سورا

 
 
نویسنده : رزا صدراشکوری - ساعت ۱٠:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱٢/٢٥
 

سرمست شد نگارم بنگر به نرگسانش

مستانه شد حدیثش پیچیده شد زبانش

گه می فتد از این سو گه می فتد از آن سو

آن کس که مست گردد خود این بود نشانش

چشمش بلای مستان ما را ازو مترسان

من مستم ونترسم از چوب شحنگانش

ای عشق الله الله سرمست شد شهنشه

برجه بگیر زلفش درکش در این میانش

اندیشه ای که آید در دل زیار گوید

جان بر سرش فشانم پر زرکنم دهانش

آن روی گلستانش وآن بلبل بیانش

وان شیوه هاش یارب تا باکی است آنش؟

این صورتش بهانه ست او نور آسمان است

بگذر زنقش و صورت جانش خوش است جانش

در را بهار بخشد شب را نهار بخشد

پس این جهان مرده زنده ست از ان جهانش