سورا

 
 
نویسنده : رزا صدراشکوری - ساعت ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/٢/٦
 

پشت

ديوار، ستبر کوههای درد

کلبه ای در مه

فرو خفته است .

پيرمردی خم گشته پشتش

از عبور لحظه ها

سرد

قصه های دردش را دود ميکرد

سرد ،غمگين ،خسته

کودکی از پشت شيشه

ناظر روزهای دردوغصه

دانه های آبی باران

را

می شمرد آرام

و رويايش را به دست باد ميداد

وآرام آرام خواب می رفت

رويا چه شيرين بودو رنگارنگ

ميان خواب ورويا

ضجه درد عظيمی

از دور دستها آمد

صدای ناله زنی

را

باد ميآورد!

ابر سفيد رويا ها تيره می گشت

غصه ای بر غصه های ديگرش افزود

و

دستانش، پر پينه

روی پنجره لغزيد

تير خشمش

قله البرز کوه را دريد

درخت پير جنگل نيز بشکست!

واما ....

او می انديشيد

که رويايش چگونه سبز

خواهد شد.!؟