سورا

 
مادربزرگ
نویسنده : رزا صدراشکوری - ساعت ٦:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱/۱٥
 

 

بيرون را مه گرفته بود .وآسمان را قرمزی که پنجره ها ان را از پيرمرد می گرفت.و نور بخاريکه قرمز تر بود.

وپيرمرد که چروکيده تکيه داده بود به پشتی و ارزوهايش را به دانه های تسبيح می داد.

و رودها که آرزوهای جوانترها را باخود می بردند.

صدای موذن که بلند شد پيرزن آهی بلند کشيد.خورشيد رفته بود .پيرمرد آرام چشمهای پيرزن را بست.

صدای الله اکبر بود با صدای رود که آرزوهای پيرمرد را می برد