟نه؟فعلا ولش کن بعدا برایت بیشتر می گویم.

فکر می کنم خیلی چیزهارا گاهی می خواهم بگویم اما همین که دهان باز می کنم ...چرایش را فقط خودم می دانم.

کسی پرسید اتفاقاتی که امسال افتاد چطور بود.؟گفتم بجز یکی بقیه بد بود.اما راستش را بخواهی آن اتفاق خوب فوق العاده بود.طوری که ....گفتنش چه سود و من مطمئنم همیشه کسانی را که عاشقشان بودم دوست خواهم داشت.

می دانی یهو یاد مصعود افتدم نه نمی شناسیش !همو که یه کوله پشتی خانه اش بود و روزی کنار دریا دیدمش.با یه عالمه مجله هواپیما !همو که کتاب انسان و سمبلهایش را به من داد و من عزیزترین کتابم را بهش دادم.اگه گفتی:زندگی جنگ و دیگر هیچ گاهی دلم می خواد می دانستم کجاست .یادم می اید خیلی وقتها پیش از مشهد برایم زنگ زد تو کوههای انجا دختری را دیده بود شبیه به من!

باز که اینطوری نگاهم میکنی؟انگار تمام فیلتر ها را بر می داری دست وپایم را گم میکنم!.

بهی آپاندیسش رو عمل کرده یادش بخیر چه روزهای را گذراندیم با هم و چه شبهایی که تا صبح حرف زدیم و چه و چه که زندگی همین دمهاست که بیرون می رود و باز نمی گردد که لحظه خود خود زندگی است .که یاد گرفتم بلند بلند قهقهه بزنم خیط شوم چون خیط شدن بهترین حالت دنیاست.!چقدر وقتی رفت جایش خالی بود و هنوز.

می بینی هرچه می خواهم بادبادک شوم گیر می کنم .فکر می کنم سازندهام زیادی عاشق زینبل و زینبو بوده!نه اینکه فکر کنی عاشق پروازم .که می خواستم خلبان شوم !نه !گفتم باورت نشود .بالن و بادبادک و این حرفها....

بهی هم سرگرم زندگی است و روزمرگی هایش! نه او هنوز هم هیجان می آفریند و گاهی خبرش را برایم می نویسد . حالا یه نی نی دارد هلو .آخرین بار می گفت بچه که می آیدزن و شوهر سرگرمند و از هم دور می خواهم امشب را با همسر برویم سینما تنهایی ......

می دانی چی ناراحتم می کند؟دیگر رویا پردازی نمی کنم.باورها دورم کرده اند.شخصیتهای داستانهایم رها شده اند اما حرکت نمی کنند(آخر دیوانه اینها درداست.)

این اتشفشان باید شعله اش را کمی زیاد کرد.

نپرسیدی ان اتفاق خوب چه بود؟مثل همیشه که از کنار وازه هایم می گذری.و فقط چسبیدی غلط املایی بگیری.

عشق.رخ داد .تا رسید.سوخت.

امروز عصبانی ام !تازه فهمیدی .حتما باید جیغ بزنم تا بدانی. تو یکی از این سایتها خوندم دختری 4 ساله با پسری 6 ساله نامزد شد.!!!چشن و پایکوبی و این حرفها به جای جشن تولد.مهمانها هم زدندورقصیدندو این حرفها.تفاهم دارند نه فکرش را هم نکن.هر دو عاشق خمیر بازی اند.جای من خالی بود تا حالی ازشان بگیرم که چه.....

اما خوش به خالم که پدری دموکرات دارم.هرچند گاهی دموکرات مسیحی می شد!.وگر نه از مهد کودک تا دانشگاه چشمم به هرکس که می افتاد ...اونوقت عشق کجاست.

چرت و پرت می گویم ؟آری .چقدر دلم می خواهد بروم غزلهای سعید را بخوانم نه این جدیدی ها نه .قدیمی هایش را.

باز که اینطوری نگاهم کردی .فکر نکن اگر اینجوری نگاه کنی می روم و پشت سرم را هم نگاه نمی کنم نهً که پیشترها باید می رفتم.خوب می دانی.

شاید وقتی روزی از خواب بیدار شدی و قتی خواستی چشمهایت را بمالی .من دست می کشم روی چشمهایت و چشم در چشمم بیاندازی!پس قیافه نگیر.